زنی به نام إمه عاشق مرد متأهلی میشود که پس از سالها روابط یواشکی، اینک میخواهد از او جدا شود. ژرژ به او میگوید که باید به زندگی اصلیاش بپردازد و عمرش را با زن و بچهاش سپری کند! امه با شنیدن این کلمات یک آن به خود میآید و میفهمد که او فقط یک پرانتز بوده.
امهء قدیم میمیرد و امهء جدید که باورش را به عشق از دست داده سر برمیآورد. در این لحظه، ژرژ که زانو زده به چشمش چون کرم مو رنگکردهای میآید که عر میزند و دستش را تفمالی میکند.
امه کمکم هم طروات و هم شغل خود را از دست میدهد. در مصاحبههای کاری و دیگر معاشرتهایش، از بس میترسد که بازهم سرش کلاه برود، که دیگر هیچ برگ برندهای برای خودش نگه نمیدارد. سرسخت، بداخلاق، بیگذشت و عبوس! اوضاع آنقدر بد میشود که سراغ فروختن هدایای ژرژ میرود؛ همهاش ارزان و بیقیمت! نفرتش از او بر حسب خساستش بیشتر میشود، اما ناچار است که از او کمک بخواهد. ژرژ بصورت تلفنی، به او میگوید که تابلوی پیکاسویی را که به او داده بفروشد تا کل زندگیاش را تأمین کند. او با تردید به آدرسی میرود که ژرژ گفته، اما عتیقهفروش خیلی وقت پیش از آنجا رفته و کارشناس دیگری به او میگوید که تابلو تقلبی است. یک عشق تقلبی و تابلویی تقلبی!
إمه بیپول و پاک ناامید، برای دراز کشیدن و کمی هم خودکشی به داخل وان حمام میرود. اما همسایه زنگ در را میزند و میگوید چرا یکی از اتاقهایت را اجاره نمیدهی؟ این کار را میکند و به دانشجویان دختر و با حفظ فاصله کرایه میدهد.
امه به سرطان مبتلا میشود و مرگ به او فرصتی کوتاه میدهد. دانشجویی ژاپنی که مستأجر کنونی اوست، بسیار مهربان است: برایش سوپ میآورد، بهخاطرش گریه میکند و… . امه که از زندگان و زندگی به یکسان ناامید است، عواطف کومیکو را مزاحمتی برای آسوده مردنش تلقی میکند و تصمیم میگیرد که انتقام بگیرد! او به کومیکو تابلوی پیکاسو را هدیه میدهد! دلش به حال او در لحظهای میسوزد که او هم متوجه میشود تابلو تقلبی است!
توبیاس ولف احتمالن دیگر نتوانسته که بیشتر از این بیرحم باشد و بنابراین داستان را با پایانی خوش تمام میکند؛ اینکه کومیکو با پول تابلو که اصل از آب درمیآید، شرکت لوازم آرایشی تأسیس میکند، پولدارترین زن ژاپن میشود و خیرات میکند و ... منتها همهء خوانندگان تا اواسط داستان را باورپذیر میدانند. چهبسا داستان باید اینگونه تمام میشد که کومیکو، زودتر از إمه متوجهء تقلبی بودن هدیه میشد و این فهم را به عنوان هدیهء امه میفهمید و نه خودِ تابلو را.
در هر حال اینکه کنشهای بشری در مقام هدایایی به یکدیگر، دست به دست میشوند و با دگردیسیهایی جامعه را میسازند، نکتهای است که روانشناسان به شکلی مبتذل و بیشاز اندازه بر آن تأکید میکنند و جامعهشناسان کمتر آن را میبینند. به این خاطر است که عکس این گزاره که «روانشناسان مشکلات ساختاری جامعه را، به مسائلی فردی و روانی تقلیل میدهند» تقریبن به همان اندازه در مورد جامعهشناسان صادق است. جامعهشناسان نیز، تمام معضلات اخلاقی و روانی خود را بر جامعه فرا میفکنند و هیچ مسئولیتی را در قبال کردارشان نمیپذیرند. در این نقطه است که مارکس در مقام یک دیالکتیسین به ما تأکید میکند که انسانها سرنوشت خویش را میسازند، صرفا نه بر اساس وضعیتی که ساختهء دست خودشان باشد، اما بههرحال آنهایند که میسازند. از نگاه او رادیکال بودن یعنی رفتن به سراغ ریشهها، و برای انسان ریشه چیزی نیست جز خود انسان! مارکس البته با تعریف انسان به مثابه «هستی نوعی»، انسان را از همان ابتدا یک حیات اجتماعی میداند. بنابراین دوگانهپنداریِ انسان و جامعه، چندان از نگاه مارکس معنادار نیست. به این واسطه بود که گوشزد میکرد انسان کمکم متوجه میشود که برای تغییر خود باید جامعه را تغییر دهد، و برای تغییر جامعه باید خود را؛ چراکه این دو وحدتی جدایشیافتهاند.
مدام دربارهء بدن و هویت، بدن و میل، بدن و لذت، بدن و زیبایی، بدن و جنسیت، بدنمندیو شهر، بدن و ... نوشته میشود تا از قضا اصلیترین نکته دربارهء بدن گفته نشود و بر آن عبارت درخشان مارکس پرده افکنند؛ «کار این کالای غریب که انباری جز تن آدمیان ندارد» عبارتی موجز و فشرده که اهمیتش را در ابعاد مختلف نشان میدهد. انسان هستی نوعی و موجودیتی اجتماعیست و آنچه که این ارتباط را میسر میسازد «کار» است. انسان از خلال کار میسازد، ساخته میشود و طبیعت، خود و جامعه را تغییر میدهد و البته میشناسد. تاریخ روایت تملکِ ماحصل کار اکثریت، توسط اقلیت بوده است و در این عصر طبقهء حاکمه بدون زور عریان و با تمهیدات دیگری چنین تصاحبی را انجام میدهد. عصری که کار مرده از کار زنده انگلوار تغذیه میکند و کار زنده چنان کالایی انبارش در بدن کارگران قرار دارد. اوراد و مهملات بورژوایی حتی در چپترین طیفهای آن بدن را منهای چنین نقطهء کانونیی روایت میکند، تا در انتها جز به «تخطیهای از پیش مقرر و بازیهای بچگانه» منتهی نشود. مشتی یاوه که ندانستنشان بهتر از دانستنشان است.
در عوض کلام مارکس با طرح درست مسأله، بدن را در بطن سازمان کار جامعه پیکرهبندی میکند تا با تبیینی درست راه رهایی ریشهای را پیشرو نهد. مسأله فقط این نیست که بدون الغای کارِ ازخودبیگانه و انگلزدایی از بدنمان نمیتوانیم از بدن صحبت کنیم، تبعات سازمان کار سرمایهداری بدن ما را از خلال پزشکی، مصرف، تغذیه و ... به عرصهای تجاری بدل ساخته. کار (و بدن انسان) گرهگاهی اساسی برای تبیین تاریخ و جامعه است و استثمار نه یکی از اشکال ستم بلکه منشأ سایر ستمها، نظم طبقاتی، کاپیتالیسم و امپریالیسم است. بنابراین نمیتوان از این گزاره و تبعات آن شروع نکرد و به جریان و بدیلی حقیقی رسید. تفاوت مفهومپردازی رادیکال و مهملبافی سترون در فرایند و برایند آن مشخص میشود. پایینتر از ابرها و در زمین واقعیت نیز الکن و ارتجاعی بودن ترقهبازیهای نظری آقایان در فلسطین و لبنان مشخص شد. جایی که بدنها به شکل کیلویی و در پلاستیک جمعآوری میشد اما هیچکدام از بدن و بدنمندی چیزی نگفتند. بدنهایی که به گوشت و استخوانی در نایلون تفکیک میشدند. ظاهرن بدن فقط هنگامی که جنسی و جنسیتی و رقصان باشد مورد توجه قرار میگیرد. حتی هیچیک از تأثیر مشاغل بر بدن نمیگویند از کجکوله شدن حاصل از آن، از اینکه چگونه سرمایه ما را در حالتی نیمهمرده، نیمهزنده نگه داشته تا بدنمان چنان میزبانِ انگل تحت استثمار و انقیاد باشد. آنان مدام دربارهء جامعهء انضباطی، جامعهء کنترلی، جامعهء خطر، زیست سیاست، سیاست مرگ و ریزقدرت و ...هذیانسرایی میکنند، اما چهارهزار پیجر منفجر شد و هیچکدام «نظریاتشان را انضمامی نساختند» اینکه پس از این واقعه دیگر به بدن همه، یک بستهء انفجاری متصل است که در صورت خروج از نظم حاکم به معنای واقعی و نه تخطیهای از پیش مقرر، حکم مرگ او صادر میشود.
این البته صرفن انحراف از آن نظریات و یا چلمنگی نمایندگیهای پخش آن مهملات نیست. از اساس آن نظریات چنین منظری، چنان کارکردی و چنین مخاطبانی داشتند و دارند و خواهند داشت. از یاد نبریم که از همان ابتدا این جریانات توسط سیا و شرکتهای سرمایهداری تقویت میشدند و البته بعدها مورد استفاده هم قرار گرفتند. «در سال ۲۰۰۲ نیروهای اسراییلی به نابلس هجوم میبرند و برای دستگیری و کشتن سران فلسطینی از روش وحشیانهای بهره میگیرند. آنان برای اینکه زخمی و کشته نشوند، از در، کوچه، خیابان و مسیرهای مشخص استفاده نمیکنند مبادا که در تلهء انفجاری و تیراندازی آسیب ببینند. در عوض اگر میخواستند از ساختمانی به ساختمان دیگر بروند، دیوار را بیمهابا منفجر میکردند، سقف و کف خانهها را با انفجار تخریب میکردند و بدون هیچ نگرانیی از اینکه چه کسانی کشته میشوند به فکر این بودند که راههای جدیدی برای خودشان باز کنند و شبکه و طراحی جدیدی از شهر به دست دهند. جالب اینکه ارتش اسراییل در این «عملیات درخشان» از نظریات دلوز و گتاری و مفاهیم آنها بهره جسته بود».(به نقل از بهمن شفیق) اینکه نظریات و مفاهیم را چه کسانی برمیدارند چندان هم از سر تصادف نیست. ایگلتون توضیح میدهد که چگونه پراگماتیستهای رادیکال و نونیچهای ورای ظاهر رادیکالشان بر گرد محور خود به سوی باطنی محافظهکار تغییر جهت میدهند و سرانجام سر از «توجیهگری شرمگینانهء شیوهء زندگی غربی» در میآورند و حتی «به سبب سخنوریشان به مراتب اغواگرانهتر از تبلیغات متعصبانهء آشکار، به هواخواهی از پنتاگون میپردازند». اگر که نیچه و نظریاتش برای آلمان نازی خوشایند بود، اینک نیز طبیعیست که نئونیچهایها باب طبع امپریالیسم و حداعلای فاشیستیِ آن یعنی اسراییل باشند.
این البته فقط گمانهزنی، نظریهورزی و مبتنی بر چند فکت محدود نیست، پیوند این نظریات و جنبشهای زرد و ارتجاعی با مصرفگرایی و لذتگرایی غربی، تمایلشان به امپریالیسم و اینک فاشیسم اسراییل نه انحراف، بلکه امتداد آن است. گفتارهایی که مخاطبینی جز فاشیستهای ژیگول طبقه متوسطی ندارند و به واسطهء ازدیاد مصنوعی و لابراتواریشان نمیتوان با همهء آنها مقابله کرد. به تأسی از راکهیل، اینک ما با یک ورلیتزر قدرتمند طرفیم. دستگاهی که در ازای سکهای که در آن میاندازید برای شما موسیقی و نظریه پخش میکند. صنعت نظریهسازی و دانشگاههای خواجهای که تحقیق و پژوهشهایشان فقط برای رزومه، مزد، ارتقا و در معصومانهترین حالت نقادیهای اخته و نامهای فربه است. از پس ایندستگاه نمیتوان برآمد مگر با ازکارانداختنش و فهمیدن اینکه فقط یک دستگاه سرگرمی است و باید خاموشش کرد. راکهیل نشان میدهد که چگونه امثال فوکو و دلوز و گتاری و ...که چندان اهمیتی هم نداشتند توسط سیا پروموت شدند و خواندن آثارشان به ضرورتی روشنفکری بدل شد و این ترویج نه با حقانیتشان بلکه از خلال صرف بودجه برای همایشها، سخنرانیها، ترجمهها و ... انجام شد. نگریستن به اینکه نظریهها در چه زمینهای، توسط چهکسانی مطرح میشوند، چهکسانی از آنها حمایت میکنند، تاثیر و کارکردشان چیست و مخاطب و یارانشان چه کسانی هستند، بیشتر از نقد و مقابله به مثل نظری پاسخگو خواهد بود. «بنیادهای سرمایهداری، سیا و دیگر نهادهای دولتی علاقهمند بودند تا کارهای به ظاهر رادیکال و شیک را ترویج دهند تا به عنوان بدل مارکسیسم به کار گرفته شود. از آنجایی که نمیتوانستند مارکسیسم را به سادگی از بین ببرند، در پی این بودند که اشکال جدیدی از نظریه را بپرورانند که به عنوان پیشرو و انتقادی قابل بازاریابی باشند - ولو عاری از هرگونه وجوه انقلابی - تا مارکسیسم را به عنوان چیزی از مد افتاده و تاریخ مصرف گذشته دفن کنند» حتی در ایران هم کافیست به مؤسسات، همایشها، درسگفتارها و ... بنگرید تا متوجه شوید چه موضوعات، جلسات و کسانی به صرف اختگی پروموت میشوند. در مورد این حضرات مهم است که آنها را همانطور که هست بشناسیم «محصولی—حداقل تا حدی—از امپریالیسم فرهنگی ایالات متحده که سعی در جایگزینی مارکسیسم با یک عمل تئوریک ضد کمونیستی دارد که با راه انداختن کشکولی از عناصر فرهنگ بورژوایی و ترقهبازی نظری، انقلابهای خیالی در گفتار ایجاد کند تا در واقعیت هیچ چیز را تغییر ندهد. علاوه بر این فرنچتئوری آثار ضدکمونیستهایی چون نیچه و هایدگر را بسط و اشاعه میدهد، تا بدین طریق و بهشکلی خزنده رادیکالیسم را بازتعریفی ارتجاعی کند.
هنگامی که نظریهپردازان فرانسوی با مارکسیسم دمخور شدند، آن را به گفتمانی در میان سایر گفتمانها تقلیل دادند که میتواند—و حتی باید بتواند—با گفتمانهای غیرمارکسیستی و ضددیالکتیکی چون تبارشناسی نیچهای، واسازی هایدگری، روانکاوی فرویدی و غیره مخلوط شود. به همین دلیل است که بسیاری از این متفکران داعیهٔ مالکیت بر "مارکس خودشان" را دارند که گاهی اوقات این توهم را ایجاد میکند که آنها به نوعی مارکسیست یا مارکسی هستند. بههرحال، گرایش غالب این است که خودسرانه عناصر خاصی را از آثار مارکس استخراج کنند تا طنینی در برند فلسفی خودشان دراندازند. برای نمونه، مثلا در دریدا با مارکسی شبحزده و سرگشته، در دلوز با مارکس کوچنده در حال قلمروزدائی، در لیوتار با مارکس ضددیالکتیک [شارح] تباین (differend) و دیگر موارد مشابه مواجهیم. بنابراین گفتمان مارکس برای آنان حکم سور و ساتی را دارد که با آن و در درون چارچوب بورژوایی گلچینی التقاطی فراهم آورند تا به برند خود هالهای از عظمت و رادیکالیسم ببخشند. «صنعت تفاوت»ی که به تعبیر آدولف رید جونیور کاملاً از روابط طبقاتی موجود – و البته روابط امپریالیستی- خوشحالند، مشروط بر اینکه نسبت نمایندگی گروههای تحت ستم در درون طبقه حاکم و قشر مدیریتی حرفهای رعایت شود و مقداری امکان بازیگوشی و اجرای فرمان« لذت ببر» را برای آنها مهیا سازد. تغییرات خرد برای جلوگیری از تغییرات کلان، ریشهای و اجتماعی.
بودجه و تبلیغ شامل گفتارها و نظریاتی نمیشود که خواستار انقلابی رادیکال و اجتماعی باشند. در عوض برای نقد و لاسزدنهای روشنفکرانه تا دلتان بخواهد همایش و جلسه و درسگفتار و کانال و یوتیوب وجود دارد و حمایت هم میشود. آسانتر هم فهمیده میشوند چراکه همسو با «فهم متعارف»اند و البته از گرامشی آموختهایم که این فهم رایج هم چگونه امری طبقاتی است. حتی در مخاطبان این نظریات و نمایندگیهای پخش آن هم میتوان این سرشت ارتجاعی، سترون و تنکمایه را متوجه شد. همپیمانان بازتولید نظم طبقاتی، استثمار، سرمایهداری و البته امپریالیسم.
به بیان لوسوردو سرپوش گذاردن بر کلنیالیسم درک درست کاپیتالیسم را ناممکن میسازد، چیزی که تقریبن همهء این حضرات را دربرمیگیرد. فوکویی که از زیستسیاست حرف میزد به این مسأله بیاعتنا بود که در امریکا بردهداران، زنان را حامله میکردند تا به قیمت بیشتری بفروشند چون آبستن بدن و نیروی کار تازه نفسی بودند یا اینکه در ویرجینیا از «دولتی برای پرورش کاکاسیاهان» صحبت میشد و یا برای جفتگیری سیاهپوستان و گوریلها برای پرورش نیروی کار بهتر تلاش کنند. سایمون چوت اشاره میکند انتهای امثال دلوز و فوکو در نهایت به حیاتگرائی خواهد رسید و نه بیش از آن، هیچ عمل رادیکال و رهاییبخشی از دل نظریات آنان درز نکرده و نخواهد کرد. زمانی والتر رادنی ماهیت واقعی این عمل نظری را اینگونه خلاصه کرده بود: «با تفکر بورژوائی بنا به طبیعت عجیبالخلقه آن و همچنین برانگیختن افراد عجیبتر آن، شما میتوانید هر مسیری را بروید! وقتی قرار نیست بهجایی برسید، پس مهم نیست کدام راه را انتخاب میکنید»
خوشبختانه نحوهء برخورد با چنین نظریات، متفکران، کتابخوانها، معرکهگیران و نمایندگان پخش این سرگرمیهای فکری را از شوروی آموختهایم. پس از انقلاب شکوهمند ۱۹۱۷ و به فاصلهء چند سال دولت شوروی بسیاری از روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان بورژوا و خوردهبورژوا را سوار بر «کشتی بخار فلسفه» به سوی آلمان رهسپار کرد. با چنین آدمهایی باید چنان کرد.
زمانی که موسلینی دستور زندانی شدنِ گرامشی را صادر کرد، این جمله را بر زبان آورده بود: "نباید اجازه داد که این مغز فکر کند." گرامشی در زندان اما درخشانترین آثارش را نوشت تا فاشیسمِ زمانهء ما برای سرکوب ِتفکر ترفندهای دیگری بیابد. به این ترتیب روح موسولینی در کالبد بوروکراسی زندگی دوباره یافت. زندانها ملایمتر و میلههایش درونی شدند، تا نام دیگری بیابند؛ "مدرسه"!
مجازات و سرکوب رنگ باختند و تشویق و پاداش سربرآوردند. قدرت نامرئی شد اما قربانیانش را هر روز مرئی تر ساخت. ابزار قدرت این بار قضاوتهای بهنجارساز بود. سلسلهمراتبی از پاییدن که فرد را رام و آرام سازد. فوکو توضیح میدهد که چگونه خرده مجازتهای مربوط به زمان (تأخیر، غیبت)، مربوط به فعالیت (بیتوجهی، سهلانگاری، بیهمتی)، مربوط به رفتار (بیادبی و نافرمانی) مربوط به سخن گفتن (پرحرفی، گستاخی)، مربوط به بدن (ایستارهای نادرست، اداهای نامربوط) و مربوط به مسائل جنسی ( بینزاکتی و بیحیایی) بهشدت اعمال میشود، تا دریابیم که نبودن در زندان فقط توهمی از آزادی را برای ما ایجاد کرده است.
اگر که زندانها پس از ارتکاب جرم ما را حبس میکنند، اکنون شبکههای حبسی از همان بدو زندگی ما را در آغوش میکشند. زندانبانان اکنون با امتحاناتشان و اخم و لبخندهایشان کماکان سعی در اجرای فرمان موسولینی دارند؛ "نباید اجازه داد این مغزها فکر کنند." برشت در وصف حال ما چنین سروده است؛ آنچه در تو کوه بود هموارش کردند. و دره ات را پر. بر تو اکنون راهی صاف می گذرد.
جامعهشناسی را همواره به محافظهکاری متهم کردهاند و جامعهشناسان پذیرفتهاند که جامعهشناسی را نمیتوان رشتهای انقلابی دانست اما در اصلاحطلبانه بودنِ آن نمیتوان شک روا داشت. ازینرو جامعهشناسی شاید نتواند و نخواهد که به سیاقی آنارشیستی علیهِ سازوکارِ انقیاد در نهادهای آموزشی باشد، اما قطعاً به اصلاحِ آن تمایل دارد و همت میگمارد. از قضا یکی لحظاتِ مؤسس در جامعهشناسی هنگامهایست که دورکیم نشان داد عملِ به ظاهر شخصیِ خودکشی، چگونه پدیده ایست اجتماعی. به این معنی یکی از گشایشهایی که جامعهشناسی ایجاد میکند این است که عیان کند چگونه میشود؛ امرِ نوعی را در آنچه منحصر به فرد است، امر قانونوار را در آنچه پیشامدیست و امر اجتماعی را در آنچه شخصیست بازیافت. خصلتی که جامعهشناسی را افشاگر، اصلاحطلب و لاجرم سیاسی میگرداند. بهواقع جامعهشناسی از بدوِ تأسیسش در مقامِ علم، با روانشناسی در کشمکش بوده، تنشی که تاکنون نیز ادامه دارد و نسبتی سیاسی یافته؛ به شکلی که آن را در ایرانِ کنونی هم مییابیم؛ به تعبیرِ ایگلتون روانشناسی و روانشناسان با تقلیلِ مسائلِ کلان، ساختاری و اجتماعی به مشکلاتی فردی و خرد، به بازوی توجیگر و سرکوبگرِ نظامهایِ سیاسی بدل شدهاند. اما جامعهشناسی همانطور که گفته شد، روندی معکوس را پیشه میکند؛ یعنی نشان دادنِ اینکه چگونه انسان در شخصیترین حالاتش نیز یک هستیِ اجتماعیست. از این منظر آنچه که مسائل را جزئی، شخصی و فردی مینگرد، سرکوبگر و همدستِ وضعِ موجود است اما آن گرایشی که اجتماعی بودنِ اینها را برملا میسازد، اصلاح طلب و رهایی بخش خواهد بود. یکی از این گرهگاهها امتحان است.
بوردیو که رگهای از او به سنتِ دورکهیمی متصل است، شکلی از سرکوب و بازتولید را در شخصیسازیِ مسالهای اجتماعی میداند؛ فرایندی عکسِ آنچه که در جامعهشناسی اتفاق میافتد. او خاطرنشان میسازد که هیچ چیز به اندازهء امتحان توهمِ این را ایجاد نمیکند که خودِ فرد مسئولِ شکست یا پیروزیاش است. بوردیو این را میگوید تا بر نابرابریهای ساختاری تأکید ورزد و نشان دهد چگونه امتحان سازوکاری ایدئولوژیک است که ضعفهایِ ساختاری را بر گردنِ افراد، آنهم ضعیفترینهایشان در سلسله مراتبِ جامعه میاندازد. فرمولی که در سالیانِ اخیر حاکمیت نیز از آن بهره جسته و معضلِ بیکاری را با برگزاریِ آزمونهای استخدامی بر گردنِ افرادِ جامعه فرافکنده است. انضامیترِ کلامِ بوردیو و در نسبتِ با برگزاریِ امتحان، در مقطعِ دکتری، آنهم در رشتهء جامعهشناسی، ما را به یادِ ماجرایِ بازدیدِ افسرِ نازی از کارگاهِ پیکاسو میاندازد! افسرِ نازی پس از دیدنِ تابلویِ گرونیکا که با سایرِ آثار پیکاسو متفاوت است، با تعجب از او پرسید؛ این یکی هم کارِ شماست؟ و پیکاسو رندانه پاسخ داده بود که؛ خیر! کارِ شماست! (گرونیکا روستایی در اسپانیاست که توسط نازیها بمباران شده بود). امتحان نیز بیش از آنکه کارِ دانشجویان باشد، کارِ اساتید و وضعیتِ آموزشی/رفاهیِ دانشگاه است. و بیش از آنکه آزمونی برای سنجشِ دانشجویان باشد، سنجهایست برای اساتید و سازوکارِ آموزشی تا معلوم شود به چه میزان توانستهاند در بالیدن و ارتقاء دانشجویان موفق عمل کنند؟! اساتید حتی این سؤال را از خود نمیپرسند که این سؤالاتی را میپرسیم تدریسشان کردهایم؟! اما امتحان برپا میشود تا آنان در اقدامی فرافکنانه، تمامی ضعفهایِ ساختاری (ولو در سطحِ دانشکده) را بر گردنِ دانشجویان بیاندازند. شیوهای قرونِ وسطایی که دانشجو را مجبور میکند به گناهانش اعتراف کند!
جورجو آگامبن جهانِ سکولارشدهء مدرن را مملو از سازوکاهایی الاهیاتی میداند، هرچند او به سرمایه در مقامِ خدای مدرن و بانکها به عنوانِ معابدِ آن اشاره میکند. اما میتوان سرنخِ او را تا سرجلسهء امتحان نیز کشاند و یاداور شد که به چه میزان به اعتراف نیوشیِ کشیشان شبیه است. جایی که اساتید دانشجویان را مجبور میکنند که هرازگاهی آنچه را میدانند و یا نمیدانند اعتراف کنند. اگر که کشیش نمایندهء خدا و واسطهء بنده با خداست، استاد نیز انگار نماینده و واسطهء معرفت است. شباهتی که ایوان ایلیچ هم به آن اشاره میکند؛ نظامی سلسله مراتبی و کلیسایی که با قبولی در امتحان رستگار میشویم. فرایندی که به تعبیرِ او به استعفای فکریِ انسان در مقابلِ هیولای برنامههای تحمیلی منجر میشود و افراد در آن قرار است با بلعِ برنامههای درسی، روی برگهء امتحان استفراغ کنند. بلعی که در آن هضمی صورت نمیگیرد. در فرایندِ رایج دانشجو فقط اطلاعاتی را از اوراقی به اوراقِ دیگر منتقل می سازد بدونِ آنکه از میانجیِ فهمِ او عبور کند.
فلاسفهء یونانِ باستان تفکر را با سکون و درنگ همبسته میدانستند، اما اساتید و نظام دانشگاهی مبتنی بر شتابِ جهان مدرن این سکون را نهی و نفی میکنند و گمان میبرند که در مدت زمانِ اندکی میشود مارکس و وبر را با ذکر مثال توضیح داد و دو نمره جایزه گرفت. رویهای که مشخصاً منجر به انسانزدایی و بیروحیِ هرچه تمامترِ نوشتهها و مقالاتِ دانشگاهی شده است. زنده بودن، مستلزمِ دم و باز دم است؛ به این معنا متونی زنده اند که به میانجیِ افراد دم و بازدم شوند تا رنگ و بویی انسانی بگیرند. اما در اوضاعِ کنونی، دانش و معرفت از نوشتهای به نوشتهای دیگر کپی پیست میشود و بدونِ هیچ مکث و تأملی، تنها ابزارهایی چون چسب و قیچی میطلبد. یک شیءوارگی به تمام معنا که آنچه را قرار بود ردایی سبک باشد بر انسانها بدل به قفسی تودرتو کرده که تمامِ خلاقیت و فردیتِ آدمیان را در خود گم میکند.
منطقِ آموزشی کنونی را میتوان یکی از تبعاتِ اقتصادِ پولی دانست، کاغذهایی که بینِ آدمها دست به دست می شوند اما انگار هیچ گیرندهای ندارند. ضرب المثلِ هیچ زمینی بی ارباب نیست بدل شد به اینکه پول هیچ اربابی ندارد. چراکه خود ارباب است. اوراقِ دانشگاهی و برگههای امتحانی نیز ظاهراً خود درمقامِ اربابی عمل میکنند که از انسانها جدا شده و استقلالی شوم پیدا کردهاند. اگر که پول عنکبوتیست که تارهای جامعه را میتند، و انسانها را توأمان که به یکدیگر متصل میسازد از یکدیگر نیز منفصل میکند. امتحان نیز چنین است در عین اینکه نقطه ی اتصالِ استاد و دانشجوست آنها را از هم بیگانه میسازد. اگر که پول پل و ابزاریست برای رسیدن به اهداف اما در دیالکتیکِ اهداف و وسایل جابهجا میشود و به هدفی فینفسه برای آدمیان بدل میشود، امتحان نیز از ابزار، به هدف عروج کرده. شاید همین تشابهات بود که پائولو فریره را واداشت تا اصطلاحِ آموزشِ بانکی را وضع کند. آموزشی فایدهباور، مبتنی بر مفاهیم بانکیی چون؛ وام، پسانداز، نرخِ بهره، زودبازده، بازپرداخت و ... که برایندش انقیاد و رام کردنِ افراد و بازتولیدِ وضعِ موجود است. اگر که بنیامین اشاره کرده بود سرمایهداری دینیست که همه در آن بدواً مقروض اند، در سازوکارِ آموزشی نیز چنین است و دانشجو مدام مقروض است و باید تمامیِ بدهی اش را سر جلسهء امتحان صاف کند.
رابطهی بدهکار/بستانکار که آموزش را به ریاضتی انقیادگر بدل میسازد؛ به تعبیر ژیژک در اعطای وام یا قرض مسئله نه بازپرداختِ آن بلکه کنترل و سلطه از طریقِ آن است! «فشار مدام اتحادیهی اروپا به یونان را برای اجرای سیاستهای ریاضت اقتصادی به یاد بیاورید – این فشار با آنچه در روانکاوی ابرمن یا سوپرایگو خوانده میشود همخوانی دارد. ابرمن عاملی اخلاقی، به معنی واقعی کلمه نیست، بلکه عاملی سادیستی است که سوژه را با درخواستهای ناممکن بمباران میکند و وقیحانه از شکست سوژه در عمل به این خواستهها لذت میبرد... معلم بدذاتی را تصور کنید که تکالیف ناممکنی را به شاگردانش میدهد و به نحوی سادیستی از دیدن ترس و اضطراب آنها لذت میبرد. مشکل دستورات اتحادیهی اروپا همین بود؛ آنها به یونان فرصت نمیدادند بلکه شکست یونان بخشی از بازیِ آنها بود» مسئلهی امتحان نیز ربطی به بازپرداخت تعلیمات و یا ارزیابی ندارد. اصل موضوعه اعمال قدرت و سلطهی استاد بر دانشجو و کیف مریضیست که از این استیلا میبرد. چرخهای معیوب از بدهی و گناه و وعده و تعهدی که چندان نمیتوان به آن وفا کرد. چراکه وامگیرنده باید در وابستگی و سرسپردگی بماند! «حدود یک دهه پیش آرژانتین تصمیم گرفت به واسطهی کمک مالی ونزوئلا وامش را به صندوق جهانی پول زودتر از موعد پرداخت کند. واکنش صندوق جهانی پول و مسئولین ردهبالایش غافلگیرکننده بود؛ آنها بهجای اینکه از بازگشت پول خوشحال شوند، احساس نگرانی خود را ابراز کردند که آرژانتین از این استقلال و آزادی مالی از نهادهای اقتصاد جهانی استفاده خواهد کرد و سیاستهای انقباضی را کنار خواهدگذاشت.» به واسطهی این نگرانی میتوان به خطرات نهفته در رابطهی بدهکار/بستانکار پی برد: بدهی ابزاری است برای کنترل و اداره کردن بدهکار و الزاما در پی وصول چیزی نیست. آیا این ماجراها مشابهِ اساتیدی نیست که پرداختهای زودتر از موعد و حتی بیشتر تکالیف را چندان نمیپسندند و ترجیح میدهند بدهکاری دانشجویان و اضطراب آنها ونیز قدرت خودشان را سر جلسه ببینند؟! آموزشی بانکی و سلطهگر که آموزشدهنده و آموزشگیرنده را به تباهی میکشاند.
فریره آموزشِ واقعی یا به زعمِ خودش رهاییبخش را آموزشی دوسویه و ارتباطی میداند که در آن نه تنها آموزشگیرنده باید رشد یابد، بلکه آموزشدهنده نیز در فرایندی رابطهای با وی قرار گیرد و از جایگاهِ اقتدارِ دانایِ کل فاصله گرفته و در متنِ یادگیریِ دوجانبه، به آموزشِ مستمرِ خود متعهد گردد. فریره تأکید میکند آموزشدهنده خود نیازمندِ آموزشِ دائمیست و از اساس آموزش فرایندی رابطه ایست. اما امتحان این رابطهء دوسویه و برابر را تبدیل به ارتباطی تحریف شده بینِ فرادست و فرودست میکند که استاد را در جایگاهِ دانای کلِ بری از یادگیری و دانشجو را چنان صغیری که باید جزوات و آموزههای سالهای پیشینِ استاد و همان راه و فهمِ او را تکرار کند، بدل میسازد. امتحان ابزارِ سرکوبیست که استاد را در مقامِ دانای کل تعریف میکند، حال آنکه به تعبیرِ رانسیر چه بسا استادِ نادان است که میتواند امرِ آموزش را بهتر پیش ببرد.
رانسیر در کتابِ استادِ نادان ماجرای شخصی به اسمِ ژاکوتو را تعریف میکند که یک معلمِ فرانسویست و میخواهد به دانشآموزانِ هلندی زبانِ فرانسه را یاد بدهد، در حالی که خود حتی یک کلمهء هلندی هم بلد نیست. در کمالِ ناباوری دانشآموزان موفق میشوند زبانِ فرانسوی را بیاموزند. همین باعث میشود او این شیوه را به کار بگیرد و به آموزشِ دروسی بپردازد که خود چیزی از آنها نمیداند و نهایتاً به این نتیجه میرسد که بدونِ توضیحِ معلم دانشآموزان قادر به آموختن هستند، حتی آموختنِ آنچه که معلم بر آن نادان است. شیوهء آموزشی که نقطه ی مقابلِ آموزش سنتی است که در نهایت جز خنگ کردنِ دانشآموزان حاصلی ندارد. چراکه تفکر و تخیلِ دانش آموز را با تعالیمِ معلم پر میکند و معلم در مقامِ دانای کل معرفتی شئ شده را بر آنها دیکته میکند و ابتکار و خودانگیختگیِ دانشآموزان را زائل میسازد. ژاکوتو و رانسیر ضرورتِ وجودِ سلسلهمراتب را در امرِ آموزش رد میکنند. سلسلهمراتبی که معلم در آن دانای کلی است که هم از مراحلِ یادگیری و هم از اهداف آگاه است و حتی راهی را که دانشآموز باید بپیماید تعیین میکند. مد نظرِ رانسیر شیوهای از آموزش است که آزادانه و برابرانه رهاییِ ذهنی را میسر میسازد. در چنین شیوهای معلم فقط یک هماهنگکننده است و فردی نیست که متون و آموزشها از صافیِ ذهن او بگذرد و یادگیری و فهمِ دانش آموزان را بسنجد. و با این شیوه است که شکافِ بینِ یادگیری و فهمیدن مرتفع می شود. رابطهء معلمِ رهایی بخش با دانش آموز نه رابطهء یک دانا و نادان، بلکه رابطهء دو انسان است که به امرِ هم آموزی همت می گمارند. رابطه ای هم ارز که خبری از جبر و استیضاحِ معلم نیست و دانش آموز بنا به میل و خواستِ خود نیاز و کنجکاویهایش را پی بگیرد.
جامعهشناسی به ما آموخته است که مسائل را در نسبتها و به صورتِ رابطهای بفهمیم؛ منطبق با این بصیرت آنچه که یک فرد را به استاد تبدیل میکند، نه نامهای اداری و قرار گرفتنش پشت کرسی، بلکه نسبتِ او با امر آموزش و رابطهایست که با دانشجو برقرار میسازد. به عبارتی بهتر استاد و دانشجو نه عناوینی فینفسه و درخود، بلکه فرایندی رابطهایست که در نسبت با یکدیگر و در امر آموزش تعریف میشوند. اما ظاهراً اساتید این درسِ ابتدایی را فراموش کردهاند و خود را نه در نسبت با دانشجو و آموزش، بلکه به واسطهی اشیاء و عناوینِ مردهای تعریف میکنند که بر فرایندی زنده استیلا یافته است. امتحان، نمره، پستهای مدیریتی، پروژههای سفارشی و ... . چنین نسیانی لاجرم امتحان و نمره را برای اساتید نهتنها بدل به اصلی هویتبخش، بلکه به ابزار سرکوب و إعمال قدرتی بدل میسازد که هرگونه تعدی نسبت به آن، به منزلهء کفر و توطئه علیهِ مقامِ شامخِ آنان تلقی میگردد که باید به اشد مجازات برسد. حکام ناتوانیشان را در حکمرانیشان را با زور عریان و سرکوب سرپوش مینهند و اساتید ناتوانیشان در استادی و امر آموزش را با امتحان و نمره!
اینها و بیشتر از اینها به ما یاداوری می کند که امتحان چگونه آموختن و فهمیدن را مختل می سازد، روابط را تحریف و انسانزدایی میکند و هیچ نیست مگر ابزاری برای اعمالِ قدرت و سرکوبِ زیردستان. مسائلی که جامعهشناسی از قضا با آنها سرِ عناد دارد. بنابراین بیراه نیست اگر بگوییم نفسِ امتحان گرفتن، پیشاپیش امتحان گیرنده را در رشتهء جامعهشناسی مردود میکند و کلام یوهانس را در فیلم اُردت به ذهن میآورد که خطاب به کشیشان گفت: و شما ای منادیان ایمان که خود از ایمان بیبهرهاید. البته که همهء ما از قدرتِ قوانین و ساختارها و ... بر اراده و عاملیتِ انسانها مطلعیم، اما از این هم خبر داریم که هرکجا قدرت هست، مقاومت نیز خواهد بود.
این متن به کمک دانشجویان دکتری جامعهشناسی فرهنگی دانشگاه کردستان ورودی ۱۴۰۱ نوشته شده است.
همهء ما یحتمل شنیده ایم که به باور مارکس و انگلس دولت، چیزی جز کمیتهء ادارهء امور مشترک کل بورژوازی نیست. اما این گزارهء کلی نمی تواند چیز دندانگیری به دستمان دهد. علی الخصوص اینکه همواره حضراتی پیدا می شوند که از نسبتِ بین سرمایه داری و جمهوریِ اسلامی بپرسند. و بفرمایند که حکومت ج.ا یک حکومت آخوندیست! مستبد است! خصولتی است! رانتی است و "آقازاده ها" دارند می چاپند و میخورند! و اینها ربطی به سرمایه داری ندارد! یا لیبرالها دخالتهای دولت و خدمات عمومی اش را مثال بزنند و بفرمایند؛ پس دولت کوچک نیست و ارگانِ طبقات فرادست نیست!.. و یا نزاعهای داخلی دولت و حاکمیت را پیش بکشند و .... در کل این دست مسائل و نسبتِ دولت و جامعه ی طبقاتی با ابهاماتی مواجه است که این نوشتار خواهد کوشید بر اساس نظرات مارکس و انگلس، اندکی آن را وضوح بخشد.
از نگاه مارکس و انگلس "قدرت سیاسی، قدرتِ سازمان یافته ی یک طبقه برای سرکوب طبقه ی دیگر است" دولتها با هر شکل و صورتی برخاسته از نیاز به مهارِ آنتاگونیسم های طبقاتی اند، اما در عین حال نیز چون در گرماگرمِ ستیزِ همین طبقات پدید می آیند، علی القاعده دولتِ قدرتمندترین طبقه ی اقتصادی مسلط اند و یا در ادامه خواهند شد و تمهیدات جدیدی برای تسلط بر طبقات فرودست را به کار می بندند. " دولتِ باستان دولتِ صاحبانِ برده، برای تسلط بر بردگان بود، همانطور که دولت فئودال اندامِ اشراف و نجبا برای تسلط بر سرفهای کشاورز و غلامان بود و دولت مدرن نیز، ابزارِ استثمار کارِ مزدوری توسط سرمایه است" اما دولتِ مدرن یا بورژوایی تفاوت مهمی با دولتهای پیشین دارد. در دولتهای پیشین حاکمیتِ اقتصادی و سیاسی به صورتی نظامدار در وجود کارگزارانِ واحدی ادغام شده بودند. یک پاتریسین، هم منصبی اقتصادی بود و هم سیاسی، این دو جدای از هم نبودند، همانگونه که یک فئودال جایگاهی خودبه خودی در نظام سیاسی آن دوران پیدا می کرد.
اما در دورانِ سرمایه داری و در دولتهای مدرن ما با انشقاقی در ساحتهای اقتصادی و سیاسی مواجهیم که روابط را پیچیده و بغرنج می کند. علی الخصوص که شیوه های استثمار با فرایندهای بازار (و نه فقط فرایندهای سیاسی) نیز گره می خورد. اما این تفکیک (نهادهای سیاسی و نهادهای اقتصادی) چرا رخ داد؟ پاسخ کوتاه به این سوال این خواهد بود که چون بورژوازی، در مقامِ طبقه ی حاکمِ اجتماعی، اقتصادی نمی تواند توامان سیادت سیاسی اش را نیز بر جامعه اعمال کند! اما چرا نمی تواند؟!
بورژوازی، لانه ی مار است! متخاصم ترین طبقه ای که تاریخ به خود دیده است. هیچ طبقه ی حاکمی، از نظر روابط داخلی به این شدت درگیرِ رقابت و ستیزِ درونی نبوده است. افراد و گروه هایی که هریک برای کسب سهم بیشتری از سود در صدد پاره کردنِ گلوی دیگری است. ( برای مثال تخاصمات درون یک تجارت و یا یک صنعت و یا با تجارتهای دیگر و صنایع دیگر و .. وبه اینها اختلافات مذهبی، سیاسی و سایر اختلافات ایدئولوژیک دیگر را اضافه کنید) مجموعِ این خصومتهای داخلی باعث می شود که سرمایه دار نتواند به عنوانِ وصیِ کلِ طبقه، موردِ اعتماد و وثوق قرار گیرد. مخصوصن در شرایطی بحرانی، که بورژوازی مجبور است امتیازاتی به دشمن طبقاتیِ فرودست یعنی طبقه ی کارگر بدهد، تنشهایی پیشارویِ بورژوازی قرار می گیرد که پاسخ به آنها مناقشه برانگیز است مثلن اینکه؛ هزینه ی امتیازاتی که بورژوازی باید بدهد، بر عهده ی کیست؟ کدام طیف از بورژوازی باید از منافعش کوتاه بیاید؟ و از این دست...
این چالشها بورژوازی را به این اقناع می رساند که برای حفظ خودش و حفظِ مناسباتِ طبقاتیِ موجود، سیادتِ سیاسی را به سیاستمدارانی واگذارد که دیدگاهی همه جانبه داشته باشند و کلیتِ منافعِ بورژوازی را در نظر آورند. سرمایه دار به دولتی نیاز دارد که پشتوانه ی سیاسیِ فعالیتهایِ اقتصادی او را فراهم کند و برای محقق شدنِ چنین امکانی دولت باید لاجرم، حدی از استقلال را داشته باشد. رابطه ی اربابی بورژوازی، نه مستقیمن سیاسی، بلکه اقتصادی است.
طبقه ی حاکم بلوک یکدستی نیست و درگیر در بلوکهایی از منافع متداخل و نیز نزاعهای رقابتی میان افراد معمولی، صنایع و تجارتهای مختلف است. بخصوص تحت نظام سرمایه داری _که با رقابت مبتنی بر قانون جنگل آغاز می شود_ یکی از وظایف دولت میانجیگری ، ایجاد سازش و حل و فصل منازعات و ستیزهای خانمان سوز در درون طبقه ی حاکم است. این بدان معنی نیست که نهادهای دولتی حتی در میان خود سرمایه داران به صورت حکیم بی طرف رفتار می کند؛ چون سلسله مراتبی از قدرتهای اقتصادی و نیز نفوذ سیاسی وجود دارد. اما نوعی حل و فصل منازعات درون طبقات باید وجود داشته باشد تا مانع از فروپاشی کل چارچوب جامعه در معرکه های غیر قابل مهار گردد.
دیگر اینکه، سرمایه دار، یک هدف دارد و آن کسب سود است، به هر قیمتی! تنگ نظری و حرص و آز سرمایه دار نگاهش را بر این حقیقت می بندد که اگر جامعه ای نباشد، سودی هم در کار نخواهد بود. سرمایه دار همان احمقیست که می خواهد شکم مرغ را پاره کند و تخمهای طلا را یکجا صاحب شود! از این رو وجودِ نهادی (دولت) که از سرمایه داری در مقابلِ خودِ سرمایه داران محافظت کند، لزوم می یابد. نهادی دور اندیش که بر سودخواهیِ آنیِ سرمایه داران مهار بزند. دولتِ سرمایه داری باید کوته نظری خود سرمایه داران را اصلاح کند.
بنابه این دلایل استقلال یابی دولت، امری ناگزیر است. دولت برای اینکه بتواند منافعِ بورژوازی را تامین کند باید از آن فاصله ای بگیرد. اگر بورژوازی قادر به حفظ دولت با قلاده ای کوتاه تر بود، آن دولت مدت ها پیش دچار خفقان می شد. و چه بسا جامعه نیز متلاشی می شد. از سوی دیگر با این که دولت به قلاده ای بلندتر نیاز دارد این امر سرمایه داران را بویژه زمانی که دولت هیچ قیدوبندی را برنمی تابد دستخوش آشفتگی و پریشانی می کند. به هر رویی مناسبات دولت و بورژوازی پیچیدگیهای بسیاری دارد که در زمانها و مکانهای گوناگون اشکالِ متفاوتی به خود می گیرد.
مارکس از نمایشنامه ی طوفان شکسپیر الهام می گیرد تا رابطهی بورژوازی و دولت را با استفاده از این تمثیل نشان دهد. دولت از بسیاری جهات به منزله ی کالیبان(نوکر) برای پراسپرو( طبقه ی حاکم) است کالیبان به عنوان برده در خدمت ارباب خویش است اما با این همه ، آرزوهای مستقل خود را نیز دارد که بسته به شرایط پراسپرو میتواند بدانها میدان دهد. او می تواند مشتاقانه به رهایی خود از بردگی بیندیشد و در ضمن به قدرتی که گردن به اطاعت وی گذاشته است اهانت کند" من باید اطاعت کنم، هنرش چنان قدرتی دارد .." اما هنوز زیر لب حرف می زند که:" ای کاش خودکامه ای که بدو خدمت می کنم به مصیبتی گرفتار آید" و بورژوازی نیز به نوکرش مظنون و از او بیمناک است.
پراسپرو معرفی می کند؛ کالیبان ، برده ی من، که هرگز پاسخ نیکویی نمی دهدمان.
میراندا؛ آدم شروری است آقا، دوست ندارم نگاهش کنم.
پراسپرو: اما با این همه نمی توانیم نادیده اش گیریم؛ آتشمان را مهیا می کند، هیزم می آورد و کارهایی انجام می دهد که برایمان بسی سودمند است.
طبقه ی حاکم نمی تواند برده اش را نادیده گیرد و برده نیز تخته بندِ منافع خویش است.
مارکس و انگلس ادعا نکرده اند که دولت صرفن قالب ساخته ی طبقه ی حاکم، ابزارش یا عروسکش و یا انعکاس آن در معنایی ساده انگارانه و منفعلانه است. هرچند که گاهن از تعبیر انگل برای دولت استفاده می کردند اما این دست کلمات بیشتر تعبیری استعاری بودند تا گزاره ای مدقن. به هر جهت دولت برخاسته از نیاز واقعی همه جانبه ای برای سازماندهی جامعه و مبین آن است. نیازی که صرف نظر از وجودِ هر نوع ساختار خاص طبقاتی، وجود دارد. اما تا زمانی که در مناسبات اجتماعی-اقتصادی، طبقه ی حاکمی وجود دارد، از این نیاز برای شکل دادن و کنترل دولت بر اساس خطوط طبقاتی اش بهره برداری می کند.
انگلس در فقره ای چنین توضیح می دهد: این قدرت تازه مستقل(دولت)، در عین حال که عمدتن از حرکت تولید پیروی می کند، به نوبه ی خود به دلیل استقلال نسبی ذاتی اش- یعنی همان استقلال نسبی که زمانی بدو منتقل شد و به تدریج بیشتر رشد کرد، نسبت به شرایط و جریان تولید واکنش نشان می دهد. این، تعامل دو نیروی نامساوی است؛ از یک سو، حرکت اقتصادی، از سوی دیگر، قدرت تازه ی سیاسی که می کوشد استقلال هرچه بیشتری به دست آورد و به محض آن که تاسیس شد از موهبت حرکتی مخصوص به خود برخوردار می شود. در کل حرکت اقتصادی راه خود را می پوید، اما باید واکنش هایی را نیز از جانب حرکت سیاسی متحمل گردد که خود آن را به وجود آورده و موهبت استقلال نسبی بدان بخشیده است، یعنی از یک سو متحمل واکنش های حرکت قدرت دولت و از سوی دیگر متحمل حرکتی متضاد باشد که هم زمان پدید می آید.
این دقیقن همان ناخشنودی پراسپرو از کالیبان است؛ "به تو رحم کردم، رنج کشیدم تا تو سخن گفتن بیاموزی .." و کالیبان همانند هر سیاستمدار سپاسگزاری پاسخ می دهد؛" تو سخن گفتن به من آموختی، و این به نفع من بود، می دانم چگونه تو را نفرین کنم؛ این بلای سرخ شر تو را کم خواهد کرد، چون به من زبان آموختی"
از نگاه مارکس شکی وجود ندارد که وظیفه ی اساسی دولت تسلط بر طبقات تحت ستم و استثمار است اما این تنها وظیفه و یا تنها نقش دولت نیست. کارکردهای خاصی وجود دارد که هر حکومتی باید برای تداوم بخشیدن به حیات جامعه آنها را به انجام برساند، هرچند اگر هیچ سود خاصی برای طبقه ی حاکم دربرنداشته باشد. مثلن دولت و نهادهای بهداشتی آن ناچار اند مانع سرایت بیماری های واگیر دار بکنند. یا اینکه در هنگام بلایای طبیعی به کمک مردم بیاید و ...
به یقین جلوگیری از بیماری های همه گیر به طور کلی به نفع جامعه است پس بهداشت عمومی را می توان از وظایف غیر طبقاتی حکومت تلقی کرد اما در واقعیت تاریخی، قدرتهای حاکم زمانی مجبور به اجرای جامع بهداشت عمومی در سطح شهرها شدند که طاعونی که در میان فقرا ریشه گرفته بود، برای جانِ اغنیا هم تهدیدآمیز شد. مارکس در سرمایه اشاره می کند؛ صرف هراس از بیماری های مسری که به "حرمت ها" نیز وقعی نمی نهد، از 1847 تا 1864 منجر به تصویب ده مصوبه مجلس درباره ی بهداشت عمومی شد. و بورژوازی هراسیده در شهرهای بزرگ دست به اقدامات شهری زد. انگلس شرح می دهد زمانی که علم ثابت کرد که این بیماری های مهاجم مثل وبا و آبله ابتدا در مناطقِ فقیر نشین شروع می شوند و سپس به مناطق مرفه نشین سرایت پیدا می کنند، چه روی داد؛
"همین که این واقعیت به لحاظ علمی به اثبات رسید، بشردوستانِ بورژوا با روحیه ی شریف رقابت برای دل نگرانی در خصوص بهداشت و سلامتی کارگران شان به هیجان آمدند. انجمن هایی تاسیس شد، کتابهای زیادی نوشته شد، پیشنهاداتی طرح شد، قوانینی مورد بحث و تصویب قرار گرفت تا سرچشمه های بیماری همه گیری را که همیشه عود می کرد، خشک کنند. شرایط مسکن کارگران مورد تحقیق قرار گرفت و کوشش هایی برای چاره جویی از مبرم ترین مصائب و بلایا انجام گرفت."
دولت سرمایه داری این زحمت را به خود می دهد تا در حق کارگران نیکی کند و استادان لیبرال اکنون می توانند به راحتی ثابت کنند که جانب داری طبقاتی دولت، ادعایی فوق العاده اغراق آمیز است. اما همیشه خصلت طبقاتیِ بهداشت عمومی را می توان حتی با چشم غیر مسلح و با مقایسه ی هر منطقه ی کارگری با هر یک از مناطق مسکونی ثروتمندان به عین مشاهده کرد. (کافیست که فضای شهری شمال و جنوب تهران را مقایسه کنیم؛ بیمارستانها، پارکها، سرویس های بهداشتی و ... این مقایسه ی ساده پاسخی ساده است به کسانی که خدمات عمومی دولت را عنوان می کنند تا خصلتِ طبقاتی اش را منکر شوند)
البته که دولت وظایفی غیر طبقاتی و مربوط به کلیت جامعه را نیز برعهده دارد، اما صد البته همانها را هم به سیاقی طبقاتی و در راستای حفظ مناسبات طبقاتی انجام می دهد. تجربه نشان داده که دولت هرگاه میان این وظایف جانبی و منافع طبقات فرادست تنشی ایجاد شود، وظایف جانبی را قربانی سود فرادستان می کند. وظایف جانبیِ دولت تا آنجا انجام می شود که بازتولید اجتماعی جامعه مختل نگردد. کلیت امر به ما می گوید که کارکرد اصلی دولت تداومِ استثمار نیروی کار توسط بورژوازی است اما این نافیِ کارکردهای فرعی اش نیست. در بزنگاههایی ما این مساله را به کرات دیده ایم و با ذات دولت در پشت ظواهر گوناگون اش مواجه شده ایم.
دولت در مقابل تهدید از پایین،( همان اصلی ترین کارکرداش و علت وجودی آن، یعنی حفظ سلطه ی طبقاتی) نه تنها اختلافات درون طبقاتی را فراموش می کند بلکه حاضر است با دشمن ملی هم وارد تبانی شود. دو فقره ی تاریخی را که مارکس ذکر می کند اینجا نقل می کنیم.
"این صرفن همان حکایت قدیمی است؛ طبقات بالا همیشه متحد می شوند تا طبقه ی کارگر را زیر سلطه ی خود نگه دارند. در قرن یازده میان برخی از شوالیه های فرانسوی و شوالیه های نورماندی جنگ درگرفت و دهقانان دست به شورش زدند؛ شوالیه ها بلافاصله اختلافات خود را فراموش کردند و برای درهم شکستن جنبش دهقانان ائتلاف کردند."(مارکس)
"پاری ژورنال، از فرومایه ترین روزنامه های ورسای می نویسد: قرارداد صلح امضا شد. با دشمنانمان؟ نه، با پروسی ها. و به هر حال نفرت ما از کسانی که ما را ویران کردند هرچقدر هم زیاد باشد(پروسی ها) باید بگوییم که با هراس از جانب کسانی که مایه ی بی آبرویی ما شدند نمی تواند برابر باشد(پاریسی ها)" مارکس
به نظرم تا به اینجای کار شمایی کلی از نسبتِ بین بورژوازی و دولت ترسیم شد که نشان دهد دولت به صورت مکانیکی، ابزارِ بورژوازی نیست و رابطه ی آنها در شرایط مختلفِ زمانی و مکانی به صورتهای مختلف در خواهد آمد، اما در بنیان اصلیش خللی وارد نمی کند. دولت و بورژوازی نمی توانند و نباید یکی باشند چون در غیر اینصورت چه بسا کلیت جامعه منهدم شود. حد معینی از استقلالِ دولت از بورژوازی باید برقرار باشد، این امر چنان که پولانزاس می گوید لازمه ی کارکردی/ساختاریِ موجودیت دولت و بورژوازی و جامعه است. فهمیدن این نکته که دولت برای خدمت به بورژوازی باید با آن فاصله ای هم داشته باشد، از اینرو مهم است که بسیاری از دروغ ها و کژفهمی ها را برملا می کند، که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهم کرد؛
یکی از چیزهایی که لیبرالها به دروغ به ما می گویند و از قضا دوستانِ چپ هم سرگرمِ این بازیِ زبانی شده اند دوگانه ی دولتِ کوچک و دولت بزرگ است. لسه فر(اقتصاد آزاد) هرگز بدین معنی نبوده که دولت اقتصاد را به حال خود رها کند، بلکه مراد آنها این است که دولت تا حد ممکن، بی سروصدا و بی مزاحمت و نیز تا حد ممکن کم خرج باشد و اجازه دهد، دست نامرئی بازار که از آستین سرمایه داران در می آید بدونِ هیچ مچ گیریی، جیبِ کارگران را بزند. برای مثال کارافرینان و بانکداران طرحهایی را اجرا می کنند، اگر طرحشان موفق شد، منافعش را صاحب می شوند، اما اگر شکست خوردند، دولت وارد عمل می شود و زیان آنها را از مردم کسر می کند تا از ورشکستگی نجات یابند. این قبیل مداخلات به خوبی نشان می دهد که تعبیرِ دولت کوچک به چه میزان دروغ است، دولت همواره مداخله خواهد کرد و قاعدتن مداخله اش هم همواره به نفع فرادستان خواهد بود. چه در آمریکا و چه در ایران این قاعده به شیوه های مختلف عملیاتی می شود.( غارت و ورشکستگی موسسه های مالی را به یاد بیاورید که در دوران دولت عدالت محور چه رشد سرسام آوری داشتند و چگونه پول مردم را قاپیدند و در نهایت دولت در مقامِ پدری که گندکاری بچه هایش را جمع می کند، وارد عمل شد و بخشی از بدهی ها را از پول نفت و مالیت ما پرداخت.) دوگانه ی دولت کوچک و دولت بزرگ دوگانه ایست که آنچه که واقعن روی می دهد را تحریف می کند؛ مساله این است که دولت در کجا دخالت می کند و در کجا نمی کند و اینها را به چه شیوه هایی انجام می دهد؟!
اعوجاجِ نظریِ دیگری که در تبیینِ نظام اقتصادی/سیاسیِ ایران وجود دارد، به کارگیریِ تعبیری مانند "خصولتی" (و مفاهیم هم خانواده اش مثل "سرمایه داری نامتعارف") است. با این برداشت که بخش خصوصی(بورژوازی) و دولت، چیزهایی جدا از هم اند که در ایران به اشتباه با یکدیگر قاطی شده اند. درکی که از عدمِ آشنایی حتی مقدماتی با مارکسیزم ناشی می شود و همانطور که در ابتدای نوشته و بر اساس گفته های مارکس و انگلس نشان دادم، این دو هیچ گاه جدای از هم نبوده و نیستند بلکه با حفظ فاصله ای کارکردی/ساختاری همیشه در پیوندی نزدیک با یکدیگر بوده اند. در پوچ بودنِ این اصطلاحِ تحریفی، نه فقط نظریات مارکسیستی بلکه کافیست روابطِ سیاستمداران و به قول حضرات بخش خصوصیِ دیگر کشورها را در نظر آوراند. حتی در آمریکا که از نگاه دوستان متعارف ترین! شکل سرمایه داری است، روابط درهم تنیده ای(به همان نسبت که در ایران و همه ی کشورهای دیگر وجود دارد) بین نهادهای دولتی و شرکتهای خصوصی برقرار است. گواه آن را می توانید در مناقشه هایی که گاهن بر سر بیمه و یا محدود کردن اسلحه در آمریکا به راه می افتد، مشاهده کنید. علی رغم تمام دادو قالها نه پرزیدنتشان و نه سناتورهایشان نمی توانند به حریمِ منافع شرکتها و نهادهای اقتصادیشان تعرض کنند و قانونی را علیه آنها تصویب و اجرا کنند. و حتی شخصی تر از اینها کافیست سوابق و روابط سناتورها و مناصب حکومتی آمریکا را با بخش به اصطلاح خصوصی بررسی کنید تا متوجه ی میزان درهم تنیدگی دولت و بورژوازی نیز در آنجا شوید.
این قرابت دولت و بورژوازی در ایران، از سوی مردم به "آقازاده گی" تعبیر شده و در میانِ برخی از فرهیختگان! از آن با عنوانِ "سرمایه داری رانتی" یاد می شود. اصطلاحی کج و معوج که ذهنیت ها را به این سمت و سو سوق می دهد که انگار ما سرمایه داریِ غیرِ رانتی هم داریم و تنها تلاش ما باید حرکت به سویِ این سرمایه داریِ متعارف باشد! هال دریپر اشاره می کند که در امریکا هم، سیاستمداران که خود به فعالیت سیاسی مشغول اند و سیادت سیاسی را در دست دارند چگونه فعالیتهای اقتصادی را به اطرافیانشان واگذار می کنند تا حلقه های نزدیکشان سلطه ی اقتصادی را برعهده گیرند.
منتها تحلیلگران وطنی چنان سردرگمِ پدیدارهای دولت و سرمایه داری در کشورهای مختلف شده اند که ذاتِ واحدِ آنها را فراموش کرده اند. این مساله که سرمایه داری بر اساس مختصات زمانی و مکانی در هر کشوری خود را تطبیق می دهد، بله قاعدتن همینطور است. اما اینها نباید باعث گم شدنِ اصل موضوع شود.
در فهمِ بسیاری از اساتید، حکومت ج.ا چون مستبد است نمی تواند سرمایه داری باشد! در نتیجه تحلیل های مارکسیستی اینجا به کار نمی آید! نقل قولِ زیر از انگلس ردیه ایست بر این مهملات که سرمایه داری نمی تواند با استبداد مرتبط باشد.
"برای من بیش از پیش روشن می شود که بورژوازی مایه ی آن را ندارد تا خود مستقیمن حکومت کند و از این رو هرجا که الیگارشی مثل مورد انگلستان وجود ندارد تا برای همیشه اداره ی دولت و جامعه را به نفع بورژوازی به دست گیرد، ایجاد نیمه دیکتاتوری بناپارتیستی ، شکل متعارف محسوب می شود: منافع مادی بزرگ بورژوازی را حتی بر علیه بورژوازی تحقق می بخشد اما بورژوازی را از هر نوع مشارکت در خود قدرت حکومت محروم می کند. از سوی دیگر خود این دیکتاتوری به نوبه ی خود به اکراه مجبور است همین منافع مادی بورژوازی را برگزیند."بورژوازی نشان داده که هرجا منافعش ایجاد کند با ارتجاعی ترین و مستبد ترین نیروها نیز همپیمان می شود. این مساله را ما چه در مناسبات داخلی و چه در روابط بین المللی بارها مشاهده کرده ایم. سازوکار سرمایه نه تنها از انطباق پذیریِ بالایی برخوردار است، بلکه در سطحی دیگر همه چیز را "از آن خودسازی" می کند.
اسلاوی ژیژک ماجرایِ اعتراض هندوها به استفاده از گوشت گاو در غذاهای مک دونالد را مثال می زند و می گوید، مک دونالد با این هندوهای معترض بسیار دموکراتیک برخورد کرد و گفت بسیار خب، برای شما از گوشت دیگری استفاده خواهیم کرد و مساله حل شد. سرمایه داری فرمیست که هر محتوایی را می تواند در خود جای دهد و با هر تمدن و فرهنگی خودش را تطبیق دهد. این نکته از این جهت مهم است که بر سبیلِ همان تعابیرِ مغشوش که ذکر شد، بسیاری اصطلاحِ "نظامِ آخوندی" را چنان به کار می برند که انگار علت العلل و سرِ غایی وضع موجود را پیدا کرده اند. اما همانطور که گفته شد، سازوکار سرمایه راحتتر از آن چیزی که فکرش را می کردند، حتی اسلامِ انقلابیِ حامی مستضعف و ضد استکبار و عدالتخواه را نیز بر اساس منطق خود به کار می گیرد.
به لحاظ تاریخی بورژوازی نشان داده است که آمادگی دارد هرجا ضرورت حفظ حکومت از خطر فرودست ایجاب کند، زمام امور حکومت را به دست هر کسی بسپارد. مارکس اشاره می کند که در دهه ی 1830 بورژوازی انگلیس احیای سازش با اشرافیت زمین دار را به سازش با توده ی مردم انگلستان ترجیح داد. و آیا در انقلابِ 57 نیز چنین چیزی رخ نداد؟! جز به مدد اسلام، بورژوازی به چه طریقی می توانست خودش را حفظ کند؟! کارخانه هایی که شوراهای کارگری اداره اش می کردند، چگونه و با چه دست آویزی از آنها بازپس گرفته شد؟
دستگاه ایدئولوژیک بورژوازی، امری از پیش مقرر نیست، بلکه در هر دورانی و بسته به مختصاتِ طبقاتی، سیاسی و فرهنگی آن جامعه و دیگر عناصرِ تشکیل دهنده اش قوام می یابد. و در انقلابِ57 بورژوازی برای بقای خود، ناچار شد که اسلام را به عنوانِ قالب بیان منافع تاریخی اش انتخاب کند. علی الخصوص که جریانهای مارکسیستی و انکشاف مبارزه ی طبقاتی بنیانهای نظمِ سرمایه داری را در معرض اضمحلال قرار داده بودند. بورژوازی الزامن فقط لیبرالیسم را به عنوانِ ایدئولوژی ابدی، ازلی خویش نمی شناسد و هرجا که لازم شد، به مفاهیم کهنه و در ظاهر غیر طبقاتی نیز متوسل می شود. از دلِ بورژوازیِ نامتکاملِ ایران، طبیعتن هم باید حکومتی تکامل نیافته شکل می گرفت. اما این نافیِ سرمایه داری بودنِ آن نیست. حکومتی که توامان به جلو و عقب حرکت کرده بود! جمهوری و اسلامی!
مارکس در مقاله ی درخشانش "مساله ی یهود" می گوید: "دولتى که هنوز روحانى (تئولوگ) است، هنوز به طور رسمى اعتقاد خود را به مسیحیت اعلام میکند، هنوز جرات اعلام وجود خود به عنوان دولت را ندارد، هنوز نتوانسته است در واقعیت وجودى خود به مثابه دولت، مبانى انسان را که مسیحیت بیان رهبانى آن است در قالب این جهانى و انسانى بیان کند. دولت به اصطلاح مسیحى فقط یک "نه دولت" Nicht-Staat است، زیرا که این مسیحیت به عنوان یک مذهب نیست که در آفریده هاى واقعى انسانها متحقق میشود، بلکه این زمینه انسانى مسیحیت به عنوان یک مذهب است (که خود را متحقق میکند).
دولت به اصطلاح مسیحى نفى مسیحى دولت است و نه تحقق دولتى مسیحیت. دولتى که مسیحیت را هنوز در شکل مذهبى اش به رسمیت میشناسد، هنوز به عنوان یک دولت دست به این کار نمى زند، زیرا که هنوز خود در مقابل مذهب بگونه مذهبى عمل میکند. این یعنى آن که (این دولت) هنوز تحقق واقعى مبناى انسانى مذهب نیست، زیرا که هنوز بر غیر واقعیت، بر پیکر تخیلی ذات انسانى تکیه دارد. دولت به اصطلاح مسیحى دولت ناکامل است و مذهب مسیحى برایش در حکم مکمل، در حکم تقدیس ناکامل بودنش است. مذهب برایش ضرورتا به ابزار تبدیل میشود و دولت به دولت ریا و فریب. تفاوت بزرگى است بین وضعیتى که دولت تکامل یافته به علت نقصانى که در جوهر کلی دولت وجود دارد مذهب را به عنوان یکى از پیش شرطهاى خود به رسمیت مى شناسد و دولت تکامل نیافته اى که به علت نقصانى که در موجودیت ویژه اش ریشه دارد، به عنوان دولت ناقص، مذهب را به مثابه بنیان خود تبیین میکند. در این مورد آخر مذهب به سیاست ناکامل تبدیل میشود. در مورد اول اما، ناکاملی همان سیاست تکامل یافته است که خود را در مذهب نشان میدهد. دولت به اصطلاح مسیحى نیازمند مذهب مسیحى است تا بتواند خود را به عنوان دولت تکمیل کند. دولت دمکراتیک، دولت واقعى، نیازى به مذهب براى تکمیل خود ندارد. برعکس این دولت به مراتب بیش از آن میتواند خود را از مذهب جدا کند، زیرا که مبناى انسانى مذهب در شکل این جهانى اش در خود دولت متحقق شده است. دولت به اصطلاح مسیحى برعکس، در مقابل مذهب، سیاسى عمل میکند و در مقابل سیاست، مذهبى. ..."
بنابراین اصطلاحِ "نظام آخوندی"،و همپای آن "استبداد دینی" تعابیری اگر نگوییم انحرافی، اما نابسنده اند. هیچ دولتی، موجودیتی پا در هوا ندارد بلکه محصول منطقیِ شرایط اجتماعی جامعه است. همه ی حکومتها هرقدر هم که استبدادی باشند، در تحلیل نهایی جز مجریان ضرورتهای اقتصادی نیستند. ممکن است که اینها را به طرق مختلف انجام دهند، شتاب بخشند یا کند سازند، اما در دراز مدت الزامن از آن پیروی می کنند.
"زمانی که ناپلئون ..به تخت نشست.. شاهزادگان و اشراف حاکم اروپا، زمین داران بزرگ، کارخانه داران، سهام داران، بورس بازان تا آخرین نفرموفقیت او را چون کامیابی خود جشن گرفتند. آنان با تبسمی موذیانه می گفتند جنایات از آن او و ثمراتش از آن ماست. ناپلئون در تویلری حکومت می کند، در حالی که ما حتی مطمئن تر و مستبدانه تر از او در قلمروهای خود، در کارخانه جات، در بورس و در دفاتر حسابداری مان حکومت می کنیم. مرگ بر سوسیالیسم! زنده باد امپراتور!" آیا این ائتلاف شوم برای ما آشنا نیست؟
بورژوازیِ زخم خورده ی ایران در انقلاب 57، توانست به مدد اسلامگرایان، از مهلکه جان سالم به در برد تا در فرصتهای آتی تجدید قوا کند، چیزی که در چهار دهه حاکمیت ج.ا با فراز و فرودهایی ادامه داشته است. اما بی شک یکی از مهمترین این فرصتها دوران سازندگی(ریاست جمهوری رفسنجانی) بود، دولتی که بنایِ ساختن داشت! اما ساختن چه چیزی؟ و به قیمت ویران کردنِ چه چیزی؟
انگلس شرح می دهد که حکومت روسیه چگونه برای پیش برد طرحهای اقتصادی و صنعتی اش ناگزیر یک طبقه ی سرمایه دار خلق کرد! "جنگ کریمه ثابت کرده بود که روسیه به راه آهن، موتور بخار و صنایع مدرن در همه ی زمینه ها نیاز دارد. بدین سان دولت برآن شد که یک طبقه سرمایه دار روسی پدید آورد." در 1894 استبداد تزاری پس از شکستهای کریمه فقط یک راه برون رفت داشت؛ انتقالِ هرچه سریعتر به صنعتِ سرمایه داری. اما در زنجیره ای بی وقفه، هر تغییری ناگزیر به تغییری دیگر می انجامید. گستره های وسیع امپراتوری می بایست با شبکه ی راه آهن به هم وصل می شد. اما را آهن مستلزم صنعت سرمایه داری و تحول کشاورزی ابتدایی بود و و....در کل غیر ممکن است که یک شاخه از صنعت کلان را بدون پیاده کردن کل منظومه ایجاد کرد.... دهقانان از چنگال سرواژ رها شدند تا "آزاد" باشند که به استثمار صنایع جدید درآیند. بدین سان در مدت کوتاهی، همه ی بنیان های شیوه ی تولید سرمایه داری در روسیه مستقر شد. رشدی که با تعرفه های حمایتی، یارانه های دولتی و بسیاری دیگر از رانتها فراهم کردید. این پرورش طبقه ی سرمایه دار، قاعدتن بدونِ استثمارِ نیروی کار توده ها و به وجود آمدنِ طبقه ی پرولتاریا در وجود نمی آمد.
در دوران سازندگی روال مشابهی در ایران جریان گرفت. با این تفاوت که پیش تر از آنهم ما با شیوه ی تولید سرمایه داری و موجودیت طبقه ی بورژوازی مواجه بودیم، اما اقداماتی که دولت هاشمی انجام داد کم از دمِ مسیحایی نداشت که بورژوازیِ کم رمقِ ایران را جانی تازه بخشد. بورژوازیِ احیا شده در جریانِ رشد قدرت اقتصادی خود که ناشی از حمایت و انگیزشی بود که دولتهای بعدی نیز برایش مهیا می کردند، بالید و فربه شد. جریانِ این زادورشد، بورژوازی ایران را به مرتبه ای از قدرت اقتصادی رساند که پس از چهار دهه از انقلاب 57 خواهان قدرت سیاسی بیشتر شد. چیزی که ما در دولتِ نئوکارگزاران مشاهده می کنیم. در این مرحله دولت و بورژوازی چنان به هم نزدیک شده اند که استقلالِ کارکردی دولت مختل شده است و دولت وظایف جانبیِ غیر طبقاتی اش را به سودِ طبقات فرادست رها کرده.
" بر خلاف همه ی طبقات حاکم سابق، ویژگی بورژوازی این است که پس از عبور از نقطه ی عطفی در تکامل خود، هر نوع توسعه ی بیشتر عوامل قدرتش و بنابراین عمدتن سرمایه اش، صرفن در خدمت آن است که ناشایستگی اش را بیش از پیش برای اعمال حاکمیت سیاسی آشکار کند." و در مقطعِ کنونی ما به عین این ناشایستگی را مشاهده می کنیم. دولت که می بایست با تدبیرش بر تنگ نظری سرمایه داران مهار می زد، اکنون چنان قلاده اش در دست بورژوازی تنگ شده، که جامعه را در آستانه ی فروپاشی قرار داده است. اختلاسها و غارتهایی که همه ی ما را شوکه می کند، بخشی از آن ماحصلِ همین امر است. آنان با چنان ولعی می چاپند که فراموش کرده اند، برای آنکه چپاول امکان داشته باشد، باید چیزی برای تاراج موجود باشد، باید تولیدی صورت گیرد و باید جامعه ای وجود داشته باشد!
می دانیم که به موازات تمرکز سرمایه، فقر نیز گسترش می یابد، چراکه زادورشد سرمایه از قبلِ سلب مالکیت از توده ها و استثمارِ نیروی کار آنها میسر می شود. بنابراین نقطه ی مقابل قدرت گیریِ بورژوازی در ایران، پیدایشِ طبقاتِ فرودستی است که در دی ماه 96 و آبان 98 اعتراضشان با شدت تمام سرکوب شد. دغدغه ی این نوشته نشات گرفته از آن اعتراضات و نگرانی در باره ی آنهاست. قیامهایی برحق که ممکن است به واسطه ی فهمِ ناصحیح از وضعیت به جای گامهایی به پیش و اعتلای مبارزه ی طبقاتی، به بیراهه رود. فهمِ صحیح ما از وضع موجود خود بخشی از مسیر و راه حل را پیش روی ما قرار می دهد. فهمی که متاثر از فضای رسانه ای و هژمونیِ گفتارهای لیبرالیستی، مغشوش شده است. و تا زمانی که درک ما از وضع موجود ناراستین باشد، اهداف و مسیرهای ما نیز حقیقی نخواهد بود. این نوشته در راستای این نگرانی و هدف آن اشاره به کلیدواژه هایی بود که فهمِ ما را از اوضاع غبارآلود و چه بسا منحرف می کنند.
هرچند که نمی توان ادعایی مبنی بر غبار زدایی در این نوشته داشت، اما طرح مسائلی بود که باید به آنها اندیشید و درباره شان جستجوی مفصلتری به عمل آورد. بهرحال چنان که ژیژک می گوید بسیاری از نوشته ها، خطاب به یک منِ درونیِ خنگ، نوشته می شوند!
بسیاری از مخالفانِ وضعِ موجود، از یک سو ذره بین دست گرفته و دنبالِ واژه ها و جملاتِ تبعیض آمیزِ جنسیتی می گردند و بسیاری از این عبارات را با زدنِ مهرِ "سکسیستی بودن" محکوم می کنند. هرچند این شکل از مواجهه را می توان اینگونه تفسیر کرد که هرگاه جنبشهای سیاسی از تغییرِ ساختارهایِ عینی عاجز می مانند، به زبان و نظامِ بازنمایی حمله می کنند، اما در همین سطح نیز آنچه که اتفاق افتاده، این است که؛ جامعه نسبت به تحقیرِ طبقاتی بی تفاوت شده است و حساسیتی نسبت به آن نشان نمی دهد.
گدا گشنه، عمله، حمال، یک لا قبا، بیکار و بیعار، به نانِ شبش هم محتاجه، خرجِ زن و بچه شو نداره بده و خرواری از این لاطائلات که آغشته به کثیفترین اشکالِ تحقیرِ طبقاتیست و در قالبِ زبانی به ظاهر خنثی، منظرِ فرادستان را بر فهمِ کلِ جامعه اعمال می کند. زبانی ایدئولوژیک که با اعوجاجِ واقعیت به نفعِ فرادستان، به عادی سازی و تحقیرِ تهیدستان اعمال می شود. فیلمِ انگل از بونگ جون هو، بخشی از این تنش را تصویر می کند؛ اگر انگلهای واقعی مرفهینِ جامعهاند که خونِ فقرا را می مکند، این ثروتمندان اند که تهیدستان و بیکاران را انگل خطاب می کنند.
فاجعه آنجاست که حتی بسیاری از مارکسیستها هم از خلالِ به کارگیریِ این کلیدواژه ها و تپقهای نوشتاریشان، ناخوداگاهشان را لو می دهند. اما هر کس که الفبای مارکسیسم را دست و پاشکسته بداند، و یا حتی نداند و فقط سر سوزن هوشی داشته باشد، می فهمد که فقر و بیکاری، بیش از آنکه در گروِ ارادهء افراد باشد، به وسیلهء ساختارهای کلان و نهادهای انتزاعیِ جامعه، بر افراد اعمال می شود. "ریکاردو به درستی می گوید؛ مالکیت، ماحصلِ کار است، اما فراموش می کند بگوید، کارِ دیگری!" و البته که سرمایه برای آنکه بتواند انگلگون از کارِ دیگری، ارتزاق کند به فقر و بیکاری نیز احتیاج دارد. سرمایه با سلبِ مالکیت از توده ها، آنها را در وضعیتی قرار می دهد که آزادانه مجبور شوند، تنها داراییشان، یعنی نیرویِ کارشان را بفروشند. و برایِ استثمارِ هرچه بیشترِ نیرویِ کار و پایین نگه داشتنِ دستمزدهایشان، به ارتش ذخیره ای از بیکارانِ گرسنه نیز احتیاج دارد. بنابراین بیکاری و فقر مقولاتی عرضی در اقتصاد سرمایه داری نیستند. بلکه ضرورتهایی کارکردی/ساختاری اند.
و ریاکاریِ حماقتبارِ بسیاری، آنجا لو میرود که توامان که سنگِ تهیدستان، کارگران و کولبران را به سینه می زنند، از به کارگیریِ فحشهای بورژوازی و تحقیرهای طبقاتی هم ابایی ندارند. اما اگر منطقِ آنها را بسط دهیم منظرشان (به طور مثال) در مورد کولبرها اینگونه بیان میشود: " عده ای که انقدر کودن و بی عرضه بودن که کاری گیرشون نیومده، گداگشنه هایی که به نون شبشون محتاجن و برا همین مثل قاطر فقط می تونن بار ببرن" حقا که شرارت هیچ همپیمانی بهتر از حماقت نمییابد.