نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نفهمیدیم منظورتان چیست؟!

بسیاری از سیاستمداران بورژوا به درستی مخالف اعطای حق رأی به همگان و کسانی بودند که هیچ مایملکی نداشتند. چراکه آن را عوام‌فریبی‌ای می‌دانستند که منجر به توهم سیاسی طبقات محروم می‌شود. منظر آنان از این پرسشِ صحیح برمی‌آمد که: چرا مردمی که هیچ ندارند نسبت به سرنوشت آن جامعه حساسیت و مسؤلیتی احساس کنند؟! در مقابل آنان، بورژواها و خرده‌بورژواهای مهربان‌تری نیز بودند که با وجدان نیکشان می‌گفتند: باید همگان رأی بدهند، آزادی و مشارکت سیاسی حق همگان است. مردم برابراند و باید همه رأی بدهند. ما می‌دانیم که هردو گروه دروغ می‌گویند؛ یکی از آنها درست می‌گوید (که مردمی که در این مملکت چیزی ندارند چرا باید نسبت به آن حساسیتی داشته باشند؟!) و نتیجهء بدی از حرف درستش می‌گیرد (پس نباید حق رأی داشته باشند) و دیگری با دستاویز برابری‌خواهی و آزادیخواهی دروغ می‌گوید و محرومان را سرکوب می‌کند. (اینکه مهم نیست هیچ حق دیگری ندارند، باید بتوانند رأی بدهند!) مارکس نبوغش را به‌کار می‌گیرد و می‌گوید: بسیار خب پس حق مالکیت و حق کار را به همگان بدهید تا مسأله حل شود. و همگان بدون توهم و به شکلی حقیقی و تأثیرگذار رأی داشته باشند.
در داستانی از ادبیات کلاسیک رومانی (نوشتهء ئیون کره‌آنگا با ترجمهء شاملو)، نجبا تصمیم می‌گیرند که در هر استان چند دهاتی را انتخاب کنند و به مجلس مشورتی بیاورند تا آنها هم در امورات کشور دخیل شوند و وحدت کشور در مقابل اجنبی حفظ شود. یکی از نجبا مسئول می‌شود که ظاهر و باطن آنها را بیاراید. جمعشان می‌کند و مشتی مهمل می‌بافد از همانها که تمام صاحب منصبان می‌بافند.( وحدت و دلسوزی و مردم و ملت و باکمک‌هم و وحدت و فضل خدا و دشمن و ..) و می‌پرسد خب متوجه شدید؟ بعضی از آنها خجولانه می‌گویند که بله! آنقدرها هم نفهم نیستیم و ... اما ایوون روواتا جسورانه می‌گوید: خیر قربان من نفهمیدم! مشتی رعیت در مجلس شما به چه کار می‌آیند؟! شمائید که ملاک و ملا و میرزائید و تصمیم می‌گیرید؟! نجیب‌زاده جواب می‌دهد؛ نه گذشت دورانی که همه‌چیز فقط به دست نجبا و اشراف تعیین می‌شد، اکنون باید همه باهم سرنوشت کشور را تعیین کنیم و ...! روواتا بازهم اصرار می‌کند که نه بازهم نفهمیدم منظورتان چیست! خان به او می‌گوید: آن تخته سنگ را بردار! جواب می‌دهد نمی‌توانم! خان می‌گوید بهرحال تلاشت را بکن! می‌کند و نمی‌تواند. سپس به سایر رعایا می‌گوید که کمکش کنید. آنها کمک می‌کنند و تخته‌سنگ بزرگ جابه‌جا می‌شود! خان خوشحال از زیرکی خود می‌گوید: پس این دفعه دیگر فهمیدی منظورم چیست؟! روواتا با سادگی روستایی خود پاسخ می‌دهد: قربان شما یک دقیقه پیش می‌گفتید همه باهم، شاهزاده و گدا و ..سپس به ما گفتید که سنگی را برداریم اما خودتان حتی یک قدم هم برنداشتید. ما نه در کار کردن باهم هستیم، نه در جنگ باهم می‌جنگیم. بقیهء رعایا سرشان را  به نشان تأیید تکان دادند و اینک نوبت خان بود که بگوید: نمی‌فهمم منظورت چیست؟!
دقیقن همین است طبقات مختلف چندان زبان هم را نمی‌فهمند. استثمارگر نمی‌تواند بفهمد که استثمارشونده چه می‌گوید و استثمارشونده هم هنگامی که متوجه می‌شود استثمار می‌شود، دیگر نمی‌تواند زبان استثمارکنندگانش را بفهمد و با آنها اتحادی داشته باشد. ما کار می‌کنیم و شما تصمیم می‌گیرید! ما می‌جنگیم و شما برنده می‌شوید! ما تلاش می‌کنیم و شما ثروتمند می‌شوید! در چنین احوالی وحدت، ملت، مجلس، دشمن، انتخاب و بسیاری دیگر از مفاهیم دروغهایی‌اند که بر این امر سرپوش می‌نهند که تولیدکنندگان هیچ حقی در انتخاب ندارند، دشمنشان همان انگلهای ثروتمندی است که قوانین استثمارشان را وضع و اجرا می‌کنند. اگر پیشترها اشرافیت بر اساس اصل و نسب بود اینک نیز اشرافیتی مالی و صنعتی حاکم است و انتخابات چیزی جز بازسازمان‌یابی بورژوازی در مقابل طبقات استثمارشونده نیست. و از قضا به انتخابات فراخوانده می‌شوند تا امکان انتخاب حقیقی و سازمانیابی خودشان را از دست دهند. تفاوت کاندیداها اهمیتی ندارد مادام که همهء آنها از این اشرافیت مالی و صنعتی‌اند و در شعائر و شئونات بورژوایی اشتراک نظر دارند.

کشتی بخار فلسفه.

لنین در نامه‌هایش به گورکی او را رفیقانه شماتت می‌کند که بارها به تو گفتم که محافل این روشنفکران خرده‌بورژوا را ترک کن، اما گوش ندادی. اینک نیز از زندانی کردن کسانی شاکی هستی که در مقابل زندگی متلاشی شدهء اکثریت خفه‌خون گرفته بودند، اما پس از انقلاب کارگران و ستمدیدگان شروع کرده‌اند به تخریب انقلاب تحت لوای آزادی بیان! نیروی پیشران این مهمل‌بافی دربارهء آزادی بیان از قضا خواست سرکوب طبقات کارگری است که به واسطهء فقر و فلاکت پیشترها توان بیان از آنان سلب شده بود اما همین قماش مرفه لود و تحصیلکرده در قبال آن ساکت بودند. کسانی که حتی نمی‌توانند رنجشان را به بیان دراورند و بگویند که بدنشان اسیر چه نیروهایی‌اند. از قضا روشنفکری اینان به جهل توده بیش از هر ستمگری نیاز دارد. بدون «عامی بودن» توده اینان روشنی فکرشان را به چه کسانی بفروشند و فخرفروشی کنند. کسی که دوست‌دار دانایی و آگاهیست باید برای همگانی کردن آن بکوشد وگرنه زالوییست که از نادانی مردم سود می‌برد. همگانی کردن آگاهی و فهم نیز در گرو زدودن فقر، داشتن اوقات آزاد و در حداقل‌ترین حالت رایگان ساختن آموزش و الغای مدارس خصوصی است. بر اساس این منظر کمونیستی در سال ۱۹۲۲ دولت فخیم شوروی در اقدامی مبارک بسیاری از این روشنفکران را سوار بر کشتی بخار فلسفه از کشور اخراج و رهسپار آلمان کرد. مجمعی متشکل از هنرمندان و نویسندگان و فیلسوفان و ...ضد کمونیست. کسانی که «آزادی بیان» را بدل به ابزاری برای سرکوب و سانسور کارگران، تهیدستان، نافرهیخته‌ها و انقلابشان کرده بودند. کسانی که سواد،آگاهی، نوشته‌ها، نظریات و آثارشان در خدمت طبقات مرفه و بی‌تفاوت و در نتیجه علیه فرودستان است. نه اینکه سراپا دروغ باشد اما قسمتی از حقیقت را می‌گوید که به نفع قسمتی از جامعه است و نه همهء آن به نفع همهء جامعه. ایدئولوژی‌ایی علیه استثمارشدگان و مطرودان. انقلابی واقعی، ریشه‌ای و اجتماعی باید اینان را راهی اردوگاه کار اجباری کند، چیزی که از منظر بورژواها و خرده بورژواها خشونت و سرکوب و سانسور و ...به چشم می‌آید اما این واکنشیست علیه این سرکوب و سانسور و خشونتی که اینک آنها علیه ما اعمال می‌کنند.

زن، بدن، فمنیسم.

در داستانی از موپاسان دو زن اشرافی از خوشی زندگیشان می‌گویند و اینکه علی‌رغم آن، همیشه یک چیزی کم است؛ عشق و توجه. البته نه عشق و توجه هرکسی، چراکه یکی از آنها از مورد عشق نوکرها قرار گرفتن چندشش می‌شود اما دیگری می‌گوید باحال است و هروقت هم که نخواستی به بهانه‌ای اخراجش می‌کنی. نکته‌ای که نشان می‌دهد خود «عشق» هم در جوامع طبقاتی کارکردی ایدئولوژیک دارد. توهم وجود چیزی که در چنین جوامعی نمی‌تواند وجود داشته باشد، مگر به عنوان یک افیون تا نفرت و تضاد مکنون در جامعه را دست‌کم برای مدتی حس نکرد. دیالوگ آن دو به خاطرهء عجیب یکی از آنها می‌رسد. اینکه سالها پیش مستخدمی به نام رز را به کار می‌گیرد که بسیار ماهر و همه‌فن‌حریف بوده. با ظرافت تمام لباس را تن بانو می‌کرده و آن را درمی‌آورده و ماساژ و لمس بسیار خوشی را برایش انجام می‌داده تا اینکه یک روز سروکله پلیس پیدا می‌شود که به‌دنبال یک مجرم فراری می‌گردد. و معلوم می‌شود که آن زندانی که جرمش تجاوز و قتل بوده، همان مستخدم مخصوص او رز است.

بانوی اشرافی تعریف می‌کند: «حسی که به من دست داد خشم نبود که چرا بازی خورده بودم. یا شرمندگی که آنهمه مدت مردی من را لمس کرده و ...بلکه حس تحقیر عمیق بود. تحقیری که یک زن می‌تواند حس کند. میفهمی؟! فک کن این مرد بخاطر تجاوز محکوم شده بود. اما ...خب بهم برمی‌خورد که ...» به او برمی‌خورده که حتی برای یک متجاوز هم ابژهء تجاوز نبوده! انگار که متجاوز یک شغل نه حتی فصلی، بلکه تمام وقت و برای همه فصول است. جدای از این آنچه که می‌تواند نقد داستان به می‌تو به عنوان شاخه‌ای از فمنیسم بورژوایی باشد تناقضیست که دو زن اشرافی پیش می‌کشند. از طرفی مورد توجه هرکسی واقع شدن بد است اما خوب هم هست و حتی اگر این توجه جلب نشود تحقیرآمیز خواهد بود. تناقضی که در تقلاهای دولادولاسوارانه فمنیستی مدام تووی ذوق می‌زند. اکثریت آنان تحت لوای آزادی و اختیار لیبرالی، «بدن من مال خودمه» و ... مالکیت‌مدارانه سرمایه‌داری، تمام توانشان را برای بدل کردن بدنشان به کالایی جنسی برای عرضه و بازاریابی بهتر به کار می‌گیرند و مدام هم نق و ناله می‌کنند که به ما نگاهی جنسی دارند!

فمنیسم، از این رو تمامیتش بورژوایی و غیر کمونیستی است که منظر طبقات غیرکارگر را به مسأله زنان بیان می‌کند. به تعبیر مارکس ضرب‌المثلِ «هیچ زمینی بدون ارباب نیست» به «پول هیچ اربابی ندارد» بدل شد. به تأسی از آن می‌توان بسط داد که کالا نیز هیچ مالکی ندارد، بلکه خود مالک انسانها شده. بنابراین این گزاره که بدن من مال خودمه فقط از احمقی برمی‌آید که نمی‌داند بدنها با کالایی شدنشان و محمل «کار» بودن. پیشاپیش تحت انقیاد و مالکیتِ سرمایه و نظام کالایی درآمده و بدون رهایی از آن این تملک، انقیاد، کالاشدگی و تجاوز ملغا نخواهد شد. رهایی تک‌جنسی و یا اجناس متفرقه و ... راه حلی بورژوایی برای مسأله زنان است، از این حیث حتی رادیکال‌ترین فمنیستها و سیاست‌جنسیتی‌ها نیز، بورژوایی و ارتجاعی‌اند.

هوش هیجانی!

در دستگاه مفهومی بوردیو، سرمایه وجوه مختلف دارد. سرمایه فرهنگی، سرمایه نمادین، سرمایه اقتصادی و ...به کنار که به تعبیر هاروی چنین مفهوم‌پردازی به چه میزان می‌تواند توهم‌زا و بورژوایی باشد و باعث شود مثلن فلان فرد متعلق به طبقه کارگر پس از کسب مهارتها و الحاق پاره‌ای زیورالات فرهنگی به خود، در طبقهء دیگری قرار گرفته و ... با به‌کارگیری موقت مفاهیم بوردیو می‌توان اضافه کرد اگر که به تعبیر مارکس سرمایه در حالی زاده می‌شود که از آن چرک و خون بیرون می‌زند. «سرمایه اجتماعی» نیز در حالی پا می‌گیرد که از سر تا پایش لجن و کثافت بیرون می‌زند. روابط اجتماعی و سرمایه همبسته آن، نمی‌تواند بدون لجنمال شدن پدید آید و پروار شود. از این حیث «سرمایه اجتماعی» به دیگر مفهوم بورژوایی «هوش هیجانی» نزدیک می‌شود. هوش هیجانی و سرمایه اجتماعی کسانی می‌تواند بیشتر باشد که به تمامی سِر و کرخت باشند، به هیچ اصل و اصولی پایبند نباشند و در تمام لحظات چشمشان را بر کثافت موجود ببندند. چنین افرادی می‌توانند سرمایه اجتماعیشان را تقویت کنند و به هوش هیجانیشان ببالند، مادامی که با کلیت روابط انسان‌زدوده، بر مدار اشتراکات بی‌اهمیت و منفعت‌محور، خوشی‌های پوچ و ارتباطات آغشته به تمامی رذایل مشکلی نداشته باشند. چنین افرادی می‌توانند سرمایه‌اجتماعی داشته باشند، چراکه انسان برای آنها نه چنان غایت بلکه بسان ابزاریست. همانطور که ثروت در جوامعی که شیوه تولید کاپیتالیستی بر آنها حاکم است خود را با توده عظیمی از کالاها نشان می‌دهد و کالای منفرد شکل ابتدایی آن ثروت به حساب می‌آید. سرمایه‌اجتماعی نیز در این جوامع به شکل تودهء انسانهای منفردی درمی‌آید که نه‌تنها کالا واسطشان است بلکه خودشان هم برای یکدیگر حکم کالای منفردی برای تجمیع ثروت به حساب می‌آید.

درباب شبکه‌های ضداجتماعی

بنیامین در یکی از قطعات خیابان یکطرفه به این مسأله اشاره می‌کند که در هیچ عصری این میزان تناقض بین فراهم شدن امکان جابه‌جایی و همزمان محکوم شدن به سکونت در یک مکان وجود نداشته است. تناقضی که بنیامین پیش می‌کشد در وضعیت ما اینگونه بسط می‌یابد؛ در هیچ زمانی چنین شکافی وجود نداشته، شکافی که بین ازدیاد سرسام‌آور کانال‌های ارتباطی و عدم امکان ارتباط به وجود آمده. در دسترس بودن همگان و عدم دسترسی به هیچکس. وفور دوستان و همزمان بدون هیچ دوستی. ارتباط با همگان و در عین حال با هیچکس. تناقضی گیج‌کننده بین این‌همه ارتباط و احساس تنهایی. این تناقض نزد زیمل اینگونه تبیین می‌شود؛ شبکه‌های اجتماعی در امتدادِ فعالیتشان، به نوعی ضدِ‌خود را تولید می‌کنند و نامی نمی‌یابند مگر شبکه‌های ضدِ‌اجتماعی. تناقضی که از همان ابتدا در درونشان مکنون است و به موازات گسترشِ آنها، روابط توأمان کثرت و قلّت می‌یابند. می‌توان اینگونه گمانه‌زنی کرد که از همان ابتدا و عضویت در شبکه‌های اجتماعی فرد دیگر نه‌چنان انسان بلکه به یک کاربر تقلیل می‌یابد. فروکاستی که موجب می‌شود اکانتها از صاحبانشان مستقل شوند و بر آنها سلطه یابند. شبکه‌ها نه انسانها را بلکه اکانتها را به یکدیگر متصل می‌کنند، وجوهی انتزاعی و ازخودبیگانه را که دست برقضا هرچه بیشتر در درون تارهای شبکه در هم بلولند، صاحبانشان یعنی انسانها را از یکدیگر و اجتماع منفصل می‌سازند. یا به تعبیر زیمل در دیالکتیک وسیله و هدف، شبکه های اجتماعی که قرار بود ابزاری باشند برای ارتباط و اجتماع، بدل به هدفی درخودمانده می‌شوند و چنان عنکبوتی که با تارهایش متصل می‌سازد اما توأمان اسیر و منفصل هم می‌کند. جهان شبکه‌های اجتماعی کادری تنگ به جهان و دگران است که اطلاعات زیاد و معرفت کم می‌دهد، همانگونه که اکانتهای وسیع‌تر را با دوستی‌های سطحی‌تر جایگزین می‌کند. یا به تعبیری بهتر انسانها و دوستان را به اکانت و آواتار بدل می‌سازد.