بسیاری از سیاستمداران بورژوا به درستی مخالف اعطای حق رأی به همگان و کسانی بودند که هیچ مایملکی نداشتند. چراکه آن را عوامفریبیای میدانستند که منجر به توهم سیاسی طبقات محروم میشود. منظر آنان از این پرسشِ صحیح برمیآمد که: چرا مردمی که هیچ ندارند نسبت به سرنوشت آن جامعه حساسیت و مسؤلیتی احساس کنند؟! در مقابل آنان، بورژواها و خردهبورژواهای مهربانتری نیز بودند که با وجدان نیکشان میگفتند: باید همگان رأی بدهند، آزادی و مشارکت سیاسی حق همگان است. مردم برابراند و باید همه رأی بدهند. ما میدانیم که هردو گروه دروغ میگویند؛ یکی از آنها درست میگوید (که مردمی که در این مملکت چیزی ندارند چرا باید نسبت به آن حساسیتی داشته باشند؟!) و نتیجهء بدی از حرف درستش میگیرد (پس نباید حق رأی داشته باشند) و دیگری با دستاویز برابریخواهی و آزادیخواهی دروغ میگوید و محرومان را سرکوب میکند. (اینکه مهم نیست هیچ حق دیگری ندارند، باید بتوانند رأی بدهند!) مارکس نبوغش را بهکار میگیرد و میگوید: بسیار خب پس حق مالکیت و حق کار را به همگان بدهید تا مسأله حل شود. و همگان بدون توهم و به شکلی حقیقی و تأثیرگذار رأی داشته باشند.
در داستانی از ادبیات کلاسیک رومانی (نوشتهء ئیون کرهآنگا با ترجمهء شاملو)، نجبا تصمیم میگیرند که در هر استان چند دهاتی را انتخاب کنند و به مجلس مشورتی بیاورند تا آنها هم در امورات کشور دخیل شوند و وحدت کشور در مقابل اجنبی حفظ شود. یکی از نجبا مسئول میشود که ظاهر و باطن آنها را بیاراید. جمعشان میکند و مشتی مهمل میبافد از همانها که تمام صاحب منصبان میبافند.( وحدت و دلسوزی و مردم و ملت و باکمکهم و وحدت و فضل خدا و دشمن و ..) و میپرسد خب متوجه شدید؟ بعضی از آنها خجولانه میگویند که بله! آنقدرها هم نفهم نیستیم و ... اما ایوون روواتا جسورانه میگوید: خیر قربان من نفهمیدم! مشتی رعیت در مجلس شما به چه کار میآیند؟! شمائید که ملاک و ملا و میرزائید و تصمیم میگیرید؟! نجیبزاده جواب میدهد؛ نه گذشت دورانی که همهچیز فقط به دست نجبا و اشراف تعیین میشد، اکنون باید همه باهم سرنوشت کشور را تعیین کنیم و ...! روواتا بازهم اصرار میکند که نه بازهم نفهمیدم منظورتان چیست! خان به او میگوید: آن تخته سنگ را بردار! جواب میدهد نمیتوانم! خان میگوید بهرحال تلاشت را بکن! میکند و نمیتواند. سپس به سایر رعایا میگوید که کمکش کنید. آنها کمک میکنند و تختهسنگ بزرگ جابهجا میشود! خان خوشحال از زیرکی خود میگوید: پس این دفعه دیگر فهمیدی منظورم چیست؟! روواتا با سادگی روستایی خود پاسخ میدهد: قربان شما یک دقیقه پیش میگفتید همه باهم، شاهزاده و گدا و ..سپس به ما گفتید که سنگی را برداریم اما خودتان حتی یک قدم هم برنداشتید. ما نه در کار کردن باهم هستیم، نه در جنگ باهم میجنگیم. بقیهء رعایا سرشان را به نشان تأیید تکان دادند و اینک نوبت خان بود که بگوید: نمیفهمم منظورت چیست؟!
دقیقن همین است طبقات مختلف چندان زبان هم را نمیفهمند. استثمارگر نمیتواند بفهمد که استثمارشونده چه میگوید و استثمارشونده هم هنگامی که متوجه میشود استثمار میشود، دیگر نمیتواند زبان استثمارکنندگانش را بفهمد و با آنها اتحادی داشته باشد. ما کار میکنیم و شما تصمیم میگیرید! ما میجنگیم و شما برنده میشوید! ما تلاش میکنیم و شما ثروتمند میشوید! در چنین احوالی وحدت، ملت، مجلس، دشمن، انتخاب و بسیاری دیگر از مفاهیم دروغهاییاند که بر این امر سرپوش مینهند که تولیدکنندگان هیچ حقی در انتخاب ندارند، دشمنشان همان انگلهای ثروتمندی است که قوانین استثمارشان را وضع و اجرا میکنند. اگر پیشترها اشرافیت بر اساس اصل و نسب بود اینک نیز اشرافیتی مالی و صنعتی حاکم است و انتخابات چیزی جز بازسازمانیابی بورژوازی در مقابل طبقات استثمارشونده نیست. و از قضا به انتخابات فراخوانده میشوند تا امکان انتخاب حقیقی و سازمانیابی خودشان را از دست دهند. تفاوت کاندیداها اهمیتی ندارد مادام که همهء آنها از این اشرافیت مالی و صنعتیاند و در شعائر و شئونات بورژوایی اشتراک نظر دارند.