نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

مرگ بر امریکا، زنده باد ونزوئلا



رفیق مادورو پیشتر دربارۀ ماریا کورینا ماچادو از تعبیر «سایونا جادوگر اهریمنی» استفاده کرده بود. جاودگری که در جنگل‌ها پناه می‌گیرد و هنگام عبور رهگذران بر آنها چنان زنی بی‌‌دفاع ظاهر می‌شود تا آنها را مفتون سازد و سپس همچون یک هیولا آنها را ببلعد. بهترین تمثیلی که می‌توان برای عجوزه‌های حقوق‌بشری و بسیاری از فعالین و جریان‌های سیاسی به کار برد.

در وضعیت فعلی جهان هیچ سیاست رهایی‌بخشی نمی‌تواند در جریان باشد مگر آنکه پیشاپیش دشمنی خود با امریکا و اسرائیل را اعلام کند. بدون چنین جایگیریی هر شکل از فعالیتی در حکم سایونا جادوگر امپریالیستی ظاهر خواهد شد. به این خاطر است که فلسطین در جهان نقطه‌ای کانونی است و نسبت شما با آن میزان حقانیت شما را مشخص می‌کند. سنگری که دوگانه کنونی جهان یعنی فلسطین یا بربریت را اعلام می‌کند.

نزد اپوزسیون کودن و راستگرای ایران همانطور که غزه و لبنان و عراق و یمن و سوریه را مرتبط با خود نمی‌دانند، ونزوئلا و کوبا نیز نباید به آنها ارتباطی داشته باشد. انکار و قطع ارتباطی که از قضا به بی‌طرفی آنها مربوط نمی‌شود بلکه شیفتگی‌شان به اسرائیل، امریکا و بلوک غرب وحشی را نشان می‌دهد. از این حیث آنها نیرویی شبهه‌فاشیستی و خطرناک به حساب می‌آیند.

گوستاوو پترو به‌درستی حمله امریکا به ونزوئلا را خطری برای تمام جهان دانسته است، تجاوزی امپریالیستی که هیچ دستاویز باورپذیری هم ندارد اما انجام می‌شود. پیشتر البته اسرائیل به عنوان پیشقراول کنونی توحش در جهان هر جنایتی را عادی کرده و از این پس همه چیز ممکن است. در چنین وضعیتی باید تجاوز امریکا را محکوم کرد این به همۀ ما مربوط است. کسانی که در مقابل امریکا و اسرائیل سکوت می‌کنند در مورد همه‌چیز باید خفه خون بگیرند.


https://t.me/Adel_Irankhah

جامعه را ببوس احمق



بوردیو از تنشی بنیادی بین جامعه‌شناسی و هنر سخن می‌گوید. او به تأسی از مارسل موس می‌پرسد که اما مگر خالقان را چه کسی خلق می‌کند؟! هنرمند مدام از نبوغ و الهام سخن می‌گوید اما جامعه‌شناس تأکید دارد که همه‌چیز در ساختی اجتماعی رقم می‌خورد و نبوغ‌باوری خود نوعی ایدئولوژی است. بیلی‌وایلدر این وهم هنرمندان را در فیلم «منو ببوس، احمق» به‌شکلی بامزه به سخره می‌گیرد.

آهنگسازی گمنام که به زن زیبایش مدام مشکوک است می‌خواهد آهنگهایش را به خوانندۀ مشهوری قالب کند. اما می‌داند که خواننده بسیار زنباره است و زنش هم بسیار طرفدار این خواننده. بنابراین نقشه‌ای می‌کشد که در آن شب همسرش از خانه قهر کند و به جای او یک روسپی را جا بزند. انسانها عقلشان را به کار می‌گیرند تا مکرشان عملی شود، اما در نهایت، مکر عقل چیز دیگری را رقم می‌زند.

نوازنده و تن‌فروشی که آن شب نقش همسر او را بازی می‌کند، تمام زورشان را می‌زنند که به خواننده خوش بگذرد و آهنگ به دلش بنشیند. اما شب، چنان تحقیرآمیز سپری می‌شود که خوانندۀ هیز را از خانه‌ بیرون می‌اندازند. همسرش هم که اواسط شب سری به خانه زده و اینگونه برداشت کرده که شوهرش به او خیانت کرده، به بار می‌رود و آنقدر مست می‌کند که شب را در کاروانی می‌خوابد که مکان روسپیِ جایگزین شده با خود اوست.

خوانندۀ زنباره هم پس از آنکه بیرون انداخته می‌شود سر از همان بار و همان کاروان درمی‌آورد تا در انتهای فیلم، همه به مرادشان برسند. خواننده و زن زیبایی که همیشه طرفدارش بوده باهم می‌خوابند. آن آهنگ در ذهن خواننده می‌نشیند و آن را می‌خواند. نوازنده هم خوشحال افتخار می‌کند که سرانجام هنر و ذوقش کشف شده است.

اما خب نمی‌داند که چه ماجراهایی در کار بوده تا این اتفاق افتاده، همانطور که منکر می‌شود که پیشتر از آنهم چه چیزهایی در کار بوده تا آن آهنگ نواخته شود. مناسباتی اجتماعی دست‌اندرکار فرایند خلق و ادامۀ هنر هستند که هنرمند به تمامی نقش‌ آنها را انکار می‌کند تا با خرافه‌ای به نام الهام و ایدئولوژی نبوغ آن را مصادره کند. نظم بورژوایی همانطور که ثروت را از اجتماع سلب و به اقلیتی اعطا می‌کند، هنر را نیز از اجتماع می‌گسلاند و به نام طبقات مرفه سند می‌زند.




https://t.me/Adel_Irankhah

حسام ابوصفیه؛ پزشکی علیه نظم بورژواصهیونیستی


ریش‌قرمز نه‌تنها یکی از بهترین ساخته‌های کوروساوا، بلکه یکی از زیباترین فیلم‌های تاریخ سینماست که دیدنش بر همگان و مخصوصن پزشکان واجب است. ماجرای پزشک جوانی که بر خلاف میلش به درمانگاهی خیریه فرستاده می‌شود و در ابتدا تلاش می‌کند از آنجا خلاص شود تا به طبابت برای شوگون‌ها و اغنیا درآید. کم‌کم اما ریش‌قرمز و رنج ضعفا او را چنان تغییر می‌دهند که آنجا می‌ماند.

در ابتدای فیلم او می‌گوید من به خرج خودم و بخاطر خودم پزشکی خواندم. ریش‌قرمز پاسخ می‌دهد که «علم پزشکی متعلق به همه‌ است» ریش‌قرمز در طول آن سه ساعت درسهای دیگری را برای پزشک‌ها و دولت ارائه می‌دهد و الگویی از پزشک را برای جامعه تصویر می‌کند. ریش‌قرمز دولت را موظف به تأمین بودجۀ پزشکی می‌داند. باور دارد که پزشک فقط در قبال سلامت جسمی یک فرد مسئول نیست. نسبت به روح اجتماع نیز باید حساس باشد، چرا که هرجا بیماری هست یعنی فقر و مکافات دیگری هم وجود دارد. بنابراین یک پزشک نمی‌تواند بدون اینکه در چنین محیط‌هایی قرار بگیرد پزشک خوبی شود. او باید رنج ضعفا را بفهمد. حتی اگر شده پولدارها را برای فقرا تیغ بزند.

این نکات و یادآوریشان از این حیث مهم است که متوجه شویم چگونه با کالایی‌سازی پزشکی و تجاری شدن سلامت، پزشکان نیز به مشتی بنگاه‌دار و دلال تبدیل شده‌اند. اگر پیشتر آرمان خدمت به جامعه، افراد را جلب جامعۀ پزشکی می‌کرد، اکنون سودای پول، احترام و موفقیت طماع‌ترین و زالوصفت‌ترین انسان‌های اجتماع را به بازار پزشکی جذب می‌کند. تصادفی نیست که پیشترها پزشکان بیشتر فعال سیاسی و اجتماعی و هنری و ادبی بودند اما اینک بیشتر بساز بفروش و دلال هستند. به تعبیر زیمل اقتصاد پولی در نهایت مهر هرزگی خود را بر عرصه‌ای که به آن ورود کند خواهد گذاشت.

در سکانسی از فیلم بیماران نگران رفتن ریش‌قرمز هستند و پزشک جوان به آنها اطمینان می‌دهد که: نگران نباشید. او شما را رها نخواهد کرد. و آیا این همان کاری نیست که حسام ابوصفیه انجام داد؟ او چنان پای بیماران ایستاد که در همان بیمارستان بر جنازۀ پسرش نماز خواند اما بیماران را رها نکرد. حتی موحش‌ترین نیروی جهان نیز نتوانست او را از بیماران و مجروحان فلسطینی جدا سازد و به همین خاطر نگهبان بیماران لقب گرفته بود. نگهبانی که یک سال است توسط نیروهای فاشیسم صهیونیستی ربوده شده. جامعه پزشکی ایران هم مانند دیگر بخشهای جامعه مدنی هیچ نگفته. از قضا حق دارند که از فلسطین و کسانی چون ابوصفیه چندان دل خوشی نداشته باشند. فداکاری‌های آنان حقارت اینان را عیان ساخته. حقارت کسانی که آرزویشان خادم و طبیب اقویا شدن است.


https://t.me/Adel_Irankhah

فریب دادن ضعفا



آنکس که می‌خواهد حقیقت را بگوید نباید در برابر قدرتمندان سر خم کند و ضعفا را بفریبد. نکته‌ای که برشت می‌گوید جدای از یکدیگر نیستند. فریب دادن ضعفا خود شکلی از سر خم کردن در برابر اقویاست.

کافیست بپرسید چرا مدام از الیگارشی می‌گویند اما واژۀ «بورژوازی» از گفتارشان به تمامی حذف شده است؟! چون آن‌ وقت تمام معادلاتشان فرو می‌ریزد. از الیگارشی می‌گویند تا توضیح ندهند که این الیگارشیِ جدای از نظام، چگونه تولید شده است؟ اگر از بورژوازی بگویند متعاقب آن پای مناسبات بورژوایی به میان می‌آید، پای مالکیت خصوصی، کار مزدی و استثمار ، پای پرولتاریا، پای مبارزه طبقاتی و منظومه‌ای که کل گفتار و کردارشان را، سر خم کردن در مقابل اقویا و فریب دادن ضعفا عنوان می‌کند.

در معمالطیفۀ بی‌مزه‌ای می‌پرسند که چرا سگ‌ها خودشان را لیس می‌زنند و پاسخ این است که چون می‌توانند! پاسخ به بسیاری از پرسشهای این حضرات هم در مورد الیگارشی و فساد و کشتار و ... این است که چون می‌توانند. امکانش را دارند. و آنچه که این امکان را برایشان فراهم کرده، مناسبات بورژوایی حاکم بر جامعه است.

آنان به روی خود نمی‌آورند که دولت کمیته اجرایی امور مشترک کلیت طبقه بورژواست. رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین از قضا درک درست‌تری از آنان دارد؛ او اشاره کرده بود که «دولت نیروهایی را تولید کرده که دیگر از پس آنان برنمی‌آید». همانطور که سیاست نام فاصله‌گذاری‌شدۀ اقتصاد از خودش است، دولت نیز نام فاصله‌گذاری‌شدۀ بورژوازی از خودش است. اینها را به روی خود نمی‌آورند تا کماکان به نصیحت دولت بپردازند. مانند کسانی که می‌خواستند ترامپ را نصیحت کنند تا به حرف نتانیاهو گوش ندهد.

الیگارشی از قضا یکی از کدهای امپریالیستی است؛ همواره کشورهایی چون روسیه و ایران که توتالیتر و ایدئولوژیک هستند الیگارش دارند! و لیبرال‌دموکراسی‌های غرب ندارد! بخشی از نبردی ایدئولوژیک برای تطهیر سرمایه‌داری و «دیکتاتوری بورژوازی» حاکم بر تمام جوامع. چیزی شبیه به مفهوم نئولیبرالیسم برای تبرئۀ لیبرالیسم.

الیگارش‌ستیزی آنان چیزی جز ندای وجدان معذب خرده‌بورژواییشان نیست و به چیزی جز خواهش از اقویا و فریب ضعفا نمی‌آنجامد. آنها با گفتن الیگارش راه را بر مبارزه طبقاتی می‌بندند و به نصیحت و نقدهای مشفقانه می‌پردازند. آسانتر و پرمخاطب‌تر است. اما آنچه که می‌تواند بورژوازی و دولت آن را مهار کند بخشی از جامعه است که از جامعه نیست. بخشی که می‌تواند با تلاش برای نجات خود جامعه را نیز نجات دهد. دولتی که حاضر است بخاطر حفظ مناسبات بورژوایی و منافع طبقه بورژوا دست به هر کاری بزند نمی‌تواند مخاطب «نصیحت و نقدهای عاقلانه و افشاگری» باشد.


https://t.me/Adel_Irankhah

شازده مورلی و اسرائیل؛ پورنوپلتیک اپوزسیون ایرانی



آنچه که براندازان ایرانی در جنگ 12روزه با آن مواجه شدند، ترکیدن حباب فانتزی‌هایشان و هراس آن لحظه بود. آنها مدام میل به سرنگونی حکومت را در فانتزی‌های سیاسیی چون «ده دقیقه یا نهایتن یک ربع قبل از فروپاشی همه‌چیز عادی است» هانا آرنتی و «ترور فرماندهان و نابودی هستۀ سخت قدرت و مراکز نظامی» توسط منادیان آزادی (نتانیاهو و ترامپ) می‌پروراندند که بتوانند «خلاء قدرت» را پر کنند، با ملل متمدن اروپایی دوست شوند و همراه با اسرائیل دومین دموکراسی خاورمیانه را برای یک زندگی معمولی رقم بزنند. رژیم صهیونیستی این سفارش آنها را تمامن انجام داد و مراکز نظامی و فرماندهان را آماج حملات خود قرار داد. این قماش گیج و منگ سر جایشان نشستند و نه بر سر ایران‌دوستی و تمامیت ارضی و اتحاد بلکه برای چیز دیگری در لانه‌شان خزیدند.

ژیژک در تفسیر سکانسی از فایت‌کلاب که در آن راوی جلوی رئیس اداره، شروع به کتک زدن خودش می‌کند و رئیس مضطرب می‌شود، هراس رئیس را ناشی از این می‌داند که کارمند به‌واقع با کتک زدن خودش در حال تحقق میل رئیس است و او در آن هنگام با امر واقعی مواجه می‌شود. خرده‌بورژوازی که با منطق یهودیگرایانۀ خود نه غزه و نه لبنان و یمن و ونزوئلا را به خود مرتبط نمی‌داند و نه قائل به ارتباط خود با دولت است، به ناگاه خود را در معرض امر واقعی، تحقق میل خود و ترکیدن فانتزی‌هایش دید‌ و دچار چنان هراسی شد که دیگر تا مدتها سودای سرنگونی از سرش افتاد. کسانی که خط‌وربط اجزاء واقعیت را به‌ مرور درک نکنند، مجبور خواهند شد که یک‌باره با آن رویارو شوند. با مقداری شوک و هراس ناشی از انفجار و تخریب و کشتار. آنان ترسیده از تحقق فانتزیشان چند ماهی را ساکت ماندند.

اما فشار و چانه‌زنی مجدد امپریالیسم از بیرون و بورژوازی از داخل وضعیت را مهیای بی‌تابی بازاریان و دلالان کرد. جماعتی که تشخص و تشکل نمی‌پذیرند و فی‌الفور جنون‌زده می‌شوند. لنین در کتاب بیماری چپ‌روی کودکانه اینگونه آنان را توصیف می‌کند: تجربۀ همۀ جوامع نشان داده است که خرده‌مالک و صاحبکار خرده‌پا از آنجا که در شرایط سرمایه‌داری در معرض ستم بوده و غالبن زندگیش با شدت و سرعت زیادی به وخامت می‌گراید و خود خانه‌خراب می‌گردد، لذا به آسانی به افراط در انقلابی‌گری دچار می‌شود. ولی قادر نیست از خود متانت و تشکل و انضباط و پایداری نشان دهد. خرده‌بورژوا که از بدبختی‌های دهشتناک سرمایه‌داری دچار جنون شده پدیده‌ایست اجتماعی همانند آنارشیسم، ذاتی همۀ کشورهای سرمایه‌داری‌ست تا استواری این انقلابی‌گری، بی‌ثمری آن، خاصیت اینکه سریعن به تمکین و بی‌حالی و پنداربافی تبدیل گردد و حتی نسبت به جریانهای بورژوایی مد روز شیفتگی بی‌قرار پیدا کند.

هیستری بازاریان و دلالان همه‌چیز را از یادشان برد تا بازهم « نه غزه، نه لبنان» بخوانند و شاهزاده پهلوی را فریاد بزنند. با گوشه‌چشمی به امریکا و اسرائیل! نمی‌توان ماجرا را فقط به حماقت فروکاست و همپیمانی طبقه‌متوسط ایران با فاشیسم‌صهیونیستی و امپریالیسم غرب را منکر شد. همانطور که نمی‌توان با گفتن «طرف مردم را گرفتن» فراموش کرد که اینها همۀ مردم نیستند و حتی اگر باشند هم هیچ چیزی همسویی با امریکا و اسراییل را توجیه نمی‌کند. همسویی که اسم رمز آن اینک «پهلوی» است. اسمی که از قضا ناتوانی سیاسی و جنسی را توأمان یدک می‌کشد. این فقط تام مورلی و سایر مربیان نیستند که باید جور ناتوانی او را بکشند، بلکه در عرصۀ سیاست نیز باید از امریکا و اسرائیل بخواهد برای او کاری بکنند. مسئله فقط مخالفت با حکومت نیست مسئله مرزبندی با چنین اوباش و فاشیست‌هاییست که نه‌تنها چیزی را درست نخواهند کرد بلکه ویران‌گری تنها نتیجه اقداماتشان است. «پورنوپلتیک» فقط خودلختگردانی جماعتی از حکمتیستها نیست، بلکه شکلی از ناتوانی سیاسی است که از نیروی دیگری می‌خواهد به جای او فعالیت کند. آنهم چه نیروهایی؛ امپریالیسم و فاشیسم.

می‌دانیم که مارکس و انگلس بسیار بر کانونی بودن کار و عمل انسانی تأکید می‌کرند. برای آنها مسئله فقط این نبود که انسان از خلال کار چیزی را بسازد، چه‌بسا مهمتر این است که خود انسان نیز در این فرایند ساخته شود. نکته‌ای کانونی که نشان می‌دهد انقلاب و‌ سیاست‌ورزی را نمی‌توان محول و برون‌سپاری کرد چراکه شما فقط وقتی نائل به تغییر و انقلاب می‌شوید که خود نیز در این فرایند درگیر بوده باشید و تغییر کنید. به تعبیر مارکس انسان برای تغییر خود باید اجتماع را تغییر دهد و برای تغییر اجتماع باید خود را. چرا که این دو به میانجی عملِ آگاهانه جمعی میسر خواهد شد. چنین سیاقی است که می‌تواند تغییراتی اجتماعی و ریشه‌ای را پدید آورد و نه صرفن تغییر کارگزاران سیاسی را.


https://t.me/Adel_Irankhah