رولاند بوئر در مقالهای به اسم مارکسیسم بریده، نکات به نسبت درستی را در مورد چپ غربی مطرح میکند که چپ ایرانی نیز اگر نه بهتمامی اما تقریبن همان ساختار ایدئولوژیک را داراست. علیالخصوص که چپی ترجمهایست و مخاطبش بیشتر از همه، طبقهمتوسط است. علاوه بر اینکه تاریخ رشد آن نیز ماحصل سرکوب مارکسیستها در دهه شصت و جغرافیای آن هم دانشگاهها و لابراتوارهای دولتی و خصوصی (شما بخوانید خردهبورژوایی) بوده و هست. بوئر به تقلیلها، تعینها و سوءظنهایی اشاره میکند که چارچوب مارکسیسم غربی یا بریده را شکل میدهد. «تقلیل به مارکس (بدون انگلس)؛ تقلیل به علم و فلسفه غربی (بدون جنبش کارگری)؛ و تقلیل به ماتریالیسم تاریخی (بدون ماتریالیسم دیالکتیکی)» در چنین روایتی انگلس انحرافی از مارکس و نقش یهودا را ایفا میکند. بیمورد نیست که در تقلیل بعدی علم و فلسفه غربی منهای جنبش کارگری برجسته میشود، نقش انگلس در شناخت جنبش کارگری به مارکس غیرقابل کتمان است. یکی از واضحترین بیانهای این تقلیل به باور بوئر در مقاله لویی آلتوسر، «رابطه مارکس با هگل» گنجانده شده که در ۱۹۶۸ به فرانسه منتشر شد. به اعتقاد او «در سراسر آثار آلتوسر، مارکسیسم به نظریه تقلیل مییابد».
آلتوسر از پایهگذاری علم جدید توسط مارکس و به تعبیر خودش قاره بزرگ سخن میگوید. استعارهای استعماری که تاریخ علم را به تاریخی اروپایی تقلیل میدهد. مارکس در دستان آلتوسر به دانشمند و فیلسوفی اروپایی بدل میشود یا همانطور که لوسوردو میگوید: با آلتوسر ما «تحریف ایدهآلیستی ماتریالیسم تاریخی» را مییابیم، که به دستاورد «نبوغ یک فرد واحد» تبدیل میشود. و این «نبوغ»، که یک کشف علمی و فلسفی جدید کرده است، محصول تاریخی است «که منحصرن در غرب اتفاق میافتد».
بوئر از پنج خصیصه دیگر نیز نام میبرد که سروشکل مارکسیسم غربی را تعیین میکنند: غیاب انقلاب پرولتری و بنابراین داشتن نگاهی «پیشااکتبر»ی به نظریات و وقایع. به تعبیر پری اندرسون نشان پنهان مارکسیسم غربی این است که محصول شکست است؛ ناامید و در حال عقبنشینی از عمل انقلابی و دلخوش به تولید نظریاتی که در انزوا و یأس سیاسی تولید شدهاند. با این تأکید که خود اندرسون نیز از فارغ از این ماجرا نیست و توضیحاتش هم نابسنده است باید یاداور شد که ماجرا فقط شکست نیست، مسئله کسب قدرت توسط یک حزب و نیروی پرولتری است که مارکسیسم غربی با سوءظن به آن مینگرد. بوئر به کنفرانسی در ووهان چین اشاره میکند که در آن مقالات چینی به لنین پس از انقلاب اکتبر علاقهمند بودند، زمانی که بلشویکها با مشکلات عظیمی روبرو بودند - قحطی، مداخلات خارجی، جنگ داخلی، کشوری در آستانه فروپاشی، بیماری (تیفوس)، و وظایف فوری ساخت جامعه سوسیالیستی. لنین ممکن است پس از ۱۹۱۷ تنها چند سال از عمرش باقی مانده باشد، اما بینشهای بسیاری را در اختیار ما قرار میدهد. در مقابل، تقریبن همه ارائههای غربی بر لنین پیش از انقلاب اکتبر، در طول مبارزه طولانی منتهی به اکتبر ۱۹۱۷ تمرکز داشتند. کمونیسم بدون انقلاب پرولتری، حزب و کسب قدرت!
و به این ترتیب پای تعیینکننده دیگری مطرح میشود: روشنفکر مستقل. گسست نظریه و عمل. مارکسیسم که علم و عمل رهایی پرولتاریا و جامعه بود به علم و تفلسفی درخودمانده تقلیل و تحریف شد. چیزی که حد اعلایش را در مکتب فرانکفورت میبینیم جایی که دیگر حتی تحقیق نیز بر رویکردهای گسترده مارکسیستی مبتنی نمیشد، بلکه بر «فلسفه اجتماعی»، با استفاده از وارونگیهای ایدهآلیستی مارکسیسم در کنار روانشناسی فرویدی، ایدهآلیسم آلمانی (کانت و هگل)، عناصر رمانتیسیسم اروپایی، و تحقیقات تجربی. مارکسیسم، انقلاب و پرولتاریا باید حذف میشدند، چراکه بودجه قطعکن قلمداد میشدند. «نظریه انتقادی»، نامی که به تحقیقات مکتب داده شد - پوششی برای مارکسیسم نبود، بلکه نشانهای از این بود که انگار مارکسیسم صرفن یک نظریه انتزاعی با کاربرد محدود است و نه یک عمل و اقدام. نظریات فرانکفورتیها و دیگر مارکسیستهای غربی باید مارکسیسم و فاشیسم را در یک دسته میگنجاندند. اینکه چگونه و با چه ژانگولر نظریی چنین کنند به کارفرمایان ارتباطی نداشت.
حتی کمونیستها نیز باید مستقل و خارج از حزب میبودند، اگر غیر از این میگفتند و میکردند برچسب استالینیسم بود که آنها را طرد و بایکوت میکرد. برای مارکسیسم غربی رفیق استالین شرور، نماینده پایینترین نقطه، نهاییترین خیانت اقتدارگرایانه و در کلی خیلی «بد» بود. از منظر مارکسیسم غربی روشنفکر باید از حزب و طبقه مستقل! میبود تا بتواند انواع نظریات مبهم و مهملات نظری را تفت دهد.
لیبرالیسم غربی یکی دیگر از مشخصههای مارکسیسم غربی است. زمینه فکری، فرهنگی و سیاسی گریزناپذیر آنها لیبرالیسم غربی است. چیزی که به آنها سمت و سویی امپریالیستی نیز میبخشد. اثر دوم از دومنیکو لوسوردو، لیبرالیسم: یک ضدتاریخ است، که در آن او آشکار میکند چرا هرکسی که توسط لیبرالیسم شکل گرفته است به طور اجتنابناپذیر به فرضهای امپریالیستی متمایل است. ارادت آنها به دموکراسی و صندوق رأی هم البته غیر قابل انکار است. در قلب توسعه طولانی لیبرالیسم ارتباط گریزناپذیری با بردگی، و بنابراین غیرآزادی وجود دارد. سه کشوری که لیبرالیسم ابتدا در آنها ریشه دواند - هلند، انگلستان و ایالات متحده - همه به شدت با تجارت برده که برای توسعه سرمایهداری حیاتی بود درگیر بودند. برای هر کدام، بردگی تضاد ضروری برای احساس قوی «آزادی» بود، زیرا تنها در مواجهه با «غیرآزادی» است که «آزادی» روشن میشود. دقیقن این احساس «آزادی» است که به مبنای لیبرالیسم تبدیل شد، که لوسوردو آن را به عنوان «جامعه آزادان و دیکتاتوری آن بر مردمانی که شایسته آزادی نیستند» تعریف میکند. جامعه مورد نظر همیشه نسبتن کوچک است و اکثریت قریب به اتفاق را مستثنی میکند. مرز ممکن است گاه به گاه جابجا شود، اما غیرآزادها گروه بزرگی باقی میماند. در دوران خودمان، «آزادان» به معدود کشورهای غربی جهان تعلق دارند، که تنها ۱۴ درصد از جمعیت جهانی را تشکیل میدهند؛ بقیه شامل نمیشوند.
نزد مارکسیسم غربی تلاشهای دیگران منجمله انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ زودرس، خام و اشتباه است. چراکه آنقدر پیشرفته نیستند که به سمت سوسیالیسم حرکت کنند. انگار که سوسیالیسم صرفن «سازماندهی مجدد» یا «توزیع مجدد» ثروت از پیش موجود است، که اتفاقن در معدود کشورهای جهان که استعمارگر بودهاند و هنوز سودای امپریالیستی دارند وجود دارد. مثلن حتی ایگلتون هم مینویسد: «در حالت ایدهآل، سوسیالیسم نیاز به مردمی ماهر، تحصیلکرده، از نظر سیاسی پیچیده، نهادهای مدنی پررونق، فناوری به خوبی تکاملیافته، سنتهای لیبرالی روشنفکرانه و عادت دموکراسی دارد ...» ظاهرن به نظر او - فقط در کشورهای سرمایهداری «پیشرفته» تلاش برای سوسیالیسم ممکن است، به ویژه آنهایی که «سنتهای لیبرالی روشنفکرانه» دارند، و نه کشورهایی که قبلن توسط کشور اقامتگاه ایگلتون استعمار شدهاند. نکته قبلی من درباره امپریالیسم گریزناپذیر - با استعمار، بردگی و غیرآزادی آن - در قلب لیبرالیسم در اینجا صریح میشود. به توصیف تمسخرآمیز و نژادپرستانه ایگلتون از کشورهای در حال توسعه توجه کنید؛ که «حتی نمیتوانند به تعمیر اندک بزرگراههایی که دارند بپردازند» یا «هیچ بیمهای علیه بیماری یا گرسنگی به جز خوک در انباری پشتی ندارند»
ایگلتون همچنین مشخصه اکثریت قریب به اتفاق مارکسیستهای غربی را به میدان میآورد: تعظیم به تروتسکی. این تروتسکیگری بیشتر درباره کل چارچوب جنگ سرد مارکسیسم غربی میگوید تا درباره مبارزات واقعی در اتحاد شوروی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰. نشانههای آشکار تروتسکیگری شامل محکومیتهای نمایشی «مرد کاهی» استالین است، که به عنوان نهاییترین خائن سنت مارکسیستی دیده میشود، تحقیر «سوسیالیسم در یک کشور» به عنوان ایدهای که ظاهرن توسط استالین خلق شده است و خلق یک «سنت» نسبتن منحرف از مارکسیسم. این «سنت» تخیلی شامل مارکس، لنینِ «پیش از اکتبر»، تروتسکی، و سپس - بدون تعجب - مارکسیسم غربی به عنوان وارث این سنت «اصیل» است.
گرایش به دیدگاه متعالی از سوسیالیسم به عنوان هدفی تقریبن ناشناختنی و غیرقابل دستیابی؛ جستجو برای منشأ انقلابی «اصیل» در فرهنگ غربی از دیگر مشخصههای آنان است. نزد آنها سوسیالیسم وضعیتی بدون طبقه و بدون دولت است، که صرفن بر مالکیت ابزار تولید و توزیع مجدد منابع و ثروت متمرکز است. علاوه بر این، این جهان ایدهآل هنوز در تاریخ بشر ظاهر نشده است، به جز شاید برای چند لحظه بسیار کوتاه و ایدهآلشده؛ کمون پاریس. البته، آنچه از این دیدگاه متعالی از سوسیالیسم گم شده، دیکتاتوری پرولتاریا است، چه برسد به مسیر طولانی و دشوار ساخت سوسیالیسم در جهان واقعی که سرمایهداری برای مدت طولانی کماکان حضور خواهد داشت.
مارکسیسم غربی نسبت به دولت و مبارزه با استعمار چندان روی خوشی نشان نمیدهد و ظنین است. بلوخ شکوه میکرد که باید هرچه زودتر بلشویکها دولت را منحل سازند، مطالبهای که ازقضا هیتلر هم به آن علاقهمند بود. این سوءظن به بهترین شکل توسط آثار شبه-آنارشیستی هارت و نگری بیان میشود. در امپراتوری، آنها استدلال میکنند که «امپراتوری» جهانی جدید بیسر دیگر نیازی به دولت ندارد و زائد شده است. علاوه بر این، مبارزات ضداستعماری برای رهایی ملی - مبنای آزادی برای خودمختاری و توسعه مستقل - به دولتی منجر شده است که یک «حقه منحرف» است.
، نگری عقیده دارد، از «هند تا الجزایر و کوبا تا ویتنام، دولت هدیه مسموم رهایی ملی است». چرا؟ «امروز ... شرکتهای بزرگ فراملی به طور مؤثری از صلاحیت و اقتدار دولت-ملتها فراتر رفتهاند ... دولت شکست خورده است و شرکتها اکنون بر زمین حکومت میکنند!»
مارکسیسم غربی به نوعی ضدکمونیسم مارکسیستی است که در زمینه جنگ سرد رشد و نمو یافت و در صنعت نظریهبافی، در نهایت پکیج نظریات آنان امپریالیستی و مبتنی بر لیبرالیسم غربی است. شاید از پس این دانشگاهها و دستگاههای تولید نظریه آنان برنیامد اما در بزنگاههای اجتماعی و سیاسی مشخص میشود که آنها در نهایت به کدام سمت غش میکنند.
انسانها چیزهایی را میآفرینند که بر آنها سلطه مییابد. مضمونی مرکزی در دستگاه فکری بسیاری از متفکران که به استیلای آفریده بر آفریننده میپردازد. بیگانگی دینی نزد فوئرباخ، فتیشیسم کالائی مارکس، تراژدی فرهنگ زیمل، چیزوارگی لوکاچ و ... مضمونی که بهرام بیضایی در نمایشنامۀ نهچندان درخشان چهارصندوق، دربارۀ نهاد دولت روایت میکند.
چهار شخص به رنگهای مختلف و برای محافظت از خودشان مترسکی را میسازند و آن را تجهیز میکنند و این مترسک بر آنها سلطه مییابد و آنان را در تنگنای چهار صندوق مختلف رام خود میسازد. آنها همانطور که در ابتدا میخواستند هرازگاهی تلاشهایی برای نجات خود و نابود کردن مترسک میکنند، اما تلاششان هربار شکست میخورد.
تلاشها و مبارزاتشان ظاهرن آنقدر با فواصل و بدون انتقال تجربه و فهم رخ میدهد که هربار آنها یکدیگر و ماجراهای قبلی را فراموش میکنند. آنها هربار اقداماتی انجام میدهند، شعارهایی میدهند اما در هنگامۀ عمل، رنگ، صندوق و طبقهای که زیرینترین لایههای معترضان هستند، قربانی میشود و سایرین بازهم به صندوق خودشان میخزند تا به مترسک نگهبانشان خدمت کنند.
چهارصندوق بخشی از وضعیت مدام تکرارشوندۀ جنبشهای اعتراضی ایران را نیز ترسیم میکند. آنها گسسته از هم، بدون انتقال فهم و تجربه و در فواصلی هر بار بدتر از قبل تکرار میشوند. مدام در صندوقهای روزمرگی و پیجوی منافع شخصی و ندرتن در روزهایی «ما همه با هم هستیم»، سر میدهند و مبتنی بر مهملات جامعهشناسان درپیت همواره گمان میکنند «یک ربع قبل از فروپاشی همهچیز عادی به نظر میرسد» و خود را در آن یک ربع تصور میکنند. یک ربعی که برایشان «آخرین نبرد» است.
تمام سال در صندوق و فقط در یک ربع میخواهند خیابان و همهجا را فتح کنند. از جهان یک ربعی آنها قاعدتن «ربع پهلوی» زاده میشود. شخصی که اسم رمز و حلقۀ اتصال ویرانگرترین و ارتجاعیترین نیروهای داخلی و خارجی است و اولین قربانیان چنین جریاناتی زیرینترین «صندوق»های جامعه است که به خیابان میریزند تا به راحتی کشته یا مجروح شوند و بقیه مجددن به صندوقهایشان بخزند تا «یک ربع پایانی» دیگر. ظاهرن اپوزسیون ایرانی بیشتر شایستۀ لقب «ضحاک» است، علیالخصوص که اسرائیل هم بر شانههایش بوسه زده.
https://t.me/Adel_Irankhah
هرگاه به درست بودن انقلاب ۵۷ شک کردید به اوباش سلطنتطلب و پهلویچیها نگاهی بیاندازید. به آمال و آرزوها و سلایقشان. به همپیمانهایشان و اقداماتشان. شاید تمامی آنانی که از انقلاب ۵۷ دم میزنند، نیروی خیر نباشند، اما قطعن کسانی که علیه آن هستند شر به حساب میآیند. دفاع از انقلاب ۵۷ نهتنها به معنای دفاع از وضع موجود نیست، بلکه با تلاش برای رستگار کردن آرمانهای آن و بیرون کشیدنشان از زیر آوار، پیشروترین نیروها و مبارزین را به صف کند.
آرمانهایی که از فردای انقلاب توسط بورژوازی مورد هجمه قرار گرفت و میگیرد و هر بار بخشی از آنها لگدمال شد و میشود. یکی از آخرین آن آرمانها «امر فلسطین» بود و هست که مدام توسط اصلاحطلبان، سلطنتطلبان و تمامی پادوهای غرب، با اسم رمز روابط عادی با جهان، تنشزدایی و مذاکره مورد هجمه قرار میگیرد. ازین روست که در این وضعیت نهتنها علم کردن انقلاب ۵۷ بلکه هفتم اکتبر فلسطین و طوفانالأقصی آن نیز برای مرزبندی صحیح واجب است.
با چنین مرزکشی است که میتوان نهتنها علیه دشمنان خارجی و نیروهای ویرانگری که جوامع منطقه را متلاشی کردهاند ایستاد، بلکه به مبارزه با بورژوازی داخلیی برخاست که ذره ذره در تمامی این سالیان و در شرایط صلح از گوشت تودههای مردم بریدهاند و از خونشان مکیدهاند. بورژوازیی که دولت خادم حرص و آز آنهاست و به قیمت کشتار هزاران نفر حاضر نیست منافع آنها را ذرهای خدشهدار کند. دولت بورژوایی مسؤل حفظ مناسبات بورژوایی است. اینکه بدانیم چه منطق و نیرویی چنین روزهای خونینی را رقم زده بیش از هر چیزی اهمیت دارد. با چنین شناختی است که میتوان محورهایی را تعیین کرد که آن نیروها را تا محو کامل آنها پس بزند.
مهم است که با مشخص کردن خویشاوندی نیرویهای شر، نیروهای خیر را خطاب قرار دهیم و از افتادن به دام شر و شرتر حذر کنیم. بورژوازی ایران که با اجرا کردن سیاستهای لیبرالی و اقتصاد امریکایی و گسترش یهودیگری بازار، رسمن همسو با تحریمهای امریکا و توطئههای صهیونیسم، بستر را برای چنین کشتاری فراهم کرد. حتی مسئله فقط آن چند روز نحس نیست، آنها در صلح نیز تودههای مردم را در فقر و فلاکت شکنجه میدادند و میکشتند.
لازم است که ما علیه این نیروها مبارزه کنیم. بیانیۀ «ده محور» مبتنی بر چنین منظر و در چنین مقطعی نوشته شده؛ مقطعی که تمامی شیاطین و نیروهای ارتجاعی بر سر نابودی حیات جامعه همقسم شدهاند. این بیانیه پاسخی است به اینکه حول چه محورهایی میتوان نیروهای پیشرو را سازمان داد که به ویرانی جامعه منتهی نگردد و در عین حال مجبور به انفعال، تسلیم و یا انتخاب بین شر و شرتر نشود. اکنون شر و شرتر در یک دسته قرار دارند.
دو
برخی از جامعهشناسان و روشنفکران خردهبورژوا بر سر سلطنتطلبی و شاهدوستیِ معترضان ایرانی به گفتوگو و مجادله مینشینند و آن را همچون پدیدهای منفک از اجتماع و تاریخ و چنان مفهومی در کتابها بررسی میکنند. برتل اولمن در کتاب رقص دیالکتیک یکی از انحرافات جامعهشناسان را در این میداند که آنها ابتدا به تفکیک اجزاء تشکیلدهندۀ کل میپردازند سپس با رویکردی رابطهای و یا کلنگر تلاش میکنند بین آنها ارتباط برقرار کنند، حال آنکه نزد مارکس و نگاه دیالکتیکیاش این پیوند، درونی و از همان ابتدا برقرار است. بنابراین جامعهشناسان بدوا با بیرونی کردن روابط، در ادامه از درک درونی بودن این پیوندها و فهمشان در یک کل عاجز میمانند.
البته حضرات فوقالذکر اوضاعشان بدتر از اینهاست و به گونهای دربارۀ سلطنتطلبی و معایب و مزایای آن صحبت میکنند که هیچ پیوست و زمینۀ آن را در نظر نمیآورند. آنها سهون یا عمدن اشاره نمیکنند که اینک سلطنتطلبی اسم رمز تمامی نیروهای ارتجاعی ایرانی و جهانی است و کارگزاری فاشیسم صهیونیستی و امپریالیسم امریکا را عهدهدار شده است. جریانی که بیشتر از ج.ا خواستار کشته شدن معترضان است. چراکه کشتار و نفرتِ تولید شده یکی از اصلیترین پازلهای طرح آنهاست و کمبود آن در جنگ دوازدهروزه پروژۀ آنها برای انهدام ایران را ناکام گذاشت.
حضرات منتقد یا موافق شازدهپهلوی، سلطنتطلبی را جدای از ملازمان و پیوستهای آن مورد بررسی قرار میدهند. از شوخیهای سیاه آنان این است که میخواهند با «انقلاب ملی»، سرسپردگی مجدد امریکا و غرب را بهدست آورند و «ایران را پس بگیرند»، تا مجددن نثار امریکا کنند. همانطور که همپیمانان آنان علیه مصدقاند، آنها نیز علیه استقلالطلبی انقلاب ۵۷ صفآرائی کردهاند. و همۀ آنها در ضدیت با فلسطین و طوفانالأقصی نیز همقسماند.
ضدیت آنها با ج.ا از جایگاهی به مراتب راستتر و ارتجاعیتر است. جریانی نهتنها ضدحکومتی بلکه ضداجتماعی که میخواهد تمام آنچه که از انقلاب ۵۷ در جامعه مانده است و حکومت به تمامی از بین نبرده را آنها یکسره کنند. آنها اقتصادی راستتر و سیستمی سرسپردهتر نسبت به غرب میخواهند، کافی نیست که اقتصاد امریکایی و یهودیگری بازار بر جامعه حاکم است، در سطح سیاسی و رئالپلتیک هم باید بیشتر خادم بورژوازی و امپریالیسم باشند. همۀ آنچه که انقلاب ۵۷ در پی آن بود و ج.ا به مرور نتوانسته نابود کند، این زامبیها در پی انهدامش هستند.
مارکس و انگلس هیچگاه دولت را نهادی بر فراز جامعه نمیدانستند. دولت از درون نزاعهای طبقاتی جامعه شکل میگیرد و کمیتهای اجرائی برای سرکوب طبقاتی و انجام امور مشترک بورژوازی بهحساب میآید. اگر به تأسی از آنها که دولت را گاهن موجودیتی انگلی عنوان کردهاند، بخواهیم استعارۀ مناسبتری مبتنی بر رابطۀ درونی بهکار ببندیم، دولت را میتوان غده و سرطانی تعبیر کرد که بخشی از بدن است و در عین حال مخل آن. متصل به جامعه و خطرناک برای آن.
با چنین غدهای چه میتوان کرد؟ در مقطعی که سروکلۀ مشتی زامبی، جلاد و احمقهای همدست آنان پیدا شده که میگویند: بگذارید با اسلحه به غدهای که روی بدنتان قرار دارد شلیک کنیم و شما را نجات دهیم! و هر کسی که با چنین توحش و حماقتی مخالفت کند متهم به این میشود که «تو طرفدار غدهات هستی»! چنین وضعیت بغرنجی را نمیتوان به «مرگ بر هردو خطر یا دشمن» تقلیل داد. چنین دوگانه و انفعالِ انتزاعیی نیز اعلام همبستگی با زامبیها و فاشیستهاییست که پشت دروازه کمین کردهاند. پهلویچیها را نمیتوان جریانی سیاسی و سلطنتطلبِ صرف خواند. آنها را باید فاشیست دانستند چراکه با امریکا و اسراییل همپیمانند.
مسئله این است که چگونه میتوان دستهبندی کرد که دشمنان را در یک طرف قرار داد؟ چگونه میتوان شرارت و حماقت را که بزرگترین همپیمان یکدیگرند در یک دسته گنجاند و آنها را دفع کرد؟ چگونه میتوان به دوگانۀ دشمن داخلی و خارجی تن نداد؟ چگونه میتوان محورهایی ترسیم کرد که یارکشی درستی انجام دهد؟ چگونه میتوان در دوگانۀ اصلاح یا انقلاب نیافتاد؟ حول چه محورهایی میتوان از ترس دشمن خارجی به ورطۀ انفعال نغلتید و از کینۀ دشمن داخلی کارگزار و مزدور دشمنانی ویرانگرتر نشد؟ دشمنان و مسببین کشتار دیماه و فلاکت تودههای مردم ورای خصومتهایشان در نقاطی اشتراکنظر دارند که ما باید علیه همان نقاط بجنگیم. بیانیۀ ده محور در پاسخ به چنین مسائلی نگاشته شده.
https://t.me/Adel_Irankhah
رفیق مادورو پیشتر دربارۀ ماریا کورینا ماچادو از تعبیر «سایونا جادوگر اهریمنی» استفاده کرده بود. جاودگری که در جنگلها پناه میگیرد و هنگام عبور رهگذران بر آنها چنان زنی بیدفاع ظاهر میشود تا آنها را مفتون سازد و سپس همچون یک هیولا آنها را ببلعد. بهترین تمثیلی که میتوان برای عجوزههای حقوقبشری و بسیاری از فعالین و جریانهای سیاسی به کار برد.
در وضعیت فعلی جهان هیچ سیاست رهاییبخشی نمیتواند در جریان باشد مگر آنکه پیشاپیش دشمنی خود با امریکا و اسرائیل را اعلام کند. بدون چنین جایگیریی هر شکل از فعالیتی در حکم سایونا جادوگر امپریالیستی ظاهر خواهد شد. به این خاطر است که فلسطین در جهان نقطهای کانونی است و نسبت شما با آن میزان حقانیت شما را مشخص میکند. سنگری که دوگانه کنونی جهان یعنی فلسطین یا بربریت را اعلام میکند.
نزد اپوزسیون کودن و راستگرای ایران همانطور که غزه و لبنان و عراق و یمن و سوریه را مرتبط با خود نمیدانند، ونزوئلا و کوبا نیز نباید به آنها ارتباطی داشته باشد. انکار و قطع ارتباطی که از قضا به بیطرفی آنها مربوط نمیشود بلکه شیفتگیشان به اسرائیل، امریکا و بلوک غرب وحشی را نشان میدهد. از این حیث آنها نیرویی شبههفاشیستی و خطرناک به حساب میآیند.
گوستاوو پترو بهدرستی حمله امریکا به ونزوئلا را خطری برای تمام جهان دانسته است، تجاوزی امپریالیستی که هیچ دستاویز باورپذیری هم ندارد اما انجام میشود. پیشتر البته اسرائیل به عنوان پیشقراول کنونی توحش در جهان هر جنایتی را عادی کرده و از این پس همه چیز ممکن است. در چنین وضعیتی باید تجاوز امریکا را محکوم کرد این به همۀ ما مربوط است. کسانی که در مقابل امریکا و اسرائیل سکوت میکنند در مورد همهچیز باید خفه خون بگیرند.
https://t.me/Adel_Irankhah