نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

کار، این کالای غریب که انباری جز تن آدمیان ندارد.

مدام دربارهء بدن و هویت، بدن و میل، بدن و لذت، بدن و زیبایی، بدن و جنسیت، بدنمندیو شهر، بدن و ... نوشته می‌شود تا از قضا اصلی‌ترین نکته دربارهء بدن گفته نشود و بر آن عبارت درخشان مارکس پرده افکنند؛ «کار این کالای غریب که انباری جز تن آدمیان ندارد» عبارتی موجز و فشرده که اهمیتش را در ابعاد مختلف نشان می‌دهد. انسان هستی نوعی و موجودیتی اجتماعیست و آنچه که این ارتباط را میسر می‌‌سازد «کار» است. انسان از خلال کار می‌سازد، ساخته می‌شود و طبیعت، خود و جامعه را تغییر می‌دهد ‌و البته می‌شناسد. تاریخ روایت تملکِ ماحصل کار اکثریت، توسط اقلیت بوده است و در این عصر طبقهء حاکمه بدون زور عریان و با تمهیدات دیگری چنین تصاحبی را انجام می‌دهد. عصری که کار مرده از کار زنده انگلوار تغذیه می‌کند و کار زنده چنان کالایی انبارش در بدن کارگران قرار دارد. اوراد و مهملات بورژوایی حتی در چپ‌ترین طیف‌های آن بدن را منهای چنین نقطهء کانونیی روایت می‌کند، تا در انتها جز به «تخطی‌های از پیش مقرر و بازی‌های بچگانه» منتهی نشود. مشتی یاوه که ندانستنشان بهتر از دانستنشان است.
در عوض کلام مارکس با طرح درست مسأله، بدن را در بطن سازمان کار جامعه پیکره‌بندی می‌کند تا با تبیینی درست راه رهایی ریشه‌ای را پیش‌‌رو نهد. مسأله فقط این نیست که بدون الغای کارِ ازخودبیگانه و انگل‌زدایی از بدنمان نمی‌توانیم از بدن صحبت کنیم، تبعات سازمان کار سرمایه‌داری بدن ما را از خلال پزشکی، مصرف، تغذیه و ... به عرصه‌ای تجاری بدل ساخته. کار (و بدن انسان) گره‌گاهی اساسی برای تبیین تاریخ و جامعه است و استثمار نه یکی از اشکال ستم بلکه منشأ سایر ستمها، نظم طبقاتی، کاپیتالیسم و امپریالیسم است. بنابراین نمی‌توان از این گزاره و تبعات آن شروع نکرد و به جریان و بدیلی حقیقی رسید. تفاوت مفهوم‌پردازی رادیکال و مهمل‌بافی سترون در فرایند و برایند آن مشخص می‌شود. پایین‌تر از ابرها و در زمین واقعیت نیز الکن و ارتجاعی بودن ترقه‌بازی‌های نظری آقایان در فلسطین و لبنان مشخص شد. جایی که بدنها به شکل کیلویی و در پلاستیک جمع‌آوری می‌شد اما هیچ‌کدام از  بدن و بدنمندی چیزی نگفتند. بدنهایی که به گوشت و استخوانی در نایلون تفکیک می‌شدند. ظاهرن بدن فقط هنگامی که جنسی و جنسیتی و رقصان باشد مورد توجه قرار می‌گیرد. حتی هیچ‌یک از تأثیر مشاغل بر بدن نمی‌گویند از کج‌کوله‌ شدن حاصل از آن، از اینکه چگونه سرمایه ما را در حالتی نیمه‌مرده، نیمه‌زنده نگه داشته تا بدنمان چنان میزبانِ انگل تحت استثمار و انقیاد باشد. آنان مدام دربارهء جامعهء انضباطی، جامعهء کنترلی، جامعهء خطر، زیست سیاست، سیاست مرگ و ریزقدرت و ...هذیان‌سرایی می‌کنند، اما چهارهزار پیجر منفجر شد و هیچکدام «نظریاتشان را انضمامی نساختند» اینکه پس از این واقعه دیگر به بدن همه، یک بستهء انفجاری متصل است که در صورت خروج از نظم حاکم به‌ معنای واقعی و نه تخطی‌های از پیش مقرر، حکم مرگ او صادر می‌شود.
این البته صرفن انحراف از آن نظریات و یا چلمنگی نمایندگی‌های پخش آن مهملات نیست. از اساس آن نظریات چنین منظری، چنان کارکردی و چنین مخاطبانی داشتند و دارند و خواهند داشت. از یاد نبریم که از همان ابتدا این جریانات توسط سیا و شرکت‌های سرمایه‌داری تقویت می‌شدند و البته بعدها مورد استفاده هم قرار گرفتند. «در سال ۲۰۰۲ نیروهای اسراییلی به نابلس هجوم می‌برند و برای دستگیری و کشتن سران فلسطینی از روش وحشیانه‌‌ای بهره می‌گیرند. آنان برای اینکه زخمی و کشته نشوند، از در، کوچه، خیابان و مسیرهای مشخص استفاده نمی‌کنند مبادا که در تلهء انفجاری و تیراندازی آسیب ببینند. در عوض اگر می‌خواستند از ساختمانی به ساختمان دیگر بروند، دیوار را بی‌مهابا منفجر می‌کردند، سقف و کف خانه‌ها را با انفجار تخریب می‌کردند و بدون هیچ نگرانیی از اینکه چه کسانی کشته می‌شوند به فکر این‌ بودند که راههای جدیدی برای خودشان باز کنند و شبکه و طراحی جدیدی از شهر به دست دهند. جالب اینکه ارتش اسراییل در این «عملیات درخشان» از نظریات دلوز و گتاری و مفاهیم آنها بهره جسته بود».(به نقل از بهمن شفیق) اینکه نظریات و مفاهیم را چه کسانی برمی‌دارند چندان هم از سر تصادف نیست. ایگلتون توضیح می‌دهد که چگونه پراگماتیست‌های رادیکال و نونیچه‌ای ورای ظاهر رادیکالشان بر گرد محور خود به سوی باطنی محافظه‌کار تغییر جهت می‌دهند و سرانجام سر از «توجیه‌گری شرمگینانهء شیوهء زندگی غربی» در می‌آورند و حتی «به سبب سخنوریشان به مراتب اغواگرانه‌تر از تبلیغات متعصبانهء آشکار، به هواخواهی از پنتاگون می‌پردازند». اگر که نیچه و نظریاتش برای آلمان نازی خوشایند بود، اینک نیز طبیعیست که نئونیچه‌ای‌ها باب طبع امپریالیسم و حداعلای فاشیستیِ آن یعنی اسراییل باشند.

این البته فقط گمانه‌زنی، نظریه‌ورزی و مبتنی بر چند فکت محدود نیست، پیوند این نظریات و جنبش‌های زرد و ارتجاعی با مصرف‌گرایی و لذت‌گرایی غربی، تمایلشان به امپریالیسم و اینک فاشیسم اسراییل نه انحراف، بلکه امتداد آن است. گفتارهایی که مخاطبینی جز فاشیستهای ژیگول طبقه متوسطی ندارند و به واسطهء ازدیاد مصنوعی و لابراتواریشان نمی‌توان با همهء آنها مقابله کرد. به تأسی از راکهیل، اینک ما با یک ورلیتزر قدرتمند طرفیم. دستگاهی که در ازای سکه‌ای که در آن می‌اندازید برای شما موسیقی و نظریه پخش می‌کند. صنعت نظریه‌سازی و دانشگاههای خواجه‌ای که تحقیق و پژوهشهایشان فقط برای رزومه، مزد، ارتقا و در معصومانه‌ترین حالت نقادی‌های اخته و نام‌های فربه است. از پس این‌دستگاه نمی‌توان برآمد مگر با ازکار‌انداختنش و فهمیدن اینکه فقط یک دستگاه سرگرمی است و باید خاموشش کرد. راکهیل نشان می‌دهد که چگونه امثال فوکو و دلوز و گتاری و ...که چندان اهمیتی هم نداشتند توسط سیا پروموت شدند و خواندن آثارشان به ضرورتی روشنفکری بدل شد و این ترویج نه با حقانیتشان بلکه از خلال صرف بودجه برای همایشها، سخنرانی‌ها، ترجمه‌ها و ... انجام شد. نگریستن به اینکه نظریه‌ها در چه زمینه‌ای، توسط چه‌کسانی مطرح می‌شوند، چه‌کسانی از آنها حمایت می‌کنند، تاثیر و کارکردشان چیست و مخاطب و یارانشان چه کسانی هستند، بیشتر از نقد و مقابله به مثل نظری پاسخگو خواهد بود. «بنیادهای سرمایه‌داری، سیا و دیگر نهادهای دولتی علاقه‌مند بودند تا کارهای به ظاهر رادیکال و شیک را ترویج دهند تا به عنوان بدل مارکسیسم به کار گرفته شود. از آنجایی که نمی‌توانستند مارکسیسم را به سادگی از بین ببرند، در پی این بودند که اشکال جدیدی از نظریه را بپرورانند که به عنوان پیشرو و انتقادی قابل بازاریابی باشند - ولو عاری از هرگونه وجوه انقلابی - تا مارکسیسم را به عنوان چیزی از مد افتاده و تاریخ مصرف گذشته دفن کنند» حتی در ایران هم کافیست به مؤسسات، همایشها، درسگفتارها و ... بنگرید تا متوجه شوید چه موضوعات، جلسات و کسانی به صرف اختگی پروموت می‌شوند. در مورد این حضرات مهم است که آنها را همان‌طور که هست بشناسیم «محصولی—حداقل تا حدی—از امپریالیسم فرهنگی ایالات متحده که سعی در جایگزینی مارکسیسم با یک عمل تئوریک ضد کمونیستی دارد که با راه انداختن کشکولی از عناصر فرهنگ بورژوایی و ترقه‌بازی نظری، انقلابهای خیالی در گفتار ایجاد کند تا در واقعیت هیچ چیز را تغییر ندهد. علاوه بر این فرنچ‌تئوری آثار ضدکمونیست‌هایی چون نیچه و هایدگر را بسط و اشاعه می‌دهد، تا بدین طریق و به‌شکلی خزنده رادیکالیسم را بازتعریفی ارتجاعی کند.
هنگامی که نظریه‌پردازان فرانسوی با مارکسیسم دم‌خور شدند، آن را به گفتمانی در میان سایر گفتمان‌ها تقلیل دادند که می‌تواند—و حتی باید بتواند—با گفتمان‌های غیرمارکسیستی و ضددیالکتیکی چون تبارشناسی نیچه‌ای، واسازی هایدگری، روانکاوی فرویدی و غیره مخلوط شود. به همین دلیل است که بسیاری از این متفکران داعیهٔ مالکیت بر "مارکس خودشان" را دارند که گاهی اوقات این توهم را ایجاد می‌کند که آن‌ها به نوعی مارکسیست یا مارکسی هستند. به‌هرحال، گرایش غالب این است که خودسرانه عناصر خاصی را از آثار مارکس استخراج کنند تا طنینی در برند فلسفی خودشان دراندازند. برای نمونه، مثلا در دریدا با مارکسی شبح‌زده و سرگشته، در دلوز با مارکس کوچنده در حال قلمروزدائی، در لیوتار با مارکس ضددیالکتیک [شارح] تباین (differend) و دیگر موارد مشابه مواجهیم. بنابراین گفتمان مارکس برای آنان حکم سور و ساتی را دارد که با آن و در درون چارچوب بورژوایی گلچینی التقاطی فراهم آورند تا به برند خود هاله‌ای از عظمت و رادیکالیسم ببخشند. «صنعت تفاوت»ی که به تعبیر آدولف رید جونیور کاملاً از روابط طبقاتی موجود – و البته روابط امپریالیستی- خوشحالند، مشروط بر این‌که نسبت نمایندگی گروه‌های تحت ستم در درون طبقه حاکم و قشر مدیریتی حرفه‌ای رعایت شود و مقداری امکان بازیگوشی و اجرای فرمان« لذت ببر» را برای آنها مهیا سازد. تغییرات خرد برای جلوگیری از تغییرات کلان، ریشه‌ای و اجتماعی.
بودجه و تبلیغ شامل گفتارها و نظریاتی نمی‌شود که خواستار انقلابی رادیکال و اجتماعی باشند. در عوض برای نقد و لاس‌زدنهای روشنفکرانه تا دلتان بخواهد همایش و جلسه و درسگفتار و کانال و یوتیوب وجود دارد و حمایت هم می‌شود. آسانتر هم فهمیده می‌شوند چراکه همسو با «فهم متعارف»اند و البته از گرامشی آموخته‌ایم که این فهم رایج هم چگونه امری طبقاتی است. حتی در مخاطبان این نظریات و نمایندگی‌های پخش آن هم می‌توان این سرشت ارتجاعی، سترون و تنک‌مایه‌ را متوجه شد. همپیمانان بازتولید نظم طبقاتی، استثمار، سرمایه‌داری و البته امپریالیسم.

به بیان لوسوردو سرپوش گذاردن بر کلنیالیسم درک درست کاپیتالیسم را ناممکن می‌سازد، چیزی که تقریبن همهء این حضرات را دربرمی‌گیرد. فوکویی که از زیست‌سیاست حرف می‌زد به این مسأله بی‌اعتنا بود که در امریکا برده‌داران، زنان را حامله می‌کردند تا به قیمت بیشتری بفروشند چون آبستن بدن و نیروی کار تازه نفسی بودند یا اینکه در ویرجینیا از «دولتی برای پرورش کاکاسیاهان» صحبت می‌شد و یا برای جفت‌گیری سیاه‌پوستان و گوریل‌ها برای پرورش نیروی کار بهتر تلاش کنند. سایمون چوت اشاره می‌کند انتهای امثال دلوز و فوکو در نهایت به حیات‌گرائی خواهد رسید و نه بیش از آن، هیچ عمل رادیکال و رهایی‌بخشی از دل نظریات آنان درز نکرده و نخواهد کرد. زمانی والتر رادنی ماهیت واقعی این عمل نظری را اینگونه خلاصه کرده بود: «با تفکر بورژوائی بنا به طبیعت عجیب‌الخلقه آن و همچنین برانگیختن افراد عجیب‌تر آن، شما می‌توانید هر مسیری را بروید! وقتی قرار نیست به‌جایی برسید، پس مهم نیست کدام راه را انتخاب می‌کنید»
خوشبختانه نحوهء برخورد با چنین نظریات، متفکران، کتابخوانها، معرکه‌گیران و نمایندگان پخش این سرگرمی‌های فکری را از شوروی آموخته‌ایم. پس از انقلاب شکوهمند ۱۹۱۷ و به فاصلهء چند سال دولت شوروی بسیاری از روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان بورژوا و خورده‌بورژوا را سوار بر «کشتی بخار فلسفه» به سوی آلمان رهسپار کرد. با چنین آدمهایی باید چنان کرد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد