نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

صدای خدا

در یکی از سکانس‌های نور زمستانی موسوم به سکوت خدا، برگمان از زبان یکی از کاراکترهایش نکات مهمی را به ما گوشزد می‌کند: «وقتی مسیح به صلیب کشیده شد و همانجا با دردش رها شد، با همهء وجودش فریاد زد خدایا چرا رهایم کردی؟ و با صدای بلند گریه کرد. گمان می‌کرد خدایش او را رها کرده. شاید گمان می‌کرد هرآنچه تاکنون موعظه کرده، دروغی بیش نبوده! مسیح دقایقی قبل از مرگ دچار شک شده بود و این احتمالن وحشتناک‌ترین رنج زندگی‌اش بوده باشد؛ سکوت خدا!» بصیرتی که به ما یادآور می‌شود که شجاعت در اوج ترس می‌تواند خود را نشان دهد. شجاعت نداشتن ترس نیست، مدام فائق آمدن بر ترس است. همانگونه که ایمان نه نداشتن شک، بلکه شکِ مدام و ایمان مداوم‌تر است. ابراهیم هم در لحظاتی که قرار بود اسماعیل را قربانی کند در چنین لحظاتی قرار داشت؛ در تقاطع ایمان و شک، عقل و جنون، حب خدا و عشق فرزند. همانگونه که امید نیز نومیدی مدامیست که امید از پی آن و در بطن تکاپوی آن برمی‌خیزد. و سکوت خدا جایست که این تکاپو بازمی‌ایستد و هیچ‌کس نمی‌داند که این سکوت به کدام سمت ماجرا درمی‌غلتد، مگر با ادامه دادن. حتی در خودکشی نیز نمی‌توان به تمامی گفت که آیا شور زندگی بوده و یا میل به مرگ. چراکه همهء اینها درهم‌تنیده‌اند و فقط در یک لحظه ورای همهء هیاهوها مشخص می‌شود. در سکوت. شاید وحشتناک‌ترینش یعنی سکوت خدا. قرآن ترسناک‌تر آن را ترسیم می‌کند: و خدا را فراموش کردید، پس خدا نیز شما را فراموش می‌کند. یک نسیان کشنده، فراموش شدن. اینجاست که پای یکی دیگر از درخشان‌ترین آیات قرآن به میان می‌آید که جایش در کاپیتال خالیست؛ کسانی که مال و اموال اندوختند و شمردند، به خیال آنکه این اموال آنان را جاودانه می‌کند. چنین نیست. خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز فراموششان می‌کند و عقوبت سکوت خدا را خواهند شنید. و آیا از این منظر مارکس مؤمن‌ترین انسان عصر ما نیست؟ کسی که تبر به‌دست نه‌تنها بت‌ها بلکه سازوکارهای بت‌سازی را می‌شکند. خدا همواره همچون واقعیت ساکت بوده و این انسانها هستند که او را به سخن وا می‌دارند. به واقع سایه و صدای بتها در جهان ما مجالی برای نور و سخن خدا باقی نگذاشته‌اند. رفیقمان شهید سنوار در خار و میخک سکوت و خروش خدا را به خوبی نشان می‌دهد. در هر مقطعی که وضعیت کسابت رو‌به رونق می‌رود، صدای فلسطین و خدا ساکت می‌شود. جماعتی که پس از طوفان‌الأقصی هم به محض حملهء اسراییل وطن و هم‌وطن و مقاومت و انسانیت و همه‌چیز را به ارز تبدیل کردند و فلنگ را بستند؛ بازرگانانی که «هیچ اعتقادی به مقاومت ندارند، چراکه می‌پندارند زیانش بیشتر از سود آن است! بازرگانانی که بیشترین تلاش آنها در راستای افزایش منافع و سطح زندگی، سود اقتصادی و افزایش ثروت است ... قماشی که پاسخ می‌دهند: ما را چه به این حرفها! خلق را به خالق بسپارید. خدا خودش به داد مردم برسد... و دربارهء اشغال، لزوم مقاومت و ضرورت سازماندهی، فقط مشغول پول درآوردن و ساختن خانه و افزایش ثروت‌اند» بعدها وقتی شوهرخالهء راوی به زندان می‌افتد یکی از تجار محاسبه می‌کند که اگر به ازای هر روز که در زندان بوده، دم مغازه می‌بود و سه لیره کاسب می‌شد، علاوه بر تحقیر و اذیت شدن خودش و خانواده‌اش پانصد لیره از دست نمی‌داد. «آنان مسائل مالی و اعداد را بهتر از هرچیزی می‌فهمیدند» رفیق سنوار به‌خوبی ترسیم می‌کند که تجار چه پست‌فطرت‌هایی هستند و غیر از سود و زیان و اعداد چیز دیگری نمی‌شناسند. هیچ مقاومت، مبارزه و سازمان‌دهیی از تاجران و تاجرمسلکان برنمی‌آید. به واقع کسابت همانجاییست که صدای خدا خفه می‌شود و مبارزه به سخن واداشتن خداست. مسیح فقط در یک فقره به خشونت فیزیکی متوسل شد و آن‌هم هنگامیست که تازیانه‌ای ساخت و با این کلام که «خانهء پدرم را بازار نکنید» صرافان و تاجران را از معبد بیرون راند. او در کلامی نیک پس از توصیه به اینکه: گنجینه‌ها و آنچه را ارزشمند می‌پندارید در جای درست و ارزشمند قرار دهید، تأکید می‌کند: «زیرا جایی که گنج شما باشد، قلب شما نیز همانجا خواهد بود»، «شما نمی‌توانید هم به خدا و هم به پول خدمت کنید» شاید خدای پول به شرطی که خللی در طمع و کسابت افراد ایجاد نشود با پرستش سایر خدایان مشکلی نداشته باشد، اما نزد سایر خدایان این کار چیزی جز شرک و نفاق نیست. به‌واقع تحت لوای پول مجالی برای ایمان به خدایی دیگر باقی نمی‌ماند. از این حیث دیگر نمی‌توان بر مرزبندی‌های کلیشه‌ای پیشین قائل بود. مارکسیسم با دینِ بندگی عناد دارد و نه با دینِ آزادگی. به این خاطر است که کسانی چون سنوار و محمدضیف بیشتر به چریکهای کمونیست شبیهند تا سران حکومتهای اسلامی. هفت اکتبر کادرها و مرزها را اینگونه تکان داد. دیگر نمی‌توان یک جزء را خوب یا بد دانست مگر آنکه نسبتش با سایر اجزا و کلیت حاکم را فهم کرد. همانگونه که چپ پنتاگونی داریم مسلمان صهیونیستی هم داریم. زیمل منظر خاص خود را به دین و دینی بودن و تجربهء دینی داشت. او در معنایی فراخ دین را مواجهه‌ای با آشوب و آوارگی زندگی دانسته بود؛ به این معنی که واکنش انسانها نسبت به این پرتاب‌شدگی به هستی و بی‌دروپیکری حیات چیست؟ اینکه افراد چگونه زندگی را روایت و معنا می‌کنند، سروشکل دینی بودن آنان را مشخص می‌سازد. از این حیث دینی بودن را می‌توان خصلت عام انسان دانست. انسان به واسطهء اندیشیدن ناگزیر از تبیین جهان و یافتن سازوکاری برای رویارویی با آن است. به‌واقع پاسخ شما به زندگی و نحوهء گذران آن فرم دین‌ورزی شماست. زیمل اضافه می‌کند چه بسیار کسانی که برای فرار از دینی بودن، دیندار می‌شوند. بنابراین آنچه که مهم و تعیین‌کننده است، این است که شما دینِ بندگی را برگزیده‌اید یا دینِ آزادگی را؟ تسلیم، مماشات و سکوت خدا را انتخاب کرده‌اید یا مبارزه و صدای خدا را؟! به این خاطر بود که سنوار هیچگاه سکوت خدا را نشنید. او در سال ۲۰۰۴ هنگامی که در زندان اسراییل بود رمان خار و میخک را با تأکید بر سخنی از صدر اسلام به پایان می‌رساند: «سوگند به خدا، اگر جز یک ذره چیزی پیدا نکنم، با همان خواهم جنگید». بیست سال پس از نوشتن این کلمات سنوار با آخرین ذره هم جنگید تا هیچگاه سکوت خدا را نشنود.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد