نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

سیاست فاصله‌گذاریِ اقتصاد از خودش است و دولت فاصله‌گذاری بورژوازی از خودش.

همهء ما یحتمل شنیده ایم که به باور مارکس و انگلس دولت، چیزی جز کمیتهء ادارهء امور مشترک کل بورژوازی نیست. اما این گزارهء کلی نمی تواند چیز دندانگیری به دستمان دهد. علی الخصوص اینکه همواره حضراتی پیدا می شوند که از نسبتِ بین سرمایه داری و جمهوریِ اسلامی بپرسند. و بفرمایند که حکومت ج.ا یک حکومت آخوندیست! مستبد است! خصولتی است! رانتی است و "آقازاده ها" دارند می چاپند و می‌خورند! و اینها ربطی به سرمایه داری ندارد! یا لیبرالها دخالتهای دولت و خدمات عمومی اش را مثال بزنند و بفرمایند؛ پس دولت کوچک نیست و ارگانِ طبقات فرادست نیست!.. و یا نزاعهای داخلی دولت و حاکمیت را پیش بکشند و .... در کل این دست مسائل و  نسبتِ دولت و جامعه ی طبقاتی با ابهاماتی مواجه است که این نوشتار خواهد کوشید بر اساس نظرات مارکس و انگلس، اندکی آن را وضوح بخشد.

از نگاه مارکس و انگلس "قدرت سیاسی، قدرتِ سازمان یافته ی یک طبقه برای سرکوب طبقه ی دیگر است" دولتها با هر شکل و صورتی برخاسته از نیاز به مهارِ آنتاگونیسم های طبقاتی اند، اما در عین حال نیز چون در گرماگرمِ ستیزِ همین طبقات پدید می آیند، علی القاعده دولتِ قدرتمندترین طبقه ی اقتصادی مسلط اند و یا در ادامه خواهند شد و تمهیدات جدیدی برای تسلط بر طبقات فرودست را به کار می بندند. " دولتِ باستان دولتِ صاحبانِ برده، برای تسلط بر بردگان بود، همانطور که دولت فئودال اندامِ اشراف و نجبا برای تسلط بر سرفهای کشاورز و غلامان بود و دولت مدرن نیز، ابزارِ استثمار کارِ مزدوری توسط سرمایه است" اما دولتِ مدرن یا بورژوایی تفاوت مهمی با دولتهای پیشین دارد. در دولتهای پیشین حاکمیتِ اقتصادی و سیاسی به صورتی نظامدار در وجود کارگزارانِ واحدی ادغام شده بودند. یک پاتریسین، هم منصبی اقتصادی بود و هم سیاسی، این دو جدای از هم نبودند، همانگونه که یک فئودال جایگاهی خودبه خودی در نظام سیاسی آن دوران پیدا می کرد.

اما در دورانِ سرمایه داری و در دولتهای مدرن ما با انشقاقی در ساحتهای اقتصادی و سیاسی مواجهیم که روابط را پیچیده و بغرنج می کند. علی الخصوص که شیوه های استثمار با فرایندهای بازار (و نه فقط فرایندهای سیاسی) نیز گره می خورد. اما این تفکیک (نهادهای سیاسی و نهادهای اقتصادی) چرا رخ داد؟ پاسخ کوتاه به این سوال این خواهد بود که چون بورژوازی، در مقامِ طبقه ی حاکمِ اجتماعی، اقتصادی نمی تواند توامان سیادت سیاسی اش را نیز بر جامعه اعمال کند! اما چرا نمی تواند؟!

بورژوازی، لانه ی مار است! متخاصم ترین طبقه ای که تاریخ به خود دیده است. هیچ طبقه ی حاکمی، از نظر روابط داخلی به این شدت درگیرِ رقابت و ستیزِ درونی نبوده است. افراد و گروه هایی که هریک برای کسب سهم بیشتری از سود در صدد پاره کردنِ گلوی دیگری است. ( برای مثال تخاصمات درون یک تجارت و یا یک صنعت و یا با تجارتهای دیگر و صنایع دیگر و .. وبه اینها اختلافات مذهبی، سیاسی و سایر اختلافات ایدئولوژیک دیگر را اضافه کنید) مجموعِ این خصومتهای داخلی باعث می شود که سرمایه دار نتواند به عنوانِ وصیِ کلِ طبقه، موردِ اعتماد و وثوق قرار گیرد. مخصوصن در شرایطی بحرانی، که بورژوازی مجبور است امتیازاتی به دشمن طبقاتیِ فرودست یعنی طبقه ی کارگر بدهد، تنشهایی پیشارویِ بورژوازی قرار می گیرد که پاسخ به آنها مناقشه برانگیز است مثلن اینکه؛ هزینه ی امتیازاتی که بورژوازی باید بدهد، بر عهده ی کیست؟ کدام طیف از بورژوازی باید از منافعش کوتاه بیاید؟ و از این دست...

این چالشها بورژوازی را به این اقناع می رساند که برای حفظ خودش و حفظِ مناسباتِ طبقاتیِ موجود، سیادتِ سیاسی را به سیاستمدارانی واگذارد که دیدگاهی همه جانبه داشته باشند و کلیتِ منافعِ بورژوازی را در نظر آورند. سرمایه دار به دولتی نیاز دارد که پشتوانه ی سیاسیِ فعالیتهایِ اقتصادی او را فراهم کند و برای محقق شدنِ چنین امکانی دولت باید لاجرم، حدی از استقلال را داشته باشد. رابطه ی اربابی بورژوازی، نه مستقیمن سیاسی، بلکه اقتصادی است.

طبقه ی حاکم بلوک یکدستی نیست و درگیر در بلوکهایی از منافع متداخل و نیز نزاعهای رقابتی میان افراد معمولی، صنایع و تجارتهای مختلف است. بخصوص تحت نظام سرمایه داری _که با رقابت مبتنی بر قانون جنگل آغاز می شود_ یکی از وظایف دولت میانجیگری ، ایجاد سازش و حل و فصل منازعات و ستیزهای خانمان سوز در درون طبقه ی حاکم است. این بدان معنی نیست که نهادهای دولتی حتی در میان خود سرمایه داران به صورت حکیم بی طرف رفتار می کند؛ چون سلسله مراتبی از قدرتهای اقتصادی و نیز نفوذ سیاسی وجود دارد. اما نوعی حل و فصل منازعات درون طبقات باید وجود داشته باشد تا مانع از فروپاشی کل چارچوب جامعه در معرکه های غیر قابل مهار گردد.


دیگر اینکه، سرمایه دار، یک هدف دارد و آن کسب سود است، به هر قیمتی! تنگ نظری و حرص و آز سرمایه دار نگاهش را بر این حقیقت می بندد که اگر جامعه ای نباشد، سودی هم در کار نخواهد بود. سرمایه دار همان احمقیست که می خواهد شکم مرغ را پاره کند و تخمهای طلا را یکجا صاحب شود! از این رو وجودِ نهادی (دولت) که از سرمایه داری در مقابلِ خودِ سرمایه داران محافظت کند، لزوم می یابد. نهادی دور اندیش که بر سودخواهیِ آنیِ سرمایه داران مهار بزند. دولتِ سرمایه داری باید کوته نظری خود سرمایه داران را اصلاح کند. 

بنابه این دلایل استقلال یابی دولت، امری ناگزیر است. دولت برای اینکه بتواند منافعِ بورژوازی را تامین کند باید از آن فاصله ای بگیرد. اگر بورژوازی قادر به حفظ دولت با قلاده ای کوتاه تر بود، آن دولت مدت ها پیش دچار خفقان می شد. و چه بسا جامعه نیز متلاشی می شد. از سوی دیگر با این که دولت به قلاده ای بلندتر نیاز دارد این امر سرمایه داران را بویژه زمانی که دولت هیچ قیدوبندی را برنمی تابد دستخوش آشفتگی و پریشانی می کند. به هر رویی مناسبات دولت و بورژوازی پیچیدگیهای بسیاری دارد که در زمانها و مکانهای گوناگون اشکالِ متفاوتی به خود می گیرد. 

مارکس از نمایشنامه ی طوفان شکسپیر الهام می گیرد تا رابطه‌ی بورژوازی و دولت را با استفاده از این تمثیل نشان دهد. دولت از بسیاری جهات به منزله ی کالیبان(نوکر) برای پراسپرو( طبقه ی حاکم) است کالیبان به عنوان برده در خدمت ارباب خویش است اما با این همه ، آرزوهای مستقل خود را نیز دارد که بسته به شرایط پراسپرو می‌تواند بدانها میدان دهد. او می تواند مشتاقانه به رهایی خود از بردگی بیندیشد و در ضمن به قدرتی که گردن به اطاعت وی گذاشته است اهانت کند" من باید اطاعت کنم، هنرش چنان قدرتی دارد .." اما هنوز زیر لب حرف می زند که:" ای کاش خودکامه ای که بدو خدمت می کنم به مصیبتی گرفتار آید" و بورژوازی نیز به نوکرش مظنون و از او بیمناک است. 

پراسپرو معرفی می کند؛ کالیبان ، برده ی من، که هرگز پاسخ نیکویی نمی دهدمان.

میراندا؛ آدم شروری است آقا، دوست ندارم نگاهش کنم.

پراسپرو: اما با این همه نمی توانیم نادیده اش گیریم؛ آتشمان را مهیا می کند، هیزم می آورد و کارهایی انجام می دهد که برایمان بسی سودمند است.

طبقه ی حاکم نمی تواند برده اش را نادیده گیرد  و برده نیز تخته بندِ منافع خویش است.

مارکس و انگلس ادعا نکرده اند که دولت صرفن قالب ساخته ی طبقه ی حاکم، ابزارش یا عروسکش و یا انعکاس آن در معنایی ساده انگارانه و منفعلانه است. هرچند که گاهن از تعبیر انگل برای دولت استفاده می کردند اما این دست کلمات بیشتر تعبیری استعاری بودند تا گزاره ای مدقن. به هر جهت دولت برخاسته از نیاز واقعی همه جانبه ای برای سازماندهی جامعه و مبین آن است. نیازی که صرف نظر از وجودِ هر نوع ساختار خاص طبقاتی، وجود دارد. اما تا زمانی که در مناسبات اجتماعی-اقتصادی، طبقه ی حاکمی وجود دارد، از این نیاز برای شکل دادن و کنترل دولت بر اساس خطوط طبقاتی اش بهره برداری می کند.

انگلس در فقره ای چنین توضیح می دهد: این قدرت تازه مستقل(دولت)، در عین حال که عمدتن از حرکت تولید پیروی می کند، به نوبه ی خود به دلیل استقلال نسبی ذاتی اش- یعنی همان استقلال نسبی که زمانی بدو منتقل شد و به تدریج بیشتر رشد کرد، نسبت به شرایط و جریان تولید واکنش نشان می دهد. این، تعامل دو نیروی نامساوی است؛ از یک سو، حرکت اقتصادی، از سوی دیگر، قدرت تازه ی سیاسی که می کوشد استقلال هرچه بیشتری به دست آورد و به محض آن که تاسیس شد از موهبت حرکتی مخصوص به خود برخوردار می شود. در کل حرکت اقتصادی راه خود را می پوید، اما باید واکنش هایی را نیز از جانب حرکت سیاسی متحمل گردد که خود آن را به وجود آورده و موهبت استقلال نسبی بدان بخشیده است، یعنی از یک سو متحمل واکنش های حرکت قدرت دولت و از سوی دیگر متحمل حرکتی متضاد باشد که هم زمان پدید می آید.

این دقیقن همان ناخشنودی پراسپرو از کالیبان است؛ "به تو رحم کردم، رنج کشیدم تا تو سخن گفتن بیاموزی .." و کالیبان همانند هر سیاستمدار سپاسگزاری پاسخ می دهد؛" تو سخن گفتن به من آموختی، و این به نفع من بود، می دانم چگونه تو را نفرین کنم؛ این بلای سرخ شر تو را کم خواهد کرد، چون به من زبان آموختی" 

 از نگاه مارکس شکی وجود ندارد که وظیفه ی اساسی دولت تسلط بر طبقات تحت ستم و استثمار است اما این تنها وظیفه و یا تنها نقش دولت نیست. کارکردهای خاصی وجود دارد که هر حکومتی باید برای تداوم بخشیدن به حیات جامعه آنها را به انجام برساند، هرچند اگر هیچ سود خاصی برای طبقه ی حاکم دربرنداشته باشد. مثلن دولت و نهادهای بهداشتی آن ناچار اند مانع سرایت بیماری های واگیر دار بکنند. یا اینکه در هنگام بلایای طبیعی به کمک مردم بیاید و ... 

به یقین جلوگیری از بیماری های همه گیر به طور کلی به نفع جامعه است پس بهداشت عمومی را می توان از وظایف غیر طبقاتی حکومت تلقی کرد اما در واقعیت تاریخی، قدرتهای حاکم زمانی مجبور به اجرای جامع بهداشت عمومی در سطح شهرها شدند که طاعونی که در میان فقرا ریشه گرفته بود، برای جانِ اغنیا هم تهدیدآمیز شد.  مارکس در سرمایه اشاره می کند؛ صرف هراس از بیماری های مسری که به "حرمت ها" نیز وقعی نمی نهد، از 1847 تا 1864 منجر به تصویب ده مصوبه مجلس درباره ی بهداشت عمومی شد. و بورژوازی هراسیده در شهرهای بزرگ دست به اقدامات شهری زد. انگلس شرح می دهد زمانی که علم ثابت کرد که این بیماری های مهاجم مثل وبا و آبله ابتدا در مناطقِ فقیر نشین شروع می شوند و سپس به مناطق مرفه نشین سرایت پیدا می کنند، چه روی داد؛

"همین که این واقعیت به لحاظ علمی به اثبات رسید، بشردوستانِ بورژوا با روحیه ی شریف رقابت برای دل نگرانی در خصوص بهداشت و سلامتی کارگران شان به هیجان آمدند. انجمن هایی تاسیس شد، کتابهای زیادی نوشته شد، پیشنهاداتی طرح شد، قوانینی مورد بحث و تصویب قرار گرفت تا سرچشمه های بیماری همه گیری را که همیشه عود می کرد، خشک کنند. شرایط مسکن کارگران مورد تحقیق قرار گرفت و کوشش هایی برای چاره جویی از مبرم ترین مصائب و بلایا انجام گرفت."

دولت سرمایه داری این زحمت را به خود می دهد تا در حق کارگران نیکی کند و استادان لیبرال اکنون می توانند به راحتی ثابت کنند که جانب داری طبقاتی دولت، ادعایی فوق العاده اغراق آمیز است. اما همیشه خصلت طبقاتیِ بهداشت عمومی را می توان حتی با چشم غیر مسلح و با مقایسه ی هر منطقه ی کارگری با هر یک از مناطق مسکونی ثروتمندان به عین مشاهده کرد. (کافیست که فضای شهری شمال و جنوب تهران را مقایسه کنیم؛ بیمارستانها، پارکها، سرویس های بهداشتی و ... این مقایسه ی ساده پاسخی ساده  است به کسانی که خدمات عمومی دولت را عنوان می کنند تا خصلتِ طبقاتی اش را منکر شوند)

 البته که دولت وظایفی غیر طبقاتی و مربوط به کلیت جامعه را نیز برعهده دارد، اما صد البته همانها را هم به سیاقی طبقاتی و در راستای حفظ مناسبات طبقاتی انجام می دهد. تجربه نشان داده که دولت هرگاه میان این وظایف جانبی و منافع طبقات فرادست تنشی ایجاد شود، وظایف جانبی را قربانی سود فرادستان می کند. وظایف جانبیِ دولت تا آنجا انجام می شود که بازتولید اجتماعی جامعه مختل نگردد. کلیت امر به ما می گوید که کارکرد اصلی دولت تداومِ استثمار نیروی کار توسط بورژوازی است اما این نافیِ کارکردهای فرعی اش نیست. در بزنگاههایی ما این مساله را به کرات دیده ایم و با ذات دولت در پشت ظواهر گوناگون اش مواجه شده ایم.

دولت در مقابل تهدید از پایین،( همان اصلی ترین کارکرداش و علت وجودی آن، یعنی حفظ سلطه ی طبقاتی) نه تنها اختلافات درون طبقاتی را فراموش می کند بلکه حاضر است با دشمن ملی هم وارد تبانی شود. دو فقره ی تاریخی را که مارکس ذکر می کند اینجا نقل می کنیم.

"این صرفن همان حکایت قدیمی است؛ طبقات بالا همیشه متحد می شوند تا طبقه ی کارگر را زیر سلطه ی خود نگه دارند. در قرن یازده میان برخی از شوالیه های فرانسوی و شوالیه های نورماندی جنگ درگرفت و دهقانان دست به شورش زدند؛ شوالیه ها بلافاصله اختلافات خود را فراموش کردند و برای درهم شکستن جنبش دهقانان ائتلاف کردند."(مارکس)

"پاری ژورنال، از فرومایه ترین روزنامه های ورسای می نویسد: قرارداد صلح امضا شد. با دشمنانمان؟ نه، با پروسی ها. و به هر حال نفرت ما از کسانی که ما را ویران کردند هرچقدر هم زیاد باشد(پروسی ها) باید بگوییم که با هراس از جانب کسانی که مایه ی بی آبرویی ما شدند نمی تواند برابر باشد(پاریسی ها)" مارکس

به نظرم تا به اینجای کار شمایی کلی از نسبتِ بین بورژوازی و دولت ترسیم شد که نشان دهد دولت به صورت مکانیکی، ابزارِ بورژوازی نیست و رابطه ی آنها در شرایط مختلفِ زمانی و مکانی به صورتهای مختلف در خواهد آمد، اما در بنیان اصلیش خللی وارد نمی کند. دولت و بورژوازی نمی توانند و نباید یکی باشند چون در غیر اینصورت چه بسا کلیت جامعه منهدم شود. حد معینی از استقلالِ دولت از بورژوازی باید برقرار باشد، این امر چنان که پولانزاس می گوید لازمه ی کارکردی/ساختاریِ موجودیت دولت و بورژوازی و جامعه است. فهمیدن این نکته که دولت برای خدمت به بورژوازی باید با آن فاصله ای هم داشته باشد، از اینرو مهم است که بسیاری از دروغ ها و کژفهمی ها را برملا می کند، که در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهم کرد؛

یکی از چیزهایی که لیبرالها به دروغ به ما می گویند و از قضا دوستانِ چپ هم سرگرمِ این بازیِ زبانی شده اند دوگانه ی دولتِ کوچک و دولت بزرگ است. لسه فر(اقتصاد آزاد) هرگز بدین معنی نبوده که دولت اقتصاد را به حال خود رها کند، بلکه مراد آنها این است که دولت تا حد ممکن، بی سروصدا و بی مزاحمت و نیز تا حد ممکن کم خرج باشد و اجازه دهد، دست نامرئی بازار که از آستین سرمایه داران در می آید بدونِ هیچ مچ گیریی، جیبِ کارگران را بزند. برای مثال کارافرینان و بانکداران طرحهایی را اجرا می کنند، اگر طرحشان موفق شد، منافعش را صاحب می شوند، اما اگر شکست خوردند، دولت وارد عمل می شود و زیان آنها را از مردم کسر می کند تا از ورشکستگی نجات یابند. این قبیل مداخلات به خوبی نشان می دهد که تعبیرِ دولت کوچک به چه میزان دروغ است، دولت همواره مداخله خواهد کرد و قاعدتن مداخله اش هم همواره به نفع فرادستان خواهد بود. چه در آمریکا و چه در ایران این قاعده به شیوه های مختلف عملیاتی می شود.( غارت و ورشکستگی موسسه های مالی را به یاد بیاورید که در دوران دولت عدالت محور چه رشد سرسام آوری داشتند و چگونه پول مردم را قاپیدند و در نهایت دولت در مقامِ پدری که گندکاری بچه هایش را جمع می کند، وارد عمل شد و بخشی از بدهی ها را از پول نفت و مالیت ما پرداخت.) دوگانه ی دولت کوچک و دولت بزرگ دوگانه ایست که آنچه که واقعن روی می دهد را تحریف می کند؛ مساله این است که دولت در کجا دخالت می کند و در کجا نمی کند و اینها را به چه شیوه هایی انجام می دهد؟! 

اعوجاجِ نظریِ دیگری که در تبیینِ نظام اقتصادی/سیاسیِ ایران وجود دارد، به کارگیریِ تعبیری مانند "خصولتی" (و مفاهیم هم خانواده اش مثل "سرمایه داری نامتعارف") است. با این برداشت که بخش خصوصی(بورژوازی) و دولت، چیزهایی جدا از هم اند که در ایران به اشتباه با یکدیگر قاطی شده اند. درکی که از عدمِ آشنایی حتی مقدماتی با مارکسیزم ناشی می شود و همانطور که در ابتدای نوشته و بر اساس گفته های مارکس و انگلس نشان دادم، این دو هیچ گاه جدای از هم نبوده و نیستند بلکه با حفظ فاصله ای کارکردی/ساختاری همیشه در پیوندی نزدیک با یکدیگر بوده اند. در پوچ بودنِ این اصطلاحِ تحریفی، نه فقط نظریات مارکسیستی بلکه کافیست روابطِ سیاستمداران و به قول حضرات بخش خصوصیِ دیگر کشورها را در نظر آوراند. حتی در آمریکا که از نگاه دوستان متعارف ترین! شکل سرمایه داری است، روابط درهم تنیده ای(به همان نسبت که در ایران و همه ی کشورهای دیگر وجود دارد) بین نهادهای دولتی و شرکتهای خصوصی برقرار است. گواه آن را می توانید در مناقشه هایی که گاهن بر سر بیمه و یا محدود کردن اسلحه در آمریکا به راه می افتد، مشاهده کنید. علی رغم تمام دادو قالها نه پرزیدنتشان و نه سناتورهایشان نمی توانند به حریمِ منافع شرکتها و نهادهای اقتصادیشان تعرض کنند و قانونی را علیه آنها تصویب و اجرا کنند. و حتی شخصی تر از اینها کافیست سوابق و روابط سناتورها و مناصب حکومتی آمریکا را با بخش به اصطلاح خصوصی بررسی کنید تا متوجه ی میزان درهم تنیدگی دولت و بورژوازی نیز در آنجا شوید. 

این قرابت دولت و بورژوازی در ایران، از سوی مردم به "آقازاده گی" تعبیر شده و در میانِ برخی از فرهیختگان! از آن با عنوانِ "سرمایه داری رانتی" یاد می شود. اصطلاحی کج و معوج که ذهنیت ها را به این سمت و سو سوق می دهد که انگار ما سرمایه داریِ غیرِ رانتی هم داریم و تنها تلاش ما باید حرکت به سویِ این سرمایه داریِ متعارف باشد! هال دریپر اشاره می کند که در امریکا هم، سیاستمداران که خود به فعالیت سیاسی مشغول اند و سیادت سیاسی را در دست دارند چگونه فعالیتهای اقتصادی را به اطرافیانشان واگذار می کنند تا حلقه های نزدیکشان سلطه ی اقتصادی را برعهده گیرند. 

منتها تحلیلگران وطنی چنان سردرگمِ پدیدارهای دولت و سرمایه داری در کشورهای مختلف شده اند که ذاتِ واحدِ آنها را فراموش کرده اند. این مساله که سرمایه داری بر اساس مختصات زمانی و مکانی در هر کشوری خود را تطبیق می دهد، بله قاعدتن همینطور است. اما اینها نباید باعث گم شدنِ اصل موضوع شود. 

در فهمِ بسیاری از اساتید، حکومت ج.ا چون مستبد است نمی تواند سرمایه داری باشد! در نتیجه تحلیل های مارکسیستی اینجا به کار نمی آید! نقل قولِ زیر از انگلس ردیه ایست بر این مهملات که سرمایه داری نمی تواند با استبداد مرتبط باشد. 

 "برای من بیش از پیش روشن می شود که بورژوازی مایه ی آن را ندارد تا خود مستقیمن حکومت کند و از این رو هرجا که الیگارشی مثل مورد انگلستان وجود ندارد تا برای همیشه اداره ی دولت و جامعه را به نفع بورژوازی به دست گیرد، ایجاد نیمه دیکتاتوری بناپارتیستی ، شکل متعارف محسوب می شود: منافع مادی بزرگ بورژوازی را حتی بر علیه بورژوازی تحقق می بخشد اما بورژوازی را از هر نوع مشارکت در خود قدرت حکومت محروم می کند. از سوی دیگر خود این دیکتاتوری به نوبه ی خود به اکراه مجبور است همین منافع مادی بورژوازی را برگزیند."بورژوازی نشان داده که هرجا منافعش ایجاد کند با ارتجاعی ترین و مستبد ترین نیروها نیز همپیمان می شود. این مساله را ما چه در مناسبات داخلی و چه در روابط بین المللی بارها مشاهده کرده ایم. سازوکار سرمایه نه تنها از انطباق پذیریِ بالایی برخوردار است، بلکه در سطحی دیگر همه چیز را "از آن خودسازی" می کند.

اسلاوی ژیژک ماجرایِ اعتراض هندوها به استفاده از گوشت گاو در غذاهای مک دونالد را مثال می زند و می گوید، مک دونالد با این هندوهای معترض بسیار دموکراتیک برخورد کرد و گفت بسیار خب، برای شما از گوشت دیگری استفاده خواهیم کرد و مساله حل شد. سرمایه داری فرمیست که هر محتوایی را می تواند در خود جای دهد و با هر تمدن و فرهنگی خودش را تطبیق دهد. این نکته از این جهت مهم است که بر سبیلِ همان تعابیرِ مغشوش که ذکر شد، بسیاری اصطلاحِ "نظامِ آخوندی" را چنان به کار می برند که انگار علت العلل و سرِ غایی وضع موجود را پیدا کرده اند. اما همانطور که گفته شد، سازوکار سرمایه راحتتر از آن چیزی که فکرش را می کردند، حتی اسلامِ انقلابیِ حامی مستضعف و ضد استکبار و عدالتخواه را نیز بر اساس منطق خود به کار می گیرد.

به لحاظ تاریخی بورژوازی نشان داده است که آمادگی دارد هرجا ضرورت حفظ حکومت از خطر فرودست ایجاب کند، زمام امور حکومت را به دست هر کسی بسپارد. مارکس اشاره می کند که در دهه ی 1830 بورژوازی انگلیس احیای سازش با اشرافیت زمین دار را به سازش با توده ی مردم انگلستان ترجیح داد. و آیا در انقلابِ 57 نیز چنین چیزی رخ نداد؟! جز به مدد اسلام، بورژوازی به چه طریقی می توانست خودش را حفظ کند؟! کارخانه هایی که شوراهای کارگری اداره اش می کردند، چگونه و با چه دست آویزی از آنها بازپس گرفته شد؟

دستگاه ایدئولوژیک بورژوازی، امری از پیش مقرر نیست، بلکه در هر دورانی و بسته به مختصاتِ طبقاتی، سیاسی و فرهنگی آن جامعه و دیگر عناصرِ تشکیل دهنده اش قوام می یابد. و در انقلابِ57 بورژوازی برای بقای خود، ناچار شد که اسلام را به عنوانِ قالب بیان منافع تاریخی اش انتخاب کند. علی الخصوص که جریانهای مارکسیستی و انکشاف مبارزه ی طبقاتی بنیانهای نظمِ سرمایه داری را در معرض اضمحلال قرار داده بودند. بورژوازی الزامن فقط لیبرالیسم را به عنوانِ ایدئولوژی ابدی، ازلی خویش نمی شناسد و هرجا که لازم شد، به مفاهیم کهنه و در ظاهر غیر طبقاتی نیز متوسل می شود. از دلِ بورژوازیِ نامتکاملِ ایران، طبیعتن هم باید حکومتی تکامل نیافته شکل می گرفت. اما این نافیِ سرمایه داری بودنِ آن نیست. حکومتی که توامان به جلو و عقب حرکت کرده بود! جمهوری و اسلامی! 

مارکس در مقاله ی درخشانش "مساله ی یهود" می گوید: "دولتى که هنوز روحانى (تئولوگ) است، هنوز به طور رسمى اعتقاد خود را به مسیحیت اعلام میکند، هنوز جرات اعلام وجود خود به عنوان دولت را ندارد، هنوز نتوانسته است در واقعیت وجودى خود به مثابه دولت، مبانى انسان را که مسیحیت بیان رهبانى آن است در قالب این جهانى و انسانى بیان کند. دولت به اصطلاح مسیحى فقط یک "نه دولت" Nicht-Staat  است، زیرا که این مسیحیت به عنوان یک مذهب نیست که در آفریده هاى واقعى انسانها متحقق میشود، بلکه این زمینه انسانى مسیحیت به عنوان یک مذهب است (که خود را متحقق میکند).

دولت به اصطلاح مسیحى نفى مسیحى دولت است و نه تحقق دولتى مسیحیت. دولتى که مسیحیت را هنوز در شکل مذهبى اش به رسمیت میشناسد، هنوز به عنوان یک دولت دست به این کار نمى زند، زیرا که هنوز خود در مقابل مذهب بگونه مذهبى عمل میکند. این یعنى آن که (این دولت) هنوز تحقق واقعى مبناى انسانى مذهب نیست، زیرا که هنوز بر غیر واقعیت، بر پیکر تخیلی ذات انسانى تکیه دارد. دولت به اصطلاح مسیحى دولت ناکامل است و مذهب مسیحى برایش در حکم مکمل، در حکم تقدیس ناکامل بودنش است. مذهب برایش ضرورتا به ابزار تبدیل میشود و دولت به دولت ریا و فریب. تفاوت بزرگى است بین وضعیتى که دولت تکامل یافته به علت نقصانى که در جوهر کلی دولت وجود دارد مذهب را به عنوان یکى از پیش شرطهاى خود به رسمیت مى شناسد و دولت تکامل نیافته اى که به علت نقصانى که در موجودیت ویژه اش ریشه دارد، به عنوان دولت ناقص، مذهب را به مثابه بنیان خود تبیین میکند. در این مورد آخر مذهب به سیاست ناکامل تبدیل میشود. در مورد اول اما، ناکاملی همان سیاست تکامل یافته است که خود را در مذهب نشان میدهد. دولت به اصطلاح مسیحى نیازمند مذهب مسیحى است تا بتواند خود را به عنوان دولت تکمیل کند. دولت دمکراتیک، دولت واقعى، نیازى به مذهب براى تکمیل خود ندارد. برعکس این دولت به مراتب بیش از آن میتواند خود را از مذهب جدا کند، زیرا که مبناى انسانى مذهب در شکل این جهانى اش در خود دولت متحقق شده است. دولت به اصطلاح مسیحى برعکس، در مقابل مذهب، سیاسى عمل میکند و در مقابل سیاست، مذهبى. ..."

 بنابراین اصطلاحِ "نظام آخوندی"،و همپای آن "استبداد دینی" تعابیری اگر نگوییم انحرافی، اما نابسنده اند. هیچ دولتی، موجودیتی پا در هوا ندارد بلکه محصول منطقیِ شرایط اجتماعی جامعه است. همه ی حکومتها هرقدر هم که استبدادی باشند، در تحلیل نهایی جز مجریان ضرورتهای اقتصادی نیستند. ممکن است که اینها را به طرق مختلف انجام دهند، شتاب بخشند یا کند سازند، اما در دراز مدت الزامن از آن پیروی می کنند. 

"زمانی که ناپلئون ..به تخت نشست.. شاهزادگان و اشراف حاکم اروپا، زمین داران بزرگ، کارخانه داران، سهام داران، بورس بازان تا آخرین نفرموفقیت او را چون کامیابی خود جشن گرفتند. آنان با تبسمی موذیانه می گفتند جنایات از آن او و ثمراتش از آن ماست. ناپلئون در تویلری حکومت می کند، در حالی که ما حتی مطمئن تر و مستبدانه تر از او در قلمروهای خود، در کارخانه جات، در بورس و در دفاتر حسابداری مان حکومت می کنیم. مرگ بر سوسیالیسم! زنده باد امپراتور!" آیا این ائتلاف شوم برای ما آشنا نیست؟

بورژوازیِ زخم خورده ی ایران در انقلاب 57، توانست به مدد اسلامگرایان، از مهلکه جان سالم به در برد تا در فرصتهای آتی تجدید قوا کند، چیزی که در چهار دهه حاکمیت ج.ا با فراز و فرودهایی ادامه داشته است. اما بی شک یکی از مهمترین این فرصتها دوران سازندگی(ریاست جمهوری رفسنجانی) بود، دولتی که بنایِ ساختن داشت! اما ساختن چه چیزی؟ و به قیمت ویران کردنِ چه چیزی؟

انگلس شرح می دهد که حکومت روسیه چگونه برای پیش برد طرحهای اقتصادی و صنعتی اش ناگزیر یک طبقه ی سرمایه دار خلق کرد! "جنگ کریمه ثابت کرده بود که روسیه به راه آهن، موتور بخار و صنایع مدرن در همه ی زمینه ها نیاز دارد. بدین سان دولت برآن شد که یک طبقه سرمایه دار روسی پدید آورد." در 1894 استبداد تزاری پس از شکستهای کریمه فقط یک راه برون رفت داشت؛ انتقالِ هرچه سریعتر به صنعتِ سرمایه داری. اما در زنجیره ای بی وقفه، هر تغییری ناگزیر به تغییری دیگر می انجامید. گستره های وسیع امپراتوری می بایست با شبکه ی راه آهن به هم وصل می شد. اما را آهن مستلزم صنعت سرمایه داری و تحول کشاورزی ابتدایی بود و و....در کل غیر ممکن است که یک شاخه از صنعت کلان را بدون پیاده کردن کل منظومه ایجاد کرد.... دهقانان از چنگال سرواژ رها شدند تا "آزاد" باشند که به استثمار صنایع جدید درآیند. بدین سان در مدت کوتاهی، همه ی بنیان های شیوه ی تولید سرمایه داری در روسیه مستقر شد. رشدی که با تعرفه های حمایتی، یارانه های دولتی و بسیاری دیگر از رانتها فراهم کردید. این پرورش طبقه ی سرمایه دار، قاعدتن بدونِ استثمارِ نیروی کار توده ها و به وجود آمدنِ طبقه ی پرولتاریا در وجود نمی آمد.

در دوران سازندگی روال مشابهی در ایران جریان گرفت. با این تفاوت که پیش تر از آنهم ما با شیوه ی تولید سرمایه داری و موجودیت طبقه ی بورژوازی مواجه بودیم، اما اقداماتی که دولت هاشمی انجام داد کم از دمِ مسیحایی نداشت که بورژوازیِ کم رمقِ ایران را جانی تازه بخشد. بورژوازیِ احیا شده در جریانِ رشد قدرت اقتصادی خود که ناشی از حمایت و انگیزشی بود که دولتهای بعدی نیز برایش مهیا می کردند، بالید و فربه شد. جریانِ این زادورشد، بورژوازی ایران را به مرتبه ای از قدرت اقتصادی رساند که پس از چهار دهه از انقلاب 57 خواهان قدرت سیاسی بیشتر شد. چیزی که ما در دولتِ نئوکارگزاران مشاهده می کنیم. در این مرحله دولت و بورژوازی چنان به هم نزدیک شده اند که استقلالِ کارکردی دولت مختل شده است و دولت وظایف جانبیِ غیر طبقاتی اش را به سودِ طبقات فرادست رها کرده. 

" بر خلاف همه ی طبقات حاکم سابق، ویژگی بورژوازی این است که پس از عبور از نقطه ی عطفی در تکامل خود، هر نوع توسعه ی بیشتر عوامل قدرتش و بنابراین عمدتن سرمایه اش، صرفن در خدمت آن است که ناشایستگی اش را بیش از پیش برای اعمال حاکمیت سیاسی آشکار کند." و در مقطعِ کنونی ما به عین این ناشایستگی را مشاهده می کنیم. دولت که می بایست با تدبیرش بر تنگ نظری سرمایه داران مهار می زد، اکنون چنان قلاده اش در دست بورژوازی تنگ شده، که جامعه را در آستانه ی فروپاشی قرار داده است. اختلاسها و غارتهایی که همه ی ما را شوکه می کند، بخشی از آن ماحصلِ همین امر است. آنان با چنان ولعی می چاپند که فراموش کرده اند، برای آنکه چپاول امکان داشته باشد، باید چیزی برای تاراج موجود باشد، باید تولیدی صورت گیرد و باید جامعه ای وجود داشته باشد! 

می دانیم که به موازات تمرکز سرمایه، فقر نیز گسترش می یابد، چراکه زادورشد سرمایه از قبلِ سلب مالکیت از توده ها و استثمارِ نیروی کار آنها میسر می شود. بنابراین نقطه ی مقابل قدرت گیریِ بورژوازی در ایران، پیدایشِ طبقاتِ فرودستی است که در دی ماه 96 و آبان 98 اعتراضشان با شدت تمام سرکوب شد. دغدغه ی این نوشته نشات گرفته از آن اعتراضات و نگرانی در باره ی آنهاست. قیامهایی برحق که ممکن است به واسطه ی فهمِ ناصحیح از وضعیت به جای گامهایی به پیش و اعتلای مبارزه ی طبقاتی، به بیراهه رود. فهمِ صحیح ما از وضع موجود خود بخشی از مسیر و راه حل را پیش روی ما قرار می دهد. فهمی که متاثر از فضای رسانه ای و هژمونیِ گفتارهای لیبرالیستی، مغشوش شده است. و تا زمانی که درک ما از وضع موجود ناراستین باشد، اهداف و مسیرهای ما نیز حقیقی نخواهد بود. این نوشته در راستای این نگرانی و هدف آن اشاره به کلیدواژه هایی بود که فهمِ ما را از اوضاع غبارآلود و چه بسا منحرف می کنند. 

هرچند که نمی توان ادعایی مبنی بر غبار زدایی در این نوشته داشت، اما طرح مسائلی بود که باید به آنها اندیشید و درباره شان جستجوی مفصلتری به عمل آورد. بهرحال چنان که ژیژک می گوید بسیاری از نوشته ها، خطاب به یک منِ درونیِ خنگ، نوشته می شوند!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد