دختربچهای به جشن تولد دوستش دعوت شده است و بسیار هیجان دارد که برود چون به او گفتهاند که برای مهمانی یک میمون هم آوردهاند. مادرش اما مخالف است و با بهانهء اینکه چطور ممکن است که میمون بیاورند، به دخترش میگوید: «آن مهمانی مال پولدارهاست»! اما دختربچه میگوید: «که اما پولدارها هم که میتوانند به بهشت بروند» و با خود فکر میکند اگر که من هم پولدار بودم مادرم دیگر مرا دوست نداشت؟ مادرش به او میگوید: «تو برای آنها فقط دختر خدمتکارشان هستی». اما دخترک با چشمانی غمزده جواب میدهد: «تو از دوستی چیزی نمیدانی. لوسیانا دوست من است». بهرحال مادرش لباسهایش را ترومیز میکند و او را به مهمانی میفرستد. نویسنده داستان لیلیانا هکر، مهمانی را کودکانه، خوش و بر مبنای روابط انسانی تعریف میکند، اینکه روسائورا در مهمانی میدرخشد و همه دوستش دارند و او مسئول تقسیم کیک میشود و ... اما خب بخش بسیاری از ادبیات حاکم هر عصری، ادبیات طبقات حاکم بر آن عصر است. منتها همواره چیزهایی از دست نویسنده خارج میشود و سرنخهایی به دست میدهند برای فهم عمیقتر ماجرا؛ از نگرانی مادرش و اینکه به او میگوید: «اگر ازت چیزی پرسیدند بگو من دختر یک مزدبگیرم و افتخار میکنم» بگیر تا اینکه به بهانهء اینکه دستوپاچلوفتی نیست، بسیاری از کارها را به او محول میکنند یا برای اجرای نمایش او را انتخاب میکنند تا در مقام خدمتکاری سرگرمکننده ظاهر شود و انتهای داستان هم دو اسکناس به او میدهند تا تأکید شود که حق با مادرش است. پولدارها مطابق عادات مصرفیشان دوست را هم با پول میخرند و سپس تعویض میکنند. داستاننویس اینها را لاپوشانی میکند. یحتمل با این بهانه که دنیای قشنگ کودکی جای دوستی است و نه مسائل سیاسی و طبقاتی و البته ایدئولوژیک! پاسخ ساده است؛ آنچه که دنیای قشنگ کودکان را خراب میکند گفتار ایدئولوژیک ما نیست بلکه واقعیتیست که شما با نگفتنش و زیباسازیش در قالب اخلاق و عشق و دوستی و کودکی و ... به بازتولید آن یاری میرسانید. هاوگ در تمثیلی بهجا صحنهای را روایت میکند که یک کودک شکلاتی را از قفسههای سوپرمارکت برمیدارد تا آن را بخورد. اما مادرش شکلات را از او میگیرد تا ابتدا صندوقدار مغازه آن را حساب کند. اینجا آن لحظهایست که کودک متوجه میشود که شکلات فقط یک خوراکی خوشمزه نیست که هر لحظه میتواند آن را بخورد بلکه با چیزهای دیگری گره خورده؛ با چیزی به اسم کالا، با چیزی به اسم مناسبات سرمایه، قیمت و ... بنابراین این گفتار امثال ما نیست دنیای قشنگ کودکان و کودکانهتان را خراب میسازد این حماقت شماست که اجازهء طرح درست مسائل را نمیدهد و کار را خرابتر میکند.
توبیاس وولف داستان کوتاهی دارد به اسم برادر موفق و کامیاب. ماجرای دو برادری که یکیشان موفق و کامیاب است اما آن یکی مدام گند میزند و از پس زندگیاش برنمیآید. پیت که برادر بزرگ و موفق است با بنز جدیدش و پس از تماسی که با او گرفتهاند به دنبال دانلد میرود که برش گرداند. ظاهرن دانلد با جماعتی مسیحی در مزرعه زندگی میکرده و موقع آشپزی قسمتی از آنجا را سوزانده. پیتر، دانلد را سوار میکند تا با هم به خانه برگردند مقداری پول هم به او میدهد که داشته باشد. در مسیر دو برادر کاراکترپردازی میشوند، معلوم میشود که برادر بزرگتر کم داداش کوچیکه را اذیت نکرده است، اما اینک با مقداری کمک فقط از تبعات آن کارها کم میکند و کمی وجدان معذبش را تسکین میدهد. آنها در مسیر و به اصرار دانلد و علیرغم انکار پیتر شخصی را سوار میکنند که میگوید ماشینم خراب شده و دخترم مریض است. در راه مرد حرف میزند و دانلد تمامن گوش میدهد اینکه زنش را بر اثر طمع از دست داده؛ در پرو به دنبال طلا بیتوجه به مریضی زنش، او را به قیمت پیدا کردن معدن طلا به خاک سپرده و پس از آن تصمیم گرفته که مردم آن منطقه را در این معدن سهیم کند. پیتر در تمام این مدت بیتوجه به این ماجراها نیمساعتی میخوابد و پس از بیدار شدن میبیند که مسافر رفته و متوجه میشود که دانلد صد دلار به او داده تا به او کمک کرده باشد و به خیال خود شاید در آن معدن سرمایهگذاری کند! پیتر از دست دانلد کلافه میشود و میگوید تو همهچیز را باور میکنی! تو حرف همه را گوش میدهی، ساده لوحی و همه چیزت را به دیگران میدهی و ...او را پیاده میکند و خودش با سرعت و حین لذت بردن از موسیقی به سمت خانه میرود. داستان اینگونه پایان مییابد که پیتر احتمالن جوابش را آماده دارد «وقتی که زنش از او میپرسد پس دنالد کو؟ برادرت کجاست؟!»
سوالی که باید از هر فرد موفق و کارافرینی پرسیده شود؛ پس خواهران و برادرانت کجایند؟! چگونه توانستی آنقدر خودخواه باشی که فقط به موفقیت خودت فکر کنی؟! انسان شریف از موفقیتهایش شرمگین است چراکه یک خودخواهی بزدلانه و بیتفاوتی ظالمانه در پس آن نهفته است.
در فیلم رستگاری در شاوشنگ، رئیس زندان هنگام بازرسی سلول زندانیان، انجیلی را در دست اندی دوفرین میبیند و با اندکی تعجب و تشویق کتاب را نگاه میکند. زندانی میگوید رستگاری و رهایی در درون آن است. بعدها و پس از فرار زندانی از زندان مشخص میشود که نه خود محتوای کتاب، بلکه چکش کوچک جاساز شده در درون آن، نجاتدهنده بوده! چیزی مشابه آنچه که نسبت بین دین و فلسطین را مشخص میسازد. آتئیستها، سکولارها و مترقیون غربگرا همچون سرپرست زندان فقط ظاهر ماجرا را مینگرند و با ارتجاعی خواندن دینمداری فلسطینیان و بنیادگرایی دینی پنداشتن حماس توان دیدن و فهمیدن چکش تعبیه شده در درون آن را ندارند. به تعبیر لوسوردو هیچ مفهوم و واژهء فنیای وجود ندارد که به تنهایی و به خودی خود بتواند تضادهای آشتیناپذیر سیاسی-اجتماعی را بیان کند، هیچ اصطلاح ناب ایدئولوژیک و سیاسی وجود ندارد که همیشه و تنها از سوی انقلابیها و با لحن انقلابی به کار برده شده باشد. در ایالات متحده قرن نوزده دقیقن آن حزبی که خود را دموکرات مینامید که نخست از بردگی سیاهان و سپس از رژیم سیطرهء سفیدان دفاع میکرد. در تاریخ جنبش کارگری هم در مقطعی این محافظهکاران بودند که پرچم کار و شأن کار را برافراشته بودند درحالی که شورشیان انقلابی و کارگرانی را که برای بهبود زندگی و کارشان اعتصاب میکردند را تنبل و ولگرد مینامیدند. لنین در مقطعی و البته به درستی علیه آزادی بیان تاخته بود، به این خاطر که آزادی بیان یعنی دادن قدرت به بورژوازی برای بازیابی توان خویش و ضدیت با کارگرانی که چهبسا توان مبارزهء رسانهای و فرهنگی با قهرمانان مزخرفگویی را نداشته باشند. در هرحال آنچه که مهمتر از یک مفهوم و یا گفتار است، نسبتش با سایر مفاهیم و گفتارها و البته اینکه چه جریانی دارد آن را به کار میبندد. همانطور که میدانیم دین غیر از دوران جوانی چندان مسألهء مارکس نبود و بیشتر با دین سرمایهداری و بتهای کالایی مبارزه میکرد تا سایر ادیان و به سیاقی آتئیستی/آنارشیستی ابلهانه. انگلس که بیشتر به موضوع دین علاقه داشت دین را نه به خودی خود بلکه در بطن شرایط سیاسی میسنجید که چهبسا در مقاطعی نقشی انقلابی ایفا کند. پس از هفتاکتبر دوگانهها و مفاهیم موجود متزلزل و پادرهوا شدند تا لزوم بازنگری و بازیابی موقعیت در جغرافیای سیاسی کنونی را بر ما ملزم سازند. طوفانالأقصی جرقهای بود که بر پیرامون ما نوری تاباند تا مختصات آن را دستکم برای لحظاتی ببینیم. مشخص شد که ما چپ و مسلمان و مسیحی صهیونیستی/ناتویی هم داریم، همانطور که در میان همین دستهبندیها هم به همان میزان فلسطینی داریم. انگار که با دوگانهء صهیونیست/سنواریست مواجهیم. در هر حال رستگاری در درون آن است، در کاری که انجام میدهد و دین اینک در فلسطین آه مردمان ستمدیده، روح یک جهان بیروح، ایمانی برای مبارزه و تفنگ و چکشی در درون کتاب است. در بخشی از خارومیخک و در جریان انتفاضه سنگ، سنوار تعریف میکند که پس از درگیری دانشجویان غزه با نیروهای اشغالگر صهیونیستی، سربازان اسراییلی دانشگاه را محاصره میکنند در مسجدها ندای «حی علی الجهاد» برمیخیزد که ای مردم فرزندانتان در محاصرهء اشغالگراناند، به یاریشان بشتابید. مردم میآیند و فرزندانشان را نجات میدهند. بانگی که در غزه گفته میشود «حی علی الجهاد» است و نه دینی که در آن حتی پیامبر و وحی هم حق شریک قائل شدن برای پول، قیمت و بازار آزاد را ندارند.
فیلم ارادتمند، نازنین، بهاره، تینا ماجرای قماشیاست که هر شب دنبال برنامه کردن، عشق و حال و ولنگاریاند. ماجرای سه زن که به تنها چیزی که مقیداند خوشباشیست. فیلم چند روز از زندگی ملالآور را نشان میدهد که برخلاف خواستهشان که میخواهند بسیار خوش باشند حیاتشان بسیار ملالآور سپری میشود تا بهگونهای به ما آن کلام نیچه تداعی شود که اگر بیش از حد به زندگی بچسبید خود زندگیست که از دست میرود! بنابراین زندگی به مازادی احتیاج دارد که به زندگی معنا و ارزش بدهد. میتوان اضافه کرد که اگر به خوشباشی بچسبید این خود لذت است که از دست میرود. زالوی لذت، تنوع و هیجان بودن، در منتها الیهش به ضد خود بدل میشود، به عذاب، یکنواختی و ملال. این همان چیزیست که فیلم کاهانی را قابل قبول میکند، فیلمی که گندهتر از دهانش حرف نمیزند و جماعتی را نشان میدهد که از اینکه نمیتوانند لذت بیشتری ببرند، عذاب میکشند. سرنمونی از دوران ما که فرمان «لذت ببر» دستوریترین حکم آن است و همه از این در عذاباند که چرا نمیتوانند بیشتر لذت ببرند. قماشی که هیچ ارزشی ندارند و چهبسا اسم این وضعیت را نیهیلیسم بگذارند. اما حتی امام نیهلیستها (نیچه)نیز هنگامی که از نیهیلیسم فعال حرف میزند، نه از ارزشهایی که در جهان بیرون وجود دارند و باید به زندگی ما معنا بدهند، بلکه از ذهنیتی سخن میگوید که ارزشهایی را میآفریند. به تعبیر پاسکال معجزه فقط نزد آنانی که ایمان دارند معجزه است وگرنه در نگاه بقیه، صرفن یک حادثه است. فیلم کاهانی برخلاف فیلم دیگرش (اسب حیوانیست نجیب) دیگر حتی از پلیسی فاسد و جعلی خبری نیست که انگلهای خوشباش را از عیش باز بدارد، آنها از قضا گرفتار همین شیوهء زیست خود شداند. در قید آزادی، اسیرند، از خوشباشی دچار عذابند و در تنوع و هیجانخواهی دچار یکنواختی و ملال شدهاند، در آنچه که خود مدام میتنند، تارپیچ شدهاند.
در نشست پیشین تدارک کمونیستی یکی از رفقای حاضر در جلسه از چگونگی پیوند زدن تجربهء غزه با فهم کسانی که در ایران زندگی میکنند و میخواهند تلاشی برای مبارزه با وضع موجود داشته باشند، سوال کرد. جدای از پاسخ رفیق بهمن که نکات ارزندهای را داشت میتوان تأکید کرد که فلسطین و مخصوصا غزه در مقام پرولتاریای اسراییل میتواند منبع الهام ما و کارگران خاورمیانه باشد. جایی که یک فلسطینی پس از ۱۸ سال اسارت در زندانهای اسراییل به خانوادهاش گفته که به دادگاه درخواست بدهند که شخص دیگری به جای او در جریان طوفانالأحرار معاوضه شود، چراکه از دوران زندانی او فقط چند ماه باقی مانده، پس بهتر است اسیر دیگری از این موقعیت استفاده کند. مبارزه در گروه چنین پیوندها و فداکاریهاییست، نقطهای که تو آزادی خود را با آزادی دیگران فهم کنی. در رمان خارومیخک که اتفاقا بخشی از عنوان جلسه هم بود، سنوار جزئیات باشکوهی از این پیوندها را تصویر کرده است. حتی بچهها با این خود را نزد همسالان تعریف میکنند که برای مبارزه چند باتوم خوردهاند و چند سنگ پرتاب کردهاند. یا اینکه پس از انتفاضه سنگ چگونه اندک زیورالات زنانشان را روی هم گذاشتهاند یا یک اسلحه تهیه کنند و پس از تهیه اسلحه را چنان معشوقهای روی چشم و در آغوش کشیدهاند. در آنجا هر کسی همراه پیشهاش کمک به مبارزه را نیز بخشی از وظیفهء خود تعریف کرده است. سنوار تعریف میکند که این بخشی از «سبک زندگی» ما شده بود. قهرمان داستان ابراهیم که پس از تحصیلات دانشگاهی شغلی نمییابد حاضر نیست غزه را ترک کند، بنا میشود و لابهلای بنایی عملیات انجام میدهد. غزه و فلسطین در تعریفی متفاوت از انسان همپای انقلاب ۵۷ تابنده عمل میکند. شهروند بورژوایی را با تمام خودخواهی، خوشباشی و منفعتطلبی به سخره میگیرند. انسان یک موجود همبستهء اجتماعی است و آزادیاش به شکلی فردی نمیتواند میسر شود. به این خاطر بدون اینکه مبارزه جمعی بخشی از زندگیمان شود نمیتوانیم کاری از پیش بریم. و این اتفاق زمانی خواهد افتاد که زندگی جمعیمان را آکنده از مبارزه کنیم.