این مقاله چند ماه پس ازطوفانالأقصی نوشته شد، در مقطعی که هنوز بسیاری از اتفاقات من جمله شهادت یحیی سنوار روی نداده بود، چه اگر اکنون نوشته میشد، انکشاف واقعیت باعث میشد بیپرواتر نگاشته شود. از دلایل تأخیر در انتشار آن یکی این بود که برای نشریهای انگلیسی زبان، با رویکردی مارکسیستی ارسال شد اما بعد از نزدیک به دو ماه به این خاطر رد شده بود که: «ما نشریهای مارکسیستی هستیم و ...این تحلیل نه تحلیلی مارکسیستی بلکه تحلیلی ناسیونالیستی است که تضادهای طبقاتی و طبقات حاکم مختلف منطقه را نادیده میگیرد. این تحلیل، همکاری این طبقات با منافع امپریالیستی ایالات متحده و طبقه حاکم اسراییل را نیز نادیده میگیرد و...» کامنتی عجیب و جالب توجه که سرنخ بسیار مهمی را در اختیارمان میگذارد. اینکه نوشتهها و نقادیها باید این پیشفرض را داشته باشند که اسراییل یک دولتملت مشروعیتیافته و مانند دیگران است که برای تحلیل مارکسیستی آن باید به بررسی طبقات درون و مناطق اطراف با طبقهء حاکمه و منافع امپریالیستی امریکا پرداخت! شما اگر بگویید اسراییل پادگانی امپریالیستی است و نه دولتی مانند دیگران این پیشفرض و پایه را شکستهاید و بقیهاش قبول نیست. شما اگر بگویید که اسراییل و ساکنانش غاصبانی نظامی و مبتنی بر پروژهای استعماریست، دیگر مارکسیستی نیست و ناسیونالیستی به حساب میآید! شما میتوانید حتی اسراییل را محکوم به نسلکشی و پاکسازی کنید، اما حق ندارید آن را نپذیرید، این دولت و ملت جعلی و کاشتهشده در منطقه را ابتدا باید بپذیرید و سپس نقد کنید و از فلسطین حمایت کنید. نقد و مبارزههایی که در عین حال اسراییل را تأیید میکنند. این همان چیزیست که حتی بسیاری از مارکسیستها را نیز به یاوران اسراییل بدل میسازد، حتی اگر خود را حامی فلسطین و دشمن اسراییل بدانند. ناچاریم دوباره به همان مثال معروف برگردیم. نگهبانان هر روز چرخدستیها را میگشتند که مبادا چیزی را دزدیده باشند. غافل ازینکه خود چرخدستیها دزدی بودند. تحلیل طبقاتی اسراییل چنین چیزیست و مارکسیسمِ زومکننده بر شاخههای طبقاتی فراموش میکند که اینها بخشی از جنگل امپریالیستی حاکم بر جهان است، تا بدین طریق ضمن نقد به تأیید اسراییل بپردازند. با این ادله که ناسیونالیستی است و نه مارکسیستی! لوسوردو از مائو نقل قول میآورد که ناسیونالیسم ما همان کمونیسم است که علیه امپریالیسم مبارزه میکند. نوئل بامن از مارکسیست لنینیستهای آلمان در مقالهای درخشان اینگونه حمایتها از فلسطین را بهدرستی رد میکند. بامن بدون هیچ باجی بیانیههای همبستگی با فلسطین را نقد میکند و نشان میدهد چرا محافظهکارانه، ارتجاعی و طرفدار اسراییلاند. او بدون ترس از انگ یهودستیزی و جانبداری از نیروهای اسلامی هرآنچه لازم است را آنهم در آلمان متذکر میشود. اینکه نیروهای چپ اعلام میکنند حمایت بیقید و شرط از فلسطین اما قید و شرطشان دو جمله بعد میشود: «به رسمیت شناختن حق موجودیت اسراییل». اما اسراییل نه یک دولت ملت بلکه پروژهای استعماری مهاجرنشینی و مبتنی بر غصب سرزمین و نابودی بومیان آن سرزمین است. موجودیت اسراییل یعنی نابودی فلسطینیان. بنابراین «اسراییل حق هیچ موجودیتی را ندارد. تمام» دگم «حق موجودیت اسراییل» که همه باید ابتدا التزام عملیشان به آن را اعلام کنند، همبستگی با فلسطین را ناممکن میسازد. بامن اشاره میکند که چگونه عادیسازی اسراییل چنان جامعهای مانند دیگران راه را برای بدیلهای ابلهانه میگشاید. تمام ساکنین اسراییل پاسپورت دوم دارند، غاصباند، خود را بر سایر ساکنین خاورمیانه برتر میدانند. آموزش نظامی میبینند و نظامیاند. نمایندهء ارزشهای غرب برای ما «عقبماندههای جهانسومی» اند و ... همانطور که صلح با هیتلر بیمعنی بود، صلح با اسراییل و پذیرفتن موجودیت آن نیز بیمعنیست.
غسان کنفانی به درستی اشاره میکند: «مسئله فلسطین تنها یک مسئله برای فلسطینیان نیست، بلکه مسئلهای است برای هر انقلابی، هر کجا که باشد، بهعنوان مسئلهای مربوط به تودههای استثمارشده و تحت ستم در دوران ما.» این مقاله در بسط و تبیین این نگاه نوشته شده و با کنار زدن مه و غبار اطراف مسأله فلسطین تلاش میکند با اشاره به نقطهء کانونی مسأله آن را به سرنوشت همهء ما سلبمالکیتشدهها و استثمارشدگان گره بزند. و نشان دهد که فلسطین نهتنها مسألهء بشریت به طور عام بلکه به شکلی اخص مرتبط با پرولتاریا و رهایی بشر است. گرهخورده به همهء ما فلسطینیها.
در هرحال تلاش من این بود که همزمان به زبان انگلیسی و فارسی منتشر شود و اکنون که انگلیسی آن در نشریه کازمنات منتشر شده، نسخه فارسی آن را نیز در وبلاگ شخصیام قرار میدهم تا دوستان بتوانند آن را با ذکر منبع بازنشر دهند و چه بسا به زبانهای دیگری ترجمه کنند.
لینک نسخه انگلیسی مقاله در سایت کازمنات
https://cosmonautmag.com/2025/02/all-of-us-palestinians/