نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

مجرم همواره به صحنهء جرم برخواهد گشت! درباب خیریه‌گری

یکی از شاگردان به متی گفت: آن‌چه به ما می‌آموزی کهنه است. همین درس‌ها را «کامه» و «می ین له» گفته‌اند و بسیاری کسان دیگر. متی جواب داد: این‌ها را چون قدیمی‌ست و ممکن است فراموش شوند، می‌گویم. مگر نه این‌که بسیاری از مردم هستند که این‌ها را نمی‌دانند و برای‌شان تازه است؟! مادامی که وضعیت تکراری‌ست، حقیقت نیز باید تکرار شود. و البته که در هر تکراری شکلی از بازآفرینی وجود دارد. به هر جهت یادداشت پیش‌ِ رو یاداوری و تلخیص و تدقیقِ منظری‌ست که نشان می‌دهد چرا خیریه و نیکوکاران به واقع شر و نابکاراند؟!
قاعدتن کسانی می‌توانند ببخشند که دارند! اما دارندگان چه کسانی هستند؟! به شکل مشخص کسانی که پیش‌تر از جامعه دزدیده‌اند و البته منظور از دزدی، نه استثنائاتِ آن، بلکه قاعدهء کلیِ جامعهء بورژوایی‌ست که مطابق با آن هر شکل از انباشت و تمرکز ثروت در دستِ اقلیتی، به قیمتِ فقدان و فقرِ اکثریتِ جامعه حاصل می‌شود. به‌واقع ثروتمندان، تمامِ آن چیزی را به دست می‌آورند که دیگران باخته‌اند. به تعبیرِ مارکس؛ بله‌ که مالکیت ماحصلِ کار است اما کارِ دیگری!
سرمایه، کارِ مرده‌ای‌ست که از کارِ زنده تغذیه می‌کند. اگر بخواهیم از مستندات حیاتِ‌ وحش بهره گیریم؛ حشراتی وجود دارند که نیش‌شان نمی‌کُشد، بلکه طعمه را در وضعیتی نیمه‌زنده فلج می‌کند، تا تخم‌هایی را که در بدنِ قربانی می‌گذارد، به مرور از لاشهء آن تغذیه کنند. سرمایه نیز خواهانِ نابودیِ نیرویِ کار نیست، بلکه می‌خواهد آن‌ها را در وضعیتی نیمه زنده نگه دارد تا مدام انگل‌گونه از بدن‌شان که انبارِ کار است تغذیه کند. اگر بخواهیم از مستندات تاریخی بهره گیریم؛ الن میکسینز وود در کتابِ امپراتوریِ سرمایه نشان می دهد که در بحران‌های ادواریِ سرمایه‌داری که به اخراج کارگران و فلاکتِ طبقهء کارگر می‌انجامد همواره کمک‌هایِ دولتی و نهادهایِ خیریه (مذهبی، مردمی و ..) فعال می‌شوند تا فرودستان به تمامی نَمیرند و یا سر به شورش برندارند. این سبقهء تاریخیِ خیریه‌گری، صبغهء سیاسی و ایدئولوژیکش را به‌خوبی نشان می‌دهد؛ که چگونه نه ناجیِ فرودستان بلکه خادمانِ سرمایه‌اند.
آن‌ها در نهایت چیزی جز کاسبانِ فقر و فلاکت نیستند؛ یا با صدقه و زکات‌شان چنان‌که آدورنو و هوکهایمر می‌گویند مبتنی بر عقلانیتی ابزاری و بنا بر ذهنیتی اسطوره‌ای، سودایِ خریدنِ قطعه‌ای از بهشت اخروی‌شان را دارند و یا در تمنای خوش‌نامیِ دنیوی‌شان‌اند و به تعبیر بوردیو می‌خواهند سرمایه‌ی اقتصادی‌شان را به سرمایه‌ی نمادین بدل کنند. شارلاتان‌هایی که با دستی می‌دزدند و با دست دیگرشان می‌بخشند تا سودجوئی بی‌رحمانه‌شان را تعدیل کنند و وجدانِ معذب‌شان را اندکی تسکین دهند. خیراتِ آن‌ها رشوه‌ای‌ست که با آن می‌خواهند دست داشتن‌شان را در نکبتِ موجود کتمان کنند، حق‌السکوتی‌ست به فقرا که طغیان نکنند. نیکوکاریِ آن‌ها نقابی بشردوستانه است تا ستمِ طبقاتی و استثمارِ ساختاری را لاپوشانی کنند. آن‌ها دیوارِ مهربانی را بنا می‌کنند تا بهره‌کشیِ اقتصادی را پنهان دارند. دزدانی که می‌خواهند نقشِ ناجی را هم توامان بازی کنند. یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت احمق‌هایی‌اند که با سفاهت‌شان همدستِ شر شده‌اند.
نزدیک به ده هزار موسسهء خیریه در ایران وجود دارد که تابحال باید مشخص شده باشد که اینها نه بخشی از راه حل، بلکه بخشی از مشکل‌اند. موسساتی که نه تنها برای پولشویی و فرارِ مالیاتی دائر شده‌اند، بلکه خودِ آن‌ها از قضا کارکنان‌شان را بیش از همه جا استثمار می‌کنند. علاوه بر این جاعلان، هستند جاهلانی که نمی‌دانند وقتی رژه می‌روند، دشمن پیش‌قراول‌شان است و صدایی که به آن‌ها فرمان می‌دهد صدای دشمن است! کسانی که نمی‌دانند با اقدامات‌شان و کمک‌های مردمی و حرکت‌های مردم نهادشان چگونه دولت را از بارِ وظایف و مسئولیت‌هایش نجات می‌‌دهند.
در کل خیریه‌گری و انسان‌دوستیِ احمقانه اجازه‌ی طرح پرسشِ راستین و مواجه‌ی ریشه‌ای با مساله‌ی فقر را نمی‌دهد و از قضا سراپا ضدِ انسانی‌ست. چراکه انسان‌ها را با ترحم‌ورزی، تحقیر می‌کند، ا_هنری داستان کوتاهی دارد که در آن کارتون خوابی به نامِ سواپی، جرمی را مرتکب می‌شود تا زمستان را در زندان بگذراند و مجبور نباشد از موسساتِ خیره کمک بگیرد؛ چراکه به نظر او فقرا قیمتِ اعانه را نه با پول، بلکه با تحقیرِ خود می‌پردازند! خیریه بیش از آن‌که انسان‌دوستی باشد، انسان‌ستیزی و فروکاستِ شانِ انسان است به حیوانی غیرِ سیاسی! برشت روایت می‌کند که: «می ین له» که در زندان بود، تمامِ زمستان از پنجره‌اش به پرنده‌ها غذا می‌داد و می‌گفت؛ این‌ها محتاجِ کمک هستند چون چیزی برای خوردن ندارند و نمی‌توانند حزب هم تشکیل دهند.

چکیدهء چپ در چند دقیقه! (چپ علیه مارکسیسم)

من چپم و خیلی رادیکالم، اونقد رادیکال که تن به هیچ اقتداری نمی‌دم و تمام مدت ول و لش و خوشم. اونقد رادیکال که همهء فیلمای فونتریه و گاسپار نوئه و اینا رو دیدم و در جلسات نقد فیلم کافه بنگیون شرکت می‌کنم. حتی یه مقاله هم در مورد سوژه کوچرو ادیپی به مثابه اتم طاغی در عصر سرمایه‌داری ترجمه کردم. من اونقد رادیکالم که حتی مثل خانوم شاکری مدافع جوربه‌های غزه‌‌ام. هیچ روزی نیست که من در کافه‌ها و مهمونیا به سرمایه‌داری فحش ندم. حتی یه پرفورمنس اجرا کردیم که چطوری سرمایه‌داری نمیذاره ما زیاد خوش باشیم و توو کوچه‌ها جیش کنیم و این سرکوب بدنهای سرگردانه دیگه. من چپم و در همهء درسگفتارها حاضرم، جدیدن در مورد رابطهء عقده‌ادیپی و ختنه‌سوران شرکت کردم. تمایلم به ترکیب اسپینوزا با نیچه و کمی هارت و مقداری گاتاریه. من چپم و انقد رادیکالم که همین بودنم و امیالم خطری برای سرمایه‌داریه. هرروز یه تابو می‌شکنم و یه تخطی می‌کنم. دوستام بهم می‌گن هوموفاکر. از نظر من دیگه انسان وجود نداره و دست‌اندازا و چراغ راهنماها به عنوان نیوماتریالیتی وجود دارن. هاجی اون روز یه بنگ زده بودیم، توو دست‌انداز همه‌ش پرید، خب این ینی سوژگی ماتریالیته دیگه. من معتقدم در تقابل متن با ذهن این متنه که فالوسه و میره توو ذهن. محیط کتاب هم محیط بدنه. من فک میکنم که دیگه حزب و کار جمعی جواب نمی‌ده. خود من یه هفته رفتم کویر با یه اکیپی ولی شبا همه‌ش تنها بودم و با پارتنرم تنها چادر زده بودیم. این خلوت و خلسه چیزیه که سرمایه‌داری رو عذاب می‌ده. وضعیت جهانم که میبینی الیگارشی روسیه به دنیا حمله کرده، خاورمیانه هم که همه‌ش جنگه. اصن دین افیون توده‌هاس. حماس نباید او ترورها و تجاوزها رو انجام می‌داد. الانم پشت مردم قایم شده. وقتی رادیکال نباشی همینه دیگه. مردم فلسطین ولی گناه دارن. ایران دنبال ماجراجویی توو منطقه‌س طبیعیه که امریکا و غرب می‌زننش. چین هم که دنیا رو گرفته. حیف که فردا قراره بریم شمال وگرنه یه نقد جدی می‌نوشتم در مورد موی زیربغل بسان طناب اعدام آخوندها. ایدهء شعرشو دارم ببینم کی بنویسم، می‌خوام نقاشیهاشم بکشم و توو گالری خودمو بکنم توو گونی آواز بخونم به نشانهء اینکه آخوندا صدای زنا رو خفه کردن. همین هشتک «لاشی‌ام من» بود دیگه، اونو من راانداختم، یکی توو خیابون بهم گفت برو اونور لاشی، منم گفتم اره لاشیم من. یارو پشماااشش ریخت، ینی کپ کرده بود. دیگه به ذهنم رسید که این خودش یه خلاقیت و مقاومت بدنی مدنیه. شاید اگه کمپینمون موفق شه، بکنیم بریم ازین خراب شده. می‌تونیم یه فیلم بسازیم در مورد همین که چطور لاشیا رو سرکوب میکنن. لاشیا و لاشی‌پلاسا. یه جایزه بهمون بدن تمومه. من آشناشنو دارم. اینجا اگه دموکراسی بود الان اوضاعمون این نبود که. آزادی بیان نداریم. عین شوروی توتالیتاره. البته آرنت گفته یه ربع قبل فروپاشی همه چی عادیه. الان ساعت چنده؟! هفته پیش این ساعتو خریدم از جمعه‌ بازار. اون کتاب باتای با بلانشو و ساد رو هم خریدم راستی به نظرم دیگه توو وضعیت فعلی اینا باید خونده بشن. انقلاب این دفعه از قسمت زنانه وارد می‌شه برای همین زن‌ستیزها و فاشیستای اسلامی می‌سوزن. اسراییل خوب می‌کشدشون.

وفاق و نفاق؛ قالیباف بزرگ و کوچک!

هنگامی که یک زوج از یکدیگر جدا می‌شوند، آگاهی از اینکه شخصی ثالث مسبب این قطع رابطه بوده، برای فردِ ترک‌شده و یا خیانت‌دیده تجربهء دردناکی خواهد بود. اما اگر فردِ رها شده دریابد که پای هیچ شخص دیگری در میان نبوده و پارتنرش بدون هیچ دلیلی او را رها کرده چطور؟! آیا این بدتر نیست؟! حتی می‌توان بهتر فکرکرد و چنین پنداشت که مسأله به تنهایی ترک و خیانت بخاطر شخص دیگری نبوده، بلکه « شخصِ ثالثِ کذایی، صرفن نقش یک بهانه را ایفا می‌کند و به نارضایتی‌ای که از قبل درخودِ رابطه نهفته بود، تجسم می‌بخشد». به عبارت ژیژک: شخص دیگر نوعی عامل سلبی است که به نارضایتی نهفته در رابطه تجسم می‌بخشد و به آن فعلیت می‌دهد. از این منظر، متارکه یا خیانت پیشتر و به‌صورتِ درونیِ رابطه و به‌شکلی درخود وجود داشته و ما را از نگاهِ ساده‌انگارانه و فرافکنانه بازمی‌دارد. «نفیِ نخست همان نگرشِ انتقادی جانِ زیبا به جهانِ پیرامونِ خویش است، اما نفی‌درنفی در حکم کسبِ بصیرت نسبت به این امر است که چگونه خودِ جان زیبا به همان جهان خبیثی که قصد طردش را دارد، وابسته است و به‌طور کامل در آن مشارکت دارد»؛ از این منظر است که کاراکتری چون قالیباف نه در حکم دولتی که به ملت خیانت کرده، بلکه تجسمِ میل و آمالِ درونیِ اکثریت ملت به‌ حساب می‌آید. سید دکتر خلبان مهندس قالیباف که بور است و ته‌ریش دارد، کارشناس است و مذهبی است، جزء یک‌درصدی‌هاست اما علیه چهاردرصدی‌ها شعار می‌دهد، چنان شیفتهء همه‌چیز است که چه‌بسا تفکیک‌قوا را بسط دهد، چند قوهء دیگر وضع کند و خود بر مسند همهء آنها بنشیند! او همزمان ده‌نفر است.
بورخس در کتاب موجودات خیالی اشاره می‌کند که هیولا چیزی نیست جز ترکیبی از موجودات واقعی؛ تعریفی که نه‌تنها قالیباف را در رستهء هیولاها قرار می‌دهد بلکه نشان می‌دهد که چگونه قالیباف نمایندهء بسیاری از مردم و تجسم ‌هَوَلیتِ آنان است. مشخصن مردم مفهومی یکپارچه نیست و مردم هم یکدست نیستند، همانطور که ایدئولوژی حاکم بر جامعه نیز امری یکسان نیست و در نزاعی هژمونیک تفوق می‌یابد، اما همهء شواهد و قرائن نشان می‌دهد که میل و آگاهی خرده‌بورژوازی دست بالا را در این مقطعِ جامعهء ایران دارد. میلی حریص و سیری‌ناپذیر که همه‌چیز را باهم می‌خواهد و همه‌کار می‌کند تا به‌واقع هیچ‌کاری نکرده باشد. مسأله این نیست که در روز انتخابات به چه کسی رأی می‌دهند و چه می‌گویند، چه‌بسا اصل ماجرا این است که در سایر روزها به چه کسی و چگونه رأی می‌دهند. بیایید یهودی را نه در روز شنبه، بلکه در سایر روزها بنگریم؛ در آنجاست که یهودی واقعی را خواهیم شناخت. چند سال پیش و سر جلسهء آزمون دکتری، پشت‌سر من یکی از ناسیونالیست‌های کورد نشسته بود که تمام مدت مشغول تقلب کردن با بغل‌دستی‌هایش بود. در مصاحبهء یکی از دانشگاهها دیدمش و گفت که زبان انگلیسی‌اش را تقویت کرده و چند مقاله هم نوشته. حدس قریب به یقین من این بود که دروغ می‌گوید و همانها را هم با تقلب سرهم کرده. چراکه اگر می‌توانست چنین کارهایی انجام دهد، پیش از آن باید برای خود آزمون کتبی آماده می‌شد و نه اینکه دست به دامن تقلب شود. در هر حال قبول شد (و اگر درست یادم مانده باشد) دکتری شبانه را هم به مشاغل و عناوین دیگرش افزود. بامزه و وقیحانه اینکه در پستی اینستاگرامی این موفقیت سترگ را ماحصل سالها تلاش خود دانسته بود و آن را فتح باب تازه‌ای برای کورد و ناسیونالیسم عنوان کرده بود و ...
همانطور که در بودیسم همه یک بودای کوچک در خانه دارند ایشان هم قالیباف کوچکی از آن قالیباف بزرگ بود. ورای داعیهء قوم‌پرستی‌اش حاضر شده بود که پا روی بقیهء اکراد بنهد تا این عنوان را هم به سینه بچسباند. حتی برای نظام آموزشی ج.ا که چندان هم قبولش ندارد پول بپردازد و مدرک آن را پس از کلی مکافات بخرد. به تعبیر ایگلتون هنگامی که روی یک صندلی نوشته شده که مختص سفیدپوستان، شما ممکن است که به‌خود بگویید: «من که با نژادپرستی مخالفم»، اما وقتی که روی آن می‌نشینید، نشان می‌دهید که ایدئولوژی شما نه در سرتان بلکه در کونتان است. همانطور که قالیباف هم با خرید از خارج مخالف بود. اما خب ... بنابراین قالیبافهای واقعی را نه در انتخابات بلکه در روزهای معمول بجویید، نه در آراء و افکارشان بلکه در اقدام و اعمالشان.
ماجرا ابدن این نیست که انسانها ایدئولوژیک و افراطی و دگم‌اند. ازقضا چون هیچ ایدئولوژیی و دگمی ندارند و بر گفته‌هایشان پافشاری نمی‌کنند اوضاع اینگونه پیش می‌رود. آنان هیچ دگمی ندارند، پس فایده‌باوری به تنها دگمشان بدل می‌شود. شاید در روز شنبه با مسیح پیمان ببندند اما در طول هفته بارها او را انکار خواهند کرد. شاید قبیله‌دوست، مسلمان، ضدنظام، آزادیخواه و برابری‌طلب باشند، اما پایش که بیاُفتد به هر تقلبی دست خواهند زد و همه را زیر پا می‌نهند تا منافع شخصیشان را تأمین کنند.

منفعت‌طلبی، تنها ایدئولوژی آنان است و همین یگانه دگمشان است که آنان را چنین هرزه می‌کند. هَوَلِ همه‌چیز، بدون علاقه داشتن به هیچ چیزی! مطابق با بصیرتی زیملی، همانگونه که روسپی‌ برایش تفاوتی ندارد که با چه کسی می‌خوابد، برای اینان نیز علاقه به چیزی یا کسی یا عنوانی در کار نیست. آنها در هر چیز دنبال چیزِ دیگری و منفعت آن چیز هستند. نه خودِ آن چیز، بلکه داشتنِ آن و مزایای آن برایشان مهم است. همانطور که روسپی با همه می‌خوابد و این به منزلهء رابطه یا صمیمیت و یا اعتقاد به آن کس یا چیز نیست، نزد اینان هم همه‌چیز صرفن ابژه‌ای برای لذت‌جوئی و منفعت‌طلبیست. ازین‌روست که همه‌چیز را هرزه و به همه‌چیز تجاوز می‌کنند. چراکه بدون ارتباط و علاقه، صرفن قصد تملک و داشتن چیزها را دارند. استیلای مالکیت، منفعت‌طلبی و لذت‌جوئی از یادها برده است که علاقه نه آنچیزیست که شما بتوانید یک‌آن بخریدش، تملکش کنید و یا به شما لذت بلافصل دهد، بلکه آن چیزیست که شما حاضرید بخاطر آن متضرر شوید و وقت و انرژی و زندگیتان را برای آن بگذراید.
بنابراین قالیباف نه خیانتِ بیرونیِ سیاست و حکومت به شما بلکه از قضا تجسم شکل سیاست‌ورزی و آمال و آراء درونی شماست. آنچه را در تاریکی گفته بودید در روز روشن می‌شنوید. نفی اولیه و منظر جان زیبایی به سیاست همان شکل سیاست‌ورزیِ جامعهء مدنی را به دنبال دارد که در سالیان اخیر در قالب جنبش و کمپین (چه رأی دادن و چه ندادن) مشاهده کرده‌ایم. کسانی که تمام سال را به دنبال حیات حقیر شخصی و لذت‌جویشان هستند و یک آن چشمکی می‌زنند و مبارز می‌شوند. قماشی که کل هفته را مشغول پرستش پول‌اند و در ساعاتی از جمعه یا شنبه قبله عوض می‌کنند و چیز دیگری را می‌پرستند. همه چیز را با هم می‌خواهند، آنهم به شرطی که آسیبی نبینند، تهمتی نشنوند، هزینه‌ای ندهند، زمانی تلف نکنند، سردردی نداشته باشند و در فرمول کلی‌اش از جنگی بدون تلفات،آبجویی بدون الکل و عشقی بدون مخاطرات منتفع شوند و لذت ببرند. بوداهای کوچکی که نه‌تنها نسبتشان را با بوداهای بزرگ منکر می‌شوند، بلکه حقارتشان در این است که پنهان می‌دارند که چنان قالیباف می‌خواهند یکتنه همهء بوداهای ثروت و قدرت و معنویت و معرفت و ... باشند. به تعبیر لکان عمل شما بهتر از خودتان می‌داند که شما چه کسی هستید و اسم شما را مدت‌زمانی که به کاری اختصاص می‌دهید صدا خواهد زد. خود قالیباف هم در روزهای انتخابات انسان خوبیست و شعارهای خوبتری می‌دهد، حتی اگر از او بپرسند چرا چنین هَوَلید؟! چه‌بسا خواهد گفت: شیفتهء خدمتم و در جستجوی معنای زندگی.
قالیباف را از آن جهت مثال زدم که حرص و ولعش مشدد است و متکثر، وگرنه بقیه هم چنان‌اند.

کهولت آمریکا؛ زوال عقل بایدن و جنون ترامپ!


روی کار آمدن ترامپ به عنوان کاراکتری بیشتر تجاری و کمتر سیاسی در همان دور اول هم عجیب بود، اما غریب‌تر این است که اکنون با فراروی از دوگانهء دموکرات جمهوری‌خواه هیئتی از تاجران بر سر کار آمده‌اند که غیر از فایده‌باوری هیچ اشتراک دیگری ندارند. پیشتر بورژوازی امریکا واسطهء سیاسی دولت را چه در قالب دموکرات یا جمهوری‌خواه به رسمیت می‌شناخت، اکنون اما تجار خود دست به کار شده‌اند. در نگاه اول چنین به نظر می‌رسد که تاجرانی زرنگ بر مسند امور نشسته‌اند که می‌توانند با اتخاذ سیاست‌هایی و لحاظ کردن تمهیداتی امریکا را قدرتمندتر سازند. اما اگر قضیه برعکس باشد چطور؟ اگر مکر عقل تاجران ضد این روال را طی کند چطور؟
این در عصر سرمایه است که تجارت و هرزگی شأن و شوکتی می‌یابد، وگرنه فلاسفهء یونان باستان آنان را همانطور که باید می‌دیدند. از نگاه افلاطون تاجران در نازلترین رده‌ها قرار می‌‌گیرند، چراکه آنان را حرصشان پیش می‌برد و نه خردشان. به باور افلاطون تجارت افراد را دسیسه‌چین و غیرقابل‌اعتماد می‌‌سازد، بدگمان و بدرفتار نسبت به دیگران که اگر قدرت را در دست گیرند، «جمهوری را به ویرانی می‌کشند». ارسطو هم تاجران را مبتذل و احمق می‌پنداشت چراکه سود را چنان هدف زندگی برمی‌گزینند و توان فکر کردن به اجتماع را از دست می‌دهند.
جدای از این گفتارهای کهن، نکات مهمتر به ماهیت دولت در دوران بورژوایی مربوط می‌شود. بر خلاف دوران پیشین که یک برده‌دار یا فئودال توأمان شخصیتی اقتصادی و سیاسی بودند، در دولت مدرن تفکیکی بین طبقهء مسلط اقتصادی و حاکمیت سیاسی پدید می‌آید که ممکن است یک کارخانه‌دار یا تاجر و سرمایه‌دار مستقیم و بلاواسطه سیاسی نباشد! بورژوازی نمی‌تواند خود مستقیما حکومت کند! جامعه متشکل از طبقات متخاصمی است که اگر دولت این تضادها را مدیریت نکند چه‌بسا به درگیری و متلاشی شدن جامعه منجر شود. و چون دولت از بطن چنین جامعه‌ای پدید می‌آید همواره نهادی طبقاتی خواهد بود و چون در این عصر قدرت طبقهء بورژوا بیشتر است، دولتها همواره دولتهای بورژوازی‌اند. نهادی طبقاتی برای حفظ مناسبات سرمایه یا به تعبیر مارکس و انگلس: کمیتهء اجرایی امور مشترک کل بورژوازی. کمیته‌ای که کاری را انجام می‌دهد که خود بورژواها نمی‌توانند انجام دهند. بورژوازی در مقام طبقهء اقتصادی مسلط به چنین نهادی احتیاج دارد تا امور سیاسی را به او محول کند. به گفتهء مارکس بورژوازی لانهء مار است و از فراکسیون‌های متخاصمی تشکیل شده که بر سر منافع متضادشان ممکن است یکدیگر را بدرند. بنابراین باید نهادی میانجی آنان و پیشبرندهء منافع کل این طبقه باشد و شرایط استثمار و انباشت سرمایه را مهیا سازد.
بورژواها حریص‌ترین خون‌آشامهایند که معدهء آنان را همهء طبیعت و کارگران هم سیر نمی‌کند. یگانه انگیزهء آنان کسب بیشترین میزان سود از جامعه است، به قدری که بی‌توجه به اینکه اگر جامعه‌ای نباشد سود و سرمایه‌ای هم در کار نخواهد بود، با طمع و تعجیلشان تمامیت بلندمدت جامعه را برای سود آنی خویش به خطر می‌اندازند. بنابراین نهادی لازم است که سرمایه‌داری را از دست تنگ‌نظری‌ سرمایه‌دار‌ها نجات دهد. دولت همچون پدری مهربان گاها با سرمایه‌دارها به نفع حفظ سرمایه‌داری برخورد می‌کند. این جدایی دولت از بورژوازی و استقلال نسبی آن لازم است و تنظیم این نسبت بسیار حیاتیست. بر سر کار آمدن ترامپ و یارانش در این دو دوره آنهم هنگامی که «پدر مهربان» تلوتلو خوران و ناتوانتر از همیشه می‌نمود، فقط مشخص شدن انحطاط و ابتذال دموکراسی، شایسته‌سالاری، نخبه‌پروری و ...نیست بلکه پاره‌گی قلاده‌ایست که بورژوازی و دولت را در نسبتی عقلانی از هم قرار می‌داد. اگر که دور اول ترامپ کماکان از جمهوری‌خواهان بود و یارانش را کاراکترهایی سیاسی تشکیل می‌داد اینک هیئتی از تجار و هرزه‌ها بر مسند امور نشسته‌اند. انگلس همواره به همه چیز بورژوازی بدبین بود، حتی به مترقی‌تری و متعالی‌ترین گفتار و کردارهایشان هم به دیدهء شک می‌نگریست. او به درستی صلح و دوستی آنان را صلح و دوستی دزدان می‌دانست که فقط موقتا و بر اساس منافع موقت ایجاد شده است. دوستیهایی شکننده و ائتلافهایی شکننده‌تر؛ سرمایه‌داران با پنجاه درصد سود دیوانه می‌شوند. برای صددرصد همهء قواعد و اصول و اخلاق را زیر پا می‌گذارند و برای سی‌صددرصد سود از هیچ جنایتی امتناع نمی‌کنند.
ترامپ و شرکا چنین‌اند و در چنین زمینه و زمانه‌ای بر رأس امور آمده‌اند. قماربازانی که نوسان بازار اصول و قواعد و پیمانشان را مشخص می‌سازد بنابراین به همان اندازه در دوران پر تلاطم کنونی بی‌شکل و شکننده و رو به زوال خواهند بود. بایدن فرتوت و قدرت نظامی‌اقتصادی رو به سستی امریکا در سطح جهان ناتوان از برآوردن میل سیری‌ناپذیر بورژواها کنار گذاشته شد تا خود بورژوازی زمام امور را در دست بگیر. طبقه‌ای که همواره نشان داده به چه میزان ناتوان از حکمرانیست. آنهم در شرایطی که گسلهای جهان فعال شده‌اند، مستحکم‌ترین زمین‌ها نیز به لغزش افتاده‌اند، و قویترین بازیگران هم مجبورند رقص‌پای یک موج‌سوار را داشته باشند.در چنین شرایطی دوام و قوام قماربازان و دلالان نمی‌تواند چندان مستدام و ممتد باشد.
زوال عقل بایدن و جنون ترامپ نشانگان جایگاه متزلزل امپریالیست پیری است که غروب آفتاب را در پادگان‌هایش نظاره می‌کند. اینک خود بورژواهای دوست/دشمن با کمترین میانجی‌های سیاسی، حزبی، ایدئولوژیکی و حتی دولتی در شکل مافیایی تبهکار وارد شده‌اند تا چونان بارون مونشهاوزن موهای سر خود را بگیرد و خود را به این طریق از باتلاق بیرون کشد!

کرگدن

اوژن یونسکو در نمایشنامهء نه‌چندان درخشانِ کرگدن، شهری را روایت می‌کند که ساکنینش به کرگدن تبدیل می‌شوند؛ مردم ابتدا متعجب و وحشت‌زده جولان کرگدنها و له شدن گربه‌ها و دیگر موجودات کوچک و ویران شدن شهر توسط آنها را محکوم می‌کنند و به مقابله و چاره می‌اندیشند، اما کم‌کم می‌پذیرند که «خب، بلاخره کرگدن هم موجودی مثل ماست» و حتی پیشروی بیشتری هم می‌کنند و با بی‌شرمی اعلام می‌دارند که «انسانیت دیگر تمام شده و شما مشتی احساساتی هستید»، تا با این حکم مقدمهء کرگدن شدن خویش را فراهم و توجیه کنند. همهء شهر به کرگدن تبدیل می‌شوند، به موجوداتی پوست‌کلفت، شاخدار با پاهایی له‌کننده که بدون توجه به اطراف پیش‌می‌تازند. حتی دیزی نیز که قرار بود با برنژه ازدواج کند تا نسل بشر را نجات دهند، به زیباییِ کرگدن‌ها پی می‌برد و با تبدیل شدن به کرگدن از نجات دنیا صرف نظر می‌کند. در پایان تنها برنژه می‌ماند؛ ناتوان از شدن و نشدن. 

می‌توان اندکی ساده‌دلانه پرسید که چطور ممکن است مردمان یک شهر به کرگدن تبدیل ‌شوند؟ نه فقط یک نفر یا تعداد محدودی بلکه تک‌تک آنها به شکلی جمعی اینچنین دگردیسه ‌شوند! تبلور واقعیتی اجتماعی در جسم و جان مردم شهر. اما این کژدیسگی جمعی چگونه رخ می‌دهد؟ چطور انسان لطافت و حساسیتش را وامی‌نهد و پوست و شاخی کلفت می‌یابد که چنان کرگدن نسبت به دیگران و پیرامونش بیگانه باشد؟ انسان با برچسب احساساتی تقبیح ‌شود و کرگدن موجودی زیبا به‌حساب‌آید؟ حتی می‌توان پیچشی روزآمد به این مسخ‌شدگی نیز افزود و اضافه کرد که چه‌بسا در دوران ما بسیاری از کرگدنها بالهایی پروانه‌ای دارند! و از فرط لطافت کرگدن شده‌اند! کرم‌هایی که در پیله‌شان گمان می‌کنند که پروانه‌اند اما به‌واقع کرگدنهایی پروانه‌‌ای‌اند که زمختیشان از گرداگرد گل‌وبلبل بال زدن نشأت می‌گیرد. همانقدر که کرگدنها زره بر تن و بی‌تفاوت به اطراف پیش می‌تازند و ویران می‌کنند، کرگدن‌های پروانه‌ای نیز در ظلمات جهان و بر ویرانه‌ها و آوارش بال می‌زنند و چنان غرقِ یافتن شهداند که شهر و مردمانش را نمی‌بینند. قساوت عارفان و عیاشانی که عاشق طبیعت و آفرود و مدیتیشن و یوگا و هنر و رقص و بنگ و کیش و شمال و اخیرن کردستان و ...اند کم از تاجران و بورس‌بازان و کاسبانی ندارد که نه‌تنها بی‌تفاوت به جامعه‌اند بلکه خیرشان در شر دیگران است. در هرحال ورای زمختی زره یا ظرافت بالها، پرسش پابرجاست؛ چه چیز نه‌تنها انسان‌ را به کرگدن بدل می‌سازد، بلکه این مسخ‌شدگی را نیز تقدیس می‌کند؟!

برخلاف آسیب‌شناسی‌های جامعه‌شناختی، تراپی‌های روانشناختی، نصایح مصلحان مدنی، تزکیه‌باوری دینی و توصیه‌های لیبرالی، کرگدن شدن ماحصل انکشاف منطق سرمایه و در رأس آن مالکیت‌خصوصی و تقدیس آن است. با این توضیح که حتی یونسکو نیز فهمی خرده‌بورژوایی از کرگدن شدن دارد و متوجه نیست که خود این دگردیسی برای همگان یکسان نیست و کم و کیف‌های متفاوتی به خود می‌گیرد. می‌توان پنداشت خود این یکسان‌پنداری پیشاپیش آغشته به نگاهی کرگدنی به ماجراست که تفاوتها و طبقات را نادیده می‌گیرد. (علاقهء مفرط راست و چپ خرده‌بورژوای ایرانی به یونسکو و بکت و گودو و کرگدن گواهی بر این امر است) در هرحال  مالکیت‌خصوصی که پس از سلب‌مالکیت از توده‌ها آغاز می‌شود و قداست می‌یابد، اولین قدم در شکل‌گیری جامعهء سرمایه‌داریست که بیگانگی انسان را نسبت به طبیعت و پیرامون رقم می‌زند. انسانِ سلب‌مالکیت‌شده تنها مالک نیروی کارش است و برای اینکه زنده بماند مجبور است آن را بفروشد و فقط زمانی می‌تواند آن را بفروشد که بخشی از زمان و توانش را برای سرمایه‌دار کار کند. به واقع شیوهء تولید سرمایه‌داری زندگی او را به گروگان گرفته تا در خدمت سود، انباشت و مالکیتِ سرمایه‌داران باشد. بیگانگی کارگر از ماحصل کارش و دیگر انسانها در این برهه اتفاق می‌افتد. تقسیم کار بورژوایی نیز شق دیگری از جدایش افراد از اجتماع را رقم می‌زند «انسان را منقسم و از خود و جامعه بیگانه می‌سازد» جدای از تک‌ساحتی شدن انسان، افراد منافع شغل و صنفشان را بر کلیت جامعه ترجیح خواهند داد. آنان هرچه بیشتر کار می‌کنند کمتر خودشان خواهند بود. بیگانگی و کرگدن‌شدگی در لایه‌های زیرین کم و کیف متفاوتی به‌خود می‌گیرد. هرچند پوست کلفتی بیابند اما پا و شاخی برای له کردن ندارند و چه بسا خود از له شدگان‌اند. « نه تنها فاقد نیازهای انسانی می‌شوند بلکه نیازهای حیوانیشان هم زائل می‌گردد و به شکم و دستی تقلیل می‌یابند» بدین شکل است که « هرچه کمتر باشی و کمتر از زندگیت بهره بگیری، زندگی ازخود بیگانه‌ات بیشتر خواهد بود. هرچه بیشتر داشته باشی، اندوخته‌ی وجود بیگانه‌ات بیشتر خواهد بود.»

بنابراین در لایه‌های بالاتر جامعه، مالکیت و سودای آن بیشتر از قربانی، همدست و کارگزار می‌یابد. اگر بیگانگی، طبقهء کارگر را سراپا متضرر می‌کند، اعضای جامعهء مدنی از این بیگانگی، به نسبت نزدیکی به رأس هرم کمتر متضرر و بیشتر منتفع و متلذذ خواهند شد. به تعبیر خود مارکس سرمایه‌داری همه را ازخودبیگانه می‌سازد، منتها دسته‌ای از این بیگانگی در سوداند و خرواری در زیان. « به طور کلی باید در نظر داشت که در مواردی که کارگر و سرمایه‌دار یکسان رنج می‌برند کارگر از زندگی‌اش و سرمایه‌دار از سودی که باید از مال بی‌جانش درآورد رنج می‌برد» در هرحال نسبت بین مالکیت‌خصوصی و کارمزدی بیگانگی و کرگدن‌هایی می‌زاید که ضعفا و ظرایف و بسیاری چیزهای دیگر را ویران می‌سازد. حرص و ولع برای داشتن و نگرانی مدام از بابت مایملک و متعلقات، حائل ضخیمی را بین انسان با انسان و انسان با خودش وضع می‌کند که نامی نمی‌یابد جز نفهمی، زمختی و تک بودنهای یکسانی چون کرگدن. 

از خلال این جریان، انسان «زندگی نوعی‌اش را به زندگی فردی تقلیل می‌دهد. و از وجود نوعی‌اش بیگانه می‌شود، به این معنی که هر انسان از دیگری و همه از ذات انسان بیگانه می شوند» نزد مارکس مالکیت‌خصوصی صرفن مفهومی اقتصادی نبود بلکه با سایر مفاهیم دیگر او پیوندی ناگسستنی دارد و تبعات روانی اجتماعی آن بسیار پردامنه است. استیلای «مالکیت‌خصوصی چنان انسان‌ها را احمق و یک‌سویه می‌کند که یک شیء فقط هنگامی از آنِ آنهاست که مالکش باشند و به عنوان سرمایه برایشان وجود داشته باشد یا هنگامی که فقط تصاحبش کرده باشند.» مالکیت‌خصوصی پوست تمامی حواس را می‌کند تا چنان زرهی کرگدنی بر تن آدمی کند. « به جای تمام حواس مادی و ذهنی، بیگانگی محضِ تمام این حواس، یعنی حسِ داشتن، ظاهر می‌شود» انسانِ عصر سرمایه فقط به واسطهء داشتن است که می‌تواند حس کند! داشتنی که خود بخشی از حس نکردن است. قدسیتی مستبد که شرعش را در شخصی‌ترین عرصه‌ها هم اعمال می‌کند؛ همواره در سینما و سکانس‌های معاشقه ما با چنین دیالوگ‌هایی مواجه می‌شویم که پارتنرها برای تحریک یکدیگر به‌هم می‌گویند: « من مال توام. همه‌ش مال خودته و ...) چنین است که «تمام شوروشوق‌ها و فعالیتها در حرص‌وطمع از دست می‌روند تا آنچه حیوانی است، انسانی شود و آنچه که انسانیست، حیوانی گردد»

استیلای مالکیت‌خصوصی و قداست آن کانون بیگانگی انسانها از خویشتن، حواس انسانی، طبیعت و جامعه است. قاعده‌ای که انسان‌های دیگر و جامعه را به عنوان رقیب/دشمن/متجاوز تعریف می‌کند که هر آن ممکن است به قلمرو یکدیگر تجاوز کنند و امنیت یکدیگر را با خطر مواجه سازند، غافل از اینکه خود این قانون اصلی‌ترین دزدی و تجاوز است و پیشاپیش ناامنی و حیوانیت را در جامعه وضع کرده است. گستره‌ای که در قاموس مارکس با عنوان جامعهء مدنی از آن یاد می‌شود. جایی که «حق انسان به مالکیت‌خصوصی حق برخورداری از دارایی‌های خود و داشتن اختیار واگذاری آنها به دیگران به صلاحدید خویش بدون توجه به انسانهای دیگر ، مستقل از اجتماع و داشتن حق سودجویی شخصی است. این آزادی فردی و کاربرد عملی آن، بنیان جامعه مدنی را تشکیل می‌دهد. چنین حقی هر انسانی را وامی‌دارد که در انسانهای دیگر نه تحقق آزادی خویش که مانعی بر سر راه آن آزادی را ببیند.»

اجتماعی از کرگدن‌ها که در محدودهء منافع و هوسهای شخصی و جدا از جماعت و بیگانه از دیگران تنها قیدی که آنان را به هم پیوند می‌دهد نیاز طبیعی احتیاج و منافع خصوصی، حفظ مالکیت و نفس خودپرست است. یهودیانی که اگر هم لحظه‌ای چشم از کسب‌وکار خود بردارند تنها برای آن است که کسب و کار رقیب را وارسی کنند. جامعهء مدنی پیوسته از بطن خود کرگدن می‌زاید ولو از نوع پروانه‌ای آن. در چنین اجتماعی «حدود آنچه که هرکس می‌تواند بدون آسیب رساندن به دیگری عمل کند توسط قانون تعیین می‌شود همانگونه که مرز بین دو مزرعه توسط تیرهای چوبی تعیین می‌گردد. آزادی مورد پرستش نیز آزادی انسان است نه بر پایهء همکاری انسان با انسان که بر پایهء جدایی انسان از انسان. حق آزادیِ ذرات منفرد و درخودخزیده و جدایی آنها. «همهء آزادسازی‌ها چیزی نیست جز تقلیل جهان انسان و روابطش به خود انسان. آزادی سیاسی از یکسو تقلیل انسان است به عضوی از جامعهء مدنی، به فردی مستقل و خودپرست و از سوی دیگر به یک شهروند، به شخصی حقوقی» بنابراین حقوق بشر و حقوق شهروندی نیز چیزی نیستند جز حق جدایی از دیگران و حق خودخواهی. امنیت و پلیس در چنین جامعه‌ای نگهبان حقوق مالکیت‌اند؛ در نتیجه امنیت، جامعه را مجاب به غلبه بر خودپرستی‌اش نمی‌کند، بالعکس امنیت تضمین‌کنندهء خودپرستی است. به عبارتی دیگر نهادهای بورژوایی پیشاپیش با کرگدن‌سازی انسانها، موجد ناامنی‌ای می‌شوند که باید آن را سرکوب کنند چراکه مالکیت‌خصوصی خود دزدی است و بر اساس سلب مالکیت از جامعه قوام یافته؛

بله می‌توان تفاسیر رایج را در مورد نمایشنامهء کرگدن پذیرفت که در مذمت جوامع ایدئولوژیک، توتالیتر و یکسان‌ساز است منتها با اضافه کردن این نکات که قداستِ مالکیت‌خصوصی و فایده‌باوری مستبدترین و فراگیرترین ایدئولوژی حاکم است و بازار یکسان‌سازترین نهاد تابه‌حال موجود بوده است. فوکو در بیانی موجز اشاره می‌کند که اینک یکسان‌سازی از خلال فردیت و به موازات آن انجام می‌شوند. همه در این توهم که متفاوت و یکه و تنهایند همسان شده‌اند. جدایش، خودمحوری و توهمی که ایدئولوژی و نظام بیگانه‌ساز مالکیت خصوصی آن را ایجاد کرده و بدون ملغای آن حتی حواس آدمیان نیز در هیئتی ناانسانی بروز می‌یابند. کرگدن حتی از نوع پروانه‌ایش نیز نمی‌تواند حسی حقیقی به خود، دیگران و پیرامون داشته باشد. چراکه توسط زره مالکیت محاط شده و ارزش مبادله ارزشهای فی‌نفسهء همه‌چیز را در خود بلعیده است. بخشی از پیکار کمونیسم بر سر همین انسانی کردن حسها و ابژه‌های آن است. «فرارفتن از مالکیت‌خصوصی همانا رهایی کامل همهء حواس و خصوصیت‌های انسان است. اما این رهایی است دقیقن به این علت که این حواس و خصوصیتها چه به لحاظ ذهنی و چه به لحاظ عینی انسانی می‌شوند. چشم چشمی انسانی می‌شود. همانطور که ابژه‌اش ابژه‌ای اجتماعی یعنی ابژه‌ای انسانی می‌گردد که توسط انسان برای انسان ساخته می‌شود» 

اما چه‌کسانی می‌توانند چنین کنند؟! اگر که مناسبات سرمایه و در رأس آن مالکیت‌خصوصی اکثریت جامعه را به کرگدن بدل کرده، پس چه کسانی خواهند توانست بشورند و چنین بندی را بگسلند؟ پاسخ مارکس این است: «در شکل‌گیری طبقه‌ای که با زنجیرهایی بنیانی به اسارت درآمده، طبقه‌ای از جامعهء مدنی که طبقه‌ای از جامعهء مدنی نیست. طبقه‌ای که خود انحلال تمام طبقات اجتماعی است. آن بخش از جامعه که سرشت جهانشمولش را از رنج جهانشمولش دارد و هیچ حق ویژه‌ای را طلب نمی‌کند، چراکه نه ناحقی ویژه‌ای بلکه ناحقیِ عام علیه او روا می‌شود. طبقه‌ای که نه مقامی تاریخی بلکه شأنی انسانی طلب می‌کند. طبقه‌ای که در تقابل همه‌جانبه با پیش‌شرط‌های اقتصادی و سیاسی جامعه قرار دارد. آن بخش از جامعه که نمی تواند خود را آزاد کند بی آنکه خود را از دیگر بخش‌های جامعه جدا کند و بدین ترتیب تمام آن دیگر بخش‌ها را نیز آزاد کند و یا به دیگر سخن، طبقه‌ای که گم‌گشتگی کامل انسان است و بنابراین تنها می‌تواند با بازیابی کامل انسان خود را بازیابد. این انحلاگرِ جامعه به مثابه طبقه‌ای ویژه همانا پرولتاریاست» طبقه‌ای که هرچند او نیز کژدیسه شده اما از این کژدیسگی متضرر است و جایگاه بنیانی او در سامان کار و تولید جامعه باعث می‌شود که بخواهد علیه این کرگدن شدن انسانها بشورد و بتواند با برخاستنش نظم طبقاتی جامعه‌ای را که بر گردهء او قرار دارد بر هم بزند. «پرولتاریا با خواستار شدن نفی مالکیت خصوصی، صرفن چیزی را به مرتبهء یک اصل اجتماعی ارتقاء می‌دهد که جامعه در مورد او به صورت یک اصل در آورده است»