در داستانی از موپاسان دو زن اشرافی از خوشی زندگیشان میگویند و اینکه علیرغم آن، همیشه یک چیزی کم است؛ عشق و توجه. البته نه عشق و توجه هرکسی، چراکه یکی از آنها از مورد عشق نوکرها قرار گرفتن چندشش میشود اما دیگری میگوید باحال است و هروقت هم که نخواستی به بهانهای اخراجش میکنی. نکتهای که نشان میدهد خود «عشق» هم در جوامع طبقاتی کارکردی ایدئولوژیک دارد. توهم وجود چیزی که در چنین جوامعی نمیتواند وجود داشته باشد، مگر به عنوان یک افیون تا نفرت و تضاد مکنون در جامعه را دستکم برای مدتی حس نکرد. دیالوگ آن دو به خاطرهء عجیب یکی از آنها میرسد. اینکه سالها پیش مستخدمی به نام رز را به کار میگیرد که بسیار ماهر و همهفنحریف بوده. با ظرافت تمام لباس را تن بانو میکرده و آن را درمیآورده و ماساژ و لمس بسیار خوشی را برایش انجام میداده تا اینکه یک روز سروکله پلیس پیدا میشود که بهدنبال یک مجرم فراری میگردد. و معلوم میشود که آن زندانی که جرمش تجاوز و قتل بوده، همان مستخدم مخصوص او رز است.
بانوی اشرافی تعریف میکند: «حسی که به من دست داد خشم نبود که چرا بازی خورده بودم. یا شرمندگی که آنهمه مدت مردی من را لمس کرده و ...بلکه حس تحقیر عمیق بود. تحقیری که یک زن میتواند حس کند. میفهمی؟! فک کن این مرد بخاطر تجاوز محکوم شده بود. اما ...خب بهم برمیخورد که ...» به او برمیخورده که حتی برای یک متجاوز هم ابژهء تجاوز نبوده! انگار که متجاوز یک شغل نه حتی فصلی، بلکه تمام وقت و برای همه فصول است. جدای از این آنچه که میتواند نقد داستان به میتو به عنوان شاخهای از فمنیسم بورژوایی باشد تناقضیست که دو زن اشرافی پیش میکشند. از طرفی مورد توجه هرکسی واقع شدن بد است اما خوب هم هست و حتی اگر این توجه جلب نشود تحقیرآمیز خواهد بود. تناقضی که در تقلاهای دولادولاسوارانه فمنیستی مدام تووی ذوق میزند. اکثریت آنان تحت لوای آزادی و اختیار لیبرالی، «بدن من مال خودمه» و ... مالکیتمدارانه سرمایهداری، تمام توانشان را برای بدل کردن بدنشان به کالایی جنسی برای عرضه و بازاریابی بهتر به کار میگیرند و مدام هم نق و ناله میکنند که به ما نگاهی جنسی دارند!
فمنیسم، از این رو تمامیتش بورژوایی و غیر کمونیستی است که منظر طبقات غیرکارگر را به مسأله زنان بیان میکند. به تعبیر مارکس ضربالمثلِ «هیچ زمینی بدون ارباب نیست» به «پول هیچ اربابی ندارد» بدل شد. به تأسی از آن میتوان بسط داد که کالا نیز هیچ مالکی ندارد، بلکه خود مالک انسانها شده. بنابراین این گزاره که بدن من مال خودمه فقط از احمقی برمیآید که نمیداند بدنها با کالایی شدنشان و محمل «کار» بودن. پیشاپیش تحت انقیاد و مالکیتِ سرمایه و نظام کالایی درآمده و بدون رهایی از آن این تملک، انقیاد، کالاشدگی و تجاوز ملغا نخواهد شد. رهایی تکجنسی و یا اجناس متفرقه و ... راه حلی بورژوایی برای مسأله زنان است، از این حیث حتی رادیکالترین فمنیستها و سیاستجنسیتیها نیز، بورژوایی و ارتجاعیاند.
در دستگاه مفهومی بوردیو، سرمایه وجوه مختلف دارد. سرمایه فرهنگی، سرمایه نمادین، سرمایه اقتصادی و ...به کنار که به تعبیر هاروی چنین مفهومپردازی به چه میزان میتواند توهمزا و بورژوایی باشد و باعث شود مثلن فلان فرد متعلق به طبقه کارگر پس از کسب مهارتها و الحاق پارهای زیورالات فرهنگی به خود، در طبقهء دیگری قرار گرفته و ... با بهکارگیری موقت مفاهیم بوردیو میتوان اضافه کرد اگر که به تعبیر مارکس سرمایه در حالی زاده میشود که از آن چرک و خون بیرون میزند. «سرمایه اجتماعی» نیز در حالی پا میگیرد که از سر تا پایش لجن و کثافت بیرون میزند. روابط اجتماعی و سرمایه همبسته آن، نمیتواند بدون لجنمال شدن پدید آید و پروار شود. از این حیث «سرمایه اجتماعی» به دیگر مفهوم بورژوایی «هوش هیجانی» نزدیک میشود. هوش هیجانی و سرمایه اجتماعی کسانی میتواند بیشتر باشد که به تمامی سِر و کرخت باشند، به هیچ اصل و اصولی پایبند نباشند و در تمام لحظات چشمشان را بر کثافت موجود ببندند. چنین افرادی میتوانند سرمایه اجتماعیشان را تقویت کنند و به هوش هیجانیشان ببالند، مادامی که با کلیت روابط انسانزدوده، بر مدار اشتراکات بیاهمیت و منفعتمحور، خوشیهای پوچ و ارتباطات آغشته به تمامی رذایل مشکلی نداشته باشند. چنین افرادی میتوانند سرمایهاجتماعی داشته باشند، چراکه انسان برای آنها نه چنان غایت بلکه بسان ابزاریست. همانطور که ثروت در جوامعی که شیوه تولید کاپیتالیستی بر آنها حاکم است خود را با توده عظیمی از کالاها نشان میدهد و کالای منفرد شکل ابتدایی آن ثروت به حساب میآید. سرمایهاجتماعی نیز در این جوامع به شکل تودهء انسانهای منفردی درمیآید که نهتنها کالا واسطشان است بلکه خودشان هم برای یکدیگر حکم کالای منفردی برای تجمیع ثروت به حساب میآید.
بنیامین در یکی از قطعات خیابان یکطرفه به این مسأله اشاره میکند که در هیچ عصری این میزان تناقض بین فراهم شدن امکان جابهجایی و همزمان محکوم شدن به سکونت در یک مکان وجود نداشته است. تناقضی که بنیامین پیش میکشد در وضعیت ما اینگونه بسط مییابد؛ در هیچ زمانی چنین شکافی وجود نداشته، شکافی که بین ازدیاد سرسامآور کانالهای ارتباطی و عدم امکان ارتباط به وجود آمده. در دسترس بودن همگان و عدم دسترسی به هیچکس. وفور دوستان و همزمان بدون هیچ دوستی. ارتباط با همگان و در عین حال با هیچکس. تناقضی گیجکننده بین اینهمه ارتباط و احساس تنهایی. این تناقض نزد زیمل اینگونه تبیین میشود؛ شبکههای اجتماعی در امتدادِ فعالیتشان، به نوعی ضدِخود را تولید میکنند و نامی نمییابند مگر شبکههای ضدِاجتماعی. تناقضی که از همان ابتدا در درونشان مکنون است و به موازات گسترشِ آنها، روابط توأمان کثرت و قلّت مییابند. میتوان اینگونه گمانهزنی کرد که از همان ابتدا و عضویت در شبکههای اجتماعی فرد دیگر نهچنان انسان بلکه به یک کاربر تقلیل مییابد. فروکاستی که موجب میشود اکانتها از صاحبانشان مستقل شوند و بر آنها سلطه یابند. شبکهها نه انسانها را بلکه اکانتها را به یکدیگر متصل میکنند، وجوهی انتزاعی و ازخودبیگانه را که دست برقضا هرچه بیشتر در درون تارهای شبکه در هم بلولند، صاحبانشان یعنی انسانها را از یکدیگر و اجتماع منفصل میسازند. یا به تعبیر زیمل در دیالکتیک وسیله و هدف، شبکه های اجتماعی که قرار بود ابزاری باشند برای ارتباط و اجتماع، بدل به هدفی درخودمانده میشوند و چنان عنکبوتی که با تارهایش متصل میسازد اما توأمان اسیر و منفصل هم میکند. جهان شبکههای اجتماعی کادری تنگ به جهان و دگران است که اطلاعات زیاد و معرفت کم میدهد، همانگونه که اکانتهای وسیعتر را با دوستیهای سطحیتر جایگزین میکند. یا به تعبیری بهتر انسانها و دوستان را به اکانت و آواتار بدل میسازد.
به رغم زیادتِ مناسبتها و مناسک گوناگون، آنچه که به واقع از دست میرود، روح هدیه دادن است. دوست داشتن و دوستی که مبادلهای غیرکالایی و قیمتگریز است، به رابطهای هزینه/فایده آغشته میشود که هم دهنده و هم گیرنده را تبدیل به شئ میکند. فرایندِ هدیه دادن بدونِ صرف وقت انتخاب و اندیشیدن به لذتی که گیرندهء هدیه از آن میبرد، بدونِ به زحمت افتادن و دیگری را به مثابهِ فردی متمایز در نظر آوردن، اتفاق میافتد. پیشفرض این است که بهترین هدیه گرانترین هدیه است. بزرگترین خرس و جدیدترین گوشی!
همانطور که آدورنو میگوید بازتاب ابتذال هدیه دادن را می توان در آن اختراع غم انگیز "اشیای هدیهای" دید. این اشیا بر اساس این فرض به وجود آمدهاند که کسی نمیداند چه چیزی هدیه بدهد. زیرا در واقع چنین قصدی ندارد! این اشیاء به اندازهء خریدارانشان به یکدیگر بی ارتباطاند. همچون دارویی که از همان ابتدا در داروخانه بوده است. کالاهایی از پیش آماده که میزانِ دوست داشتن را به اندازهء جیبها تقلیل میدهد و دوستی را به تن/جان فروشی. هدیههایی که به همه و هیچ کس تعلق دارند. کالاهایی که تولید انبوه و یکدستشان، مشتریها و روابط یکدست و یک شکلی را طلب میکند. دوستانی که دوستی بلد نیستند دوستانشان را نمیشناسند و نمیدانند چه چیزی، به چه کسی هدیه دهند. ولنتاین، تولد، روز زن و همهء مناسباتِ تقویمی که نسبتِ آدمیان و حسشان را کوک میکند که در موعد مقرر و سرِ ساعتِ مشخص بروز پیدا کنند و بیانشان را خریداری کنند و به فروش برسانند.
گرمایِ دوستیهایی که باحائل پول و کالا سرد میشود، نسبتهای نزدیکی که از فرط مبادله هرچه دورتر میشوند. و جانهایی که طنینشان در انضباطِ نظامیِ اعداد و ارقام میخشکد و فحشایی که مدام بسط مییابد. بوکوفسکی در شعری می گوید: ون گوگ گوشش را برید و به یک بدکاره داد. هی ون! فاحشه ها گوش نمیخواهند. پول میخواهند.
در سطحی عمیقتر مارکس اشاره میکند که افزایش ارزش جهان اشیاء، نسبت مستقیمی با کاهش ارزش جهان انسانها دارد. شخصیت یافتن اشیاء به شیئیت یافتن اشخاص منجر میشود. به واقع با کالایی شدن مناسبات انسانی، کالاها شأن انسانی مییابند. در بسط و تفسیر این نکته میتوان گفت که مدار روابط نیز دیگر نه انسانها بلکه، اشیاء و کالاها هستند. پیش از آنکه انسانها روابط را شکل دهند، کالاها و اشیاءند که حلقههای روابطاند. این انسانها نیستند که به یکدیگر هدیه میدهند، بلکه هدایا، اشیاء و کالاها هستند که انسانها را به یکدیگر هدیه میدهند.
انسان-کالا-انسان به کالا-انسان-کالا بدل شده.
سالها پیش یک مسئول پلیکپی با جعل مدارک و رزومهء یکی از مراجعینش ( استاد دانشگاه) برای جذب در هیأت علمی دانشگاه دیگری اقدام کرده بود و در کمال تعجب ( دروغ میگویم البته، واقعن جای هیچ تعجبی ندارد و اکنون دیگر همهء ما کمابیش میدانیم دانشگاه چگونه جاییست) ایشان پذیرفته شده بودند و در مصاحبهای که همهء اساتید گروه هم حضور داشتند، صلاحیت علمی ایشان تأیید شده بود. در آن زمان عباس عبدی یادداشتی نوشته بود و برای تببین فاجعه از این مثال استفاده کرده بود که: تصور کنید شخصی اسکناس هفتصدتومنی را به بانک مرکزی ببرد و بانک هم این اسکناس را بپذیرد. یعنی مرجع چاپ اسکناس خود نهتنها در تشخیص جعل و اصل بودن اسکناس دربماند، بلکه نفهمد که اسکناس هفتصدتومنی اصلن وجود ندارد. سالیان پس از این ماجرا قطعن اوضاع وخیمتر شده. وخامتی که باعث میشود بخواهیم خارج از آن مثال و خارج از تمثیل امثال عبدی فکر کنیم و از جایی که عبدی تمام کرده بود ما شروع میکنیم. چراکه عبدی متوجه نیست که خود بانک هم جاعل اصلیست و با ضرب سکه و اسکناس، آنها را به جای انسانها و زندگی و همه چیز مینشاند. در خرافههای بورژوازی و در کلِ مفاهمههای غیرمارکسیستی، همواره جرم را نه سیمپتوم وضعیت بلکه استثناهای آن برمیشمارند. (فلان دانشگاه یا فلان دولت خوب عمل نکرده و ... ) منتها دیگر نمیتوان مسأله را به دانشگاه فلانجا و فلان کشور تقلیل داد. بلکه این خود دانشگاه است که چنان نهادی بورژوایی فشل شده و دیگر کار نمیکند. چنان به ضد خودش بدل شده که فقط جهل و بلاهت را آموزش میدهد و انسان را وامیدارد پاسخ آن پدر را تأیید کند که وقتی از او پرسیده بودند اجازه میدهی فرزندت به دانشگاه برود. جواب داده بود: اگر به درسهایش لطمه نزند! حقیقتن دانشگاه بدل به چنین نهادی شده. ماجرا دیگر بر سر فیک یا واقعی بودن آن نیست. همانطور که نزاع نه بر سر جایگاه شاهی بلکه برانداختن خود آن جایگاه است. بوردیو بهدرستی از تعبیر اشرافیت تحصیلی استفاده میکرد برای نشان دادن مناسک و فیس و افادههای دانشگاهی که به چه میزان به دوران فئودالیسم شباهت دارد؛ مثلن اعطای نشان شوالیه مانند دادن مدارک و مفتخر کردن به نشانهای مختلف ... اما خود این شوالیهگری در گام بعد به مضحکهای چون دنکیشوت بدل شد. نه به این دلیل که دنکیشوت مسخره بود بلکه بهخاطر اینکه شوالیهگری و مناسبات آن دیگر از کار افتاده بودند. مثالی که عبدی به کار گرفته بود دیگر کار نمیکند. چه آنچه که اصل قلمداد میشد اینک جعلی بودنش برملا شده. چه بسا یک مسئول پلیکپی منش و مرام و فهمش بیشتر از یک دکترای جغرافیا و یا اساتید دیگر رشتهها باشد. دانشگاه دیگر کار نمیکند، چون خود نظم و جهان بورژوایی مختل شده و متعاقب آن دانشگاههای کنونی در مقام یکی از نهادهای ایدئولوژیک آن دچار اختلال شده است. هرکدام از شما خرواری آدم میشناسید با خرواری رزومه و مقاله و مدرک که هیچ جایی برایشان نیست یا در جایی به شکلی حقارتبار مشغول انجام کاریست که اگر آن رزومهها را هم نداشت میتوانست انجامش دهد. دوگانهء نخبه و پخمه چنان دارد از کار میافتد که میتوان گفت فقط پخمهها به نخبهها اعتقاد دارند. بوردیو در مقام یک جامعهشناس از ایدئولوژی نبوغ سخن گفته بود؛ اینکه نبوغ و نخبگی سرپوشیست برای اینکه همهچیز بیشتر از فرد به اجتماع تعلق دارد. دانشگاه و تیپیکال تحصیلکرده/فرهیخته/نخبه/موفق به عنوان بخشی از نظم بورژوایی دارد از کار میافتد منتها خرواری مانند عبدی با گفتن این یکی جعلی است و آن یکی واقعی به دنبال حفظ چیزی هستند که سراپا فیک است.