یکی از شاگردان به متی گفت: آنچه به ما میآموزی کهنه است. همین درسها را «کامه» و «می ین له» گفتهاند و بسیاری کسان دیگر. متی جواب داد: اینها را چون قدیمیست و ممکن است فراموش شوند، میگویم. مگر نه اینکه بسیاری از مردم هستند که اینها را نمیدانند و برایشان تازه است؟! مادامی که وضعیت تکراریست، حقیقت نیز باید تکرار شود. و البته که در هر تکراری شکلی از بازآفرینی وجود دارد. به هر جهت یادداشت پیشِ رو یاداوری و تلخیص و تدقیقِ منظریست که نشان میدهد چرا خیریه و نیکوکاران به واقع شر و نابکاراند؟!
قاعدتن کسانی میتوانند ببخشند که دارند! اما دارندگان چه کسانی هستند؟! به شکل مشخص کسانی که پیشتر از جامعه دزدیدهاند و البته منظور از دزدی، نه استثنائاتِ آن، بلکه قاعدهء کلیِ جامعهء بورژواییست که مطابق با آن هر شکل از انباشت و تمرکز ثروت در دستِ اقلیتی، به قیمتِ فقدان و فقرِ اکثریتِ جامعه حاصل میشود. بهواقع ثروتمندان، تمامِ آن چیزی را به دست میآورند که دیگران باختهاند. به تعبیرِ مارکس؛ بله که مالکیت ماحصلِ کار است اما کارِ دیگری!
سرمایه، کارِ مردهایست که از کارِ زنده تغذیه میکند. اگر بخواهیم از مستندات حیاتِ وحش بهره گیریم؛ حشراتی وجود دارند که نیششان نمیکُشد، بلکه طعمه را در وضعیتی نیمهزنده فلج میکند، تا تخمهایی را که در بدنِ قربانی میگذارد، به مرور از لاشهء آن تغذیه کنند. سرمایه نیز خواهانِ نابودیِ نیرویِ کار نیست، بلکه میخواهد آنها را در وضعیتی نیمه زنده نگه دارد تا مدام انگلگونه از بدنشان که انبارِ کار است تغذیه کند. اگر بخواهیم از مستندات تاریخی بهره گیریم؛ الن میکسینز وود در کتابِ امپراتوریِ سرمایه نشان می دهد که در بحرانهای ادواریِ سرمایهداری که به اخراج کارگران و فلاکتِ طبقهء کارگر میانجامد همواره کمکهایِ دولتی و نهادهایِ خیریه (مذهبی، مردمی و ..) فعال میشوند تا فرودستان به تمامی نَمیرند و یا سر به شورش برندارند. این سبقهء تاریخیِ خیریهگری، صبغهء سیاسی و ایدئولوژیکش را بهخوبی نشان میدهد؛ که چگونه نه ناجیِ فرودستان بلکه خادمانِ سرمایهاند.
آنها در نهایت چیزی جز کاسبانِ فقر و فلاکت نیستند؛ یا با صدقه و زکاتشان چنانکه آدورنو و هوکهایمر میگویند مبتنی بر عقلانیتی ابزاری و بنا بر ذهنیتی اسطورهای، سودایِ خریدنِ قطعهای از بهشت اخرویشان را دارند و یا در تمنای خوشنامیِ دنیویشاناند و به تعبیر بوردیو میخواهند سرمایهی اقتصادیشان را به سرمایهی نمادین بدل کنند. شارلاتانهایی که با دستی میدزدند و با دست دیگرشان میبخشند تا سودجوئی بیرحمانهشان را تعدیل کنند و وجدانِ معذبشان را اندکی تسکین دهند. خیراتِ آنها رشوهایست که با آن میخواهند دست داشتنشان را در نکبتِ موجود کتمان کنند، حقالسکوتیست به فقرا که طغیان نکنند. نیکوکاریِ آنها نقابی بشردوستانه است تا ستمِ طبقاتی و استثمارِ ساختاری را لاپوشانی کنند. آنها دیوارِ مهربانی را بنا میکنند تا بهرهکشیِ اقتصادی را پنهان دارند. دزدانی که میخواهند نقشِ ناجی را هم توامان بازی کنند. یا در خوشبینانهترین حالت احمقهاییاند که با سفاهتشان همدستِ شر شدهاند.
نزدیک به ده هزار موسسهء خیریه در ایران وجود دارد که تابحال باید مشخص شده باشد که اینها نه بخشی از راه حل، بلکه بخشی از مشکلاند. موسساتی که نه تنها برای پولشویی و فرارِ مالیاتی دائر شدهاند، بلکه خودِ آنها از قضا کارکنانشان را بیش از همه جا استثمار میکنند. علاوه بر این جاعلان، هستند جاهلانی که نمیدانند وقتی رژه میروند، دشمن پیشقراولشان است و صدایی که به آنها فرمان میدهد صدای دشمن است! کسانی که نمیدانند با اقداماتشان و کمکهای مردمی و حرکتهای مردم نهادشان چگونه دولت را از بارِ وظایف و مسئولیتهایش نجات میدهند.
در کل خیریهگری و انساندوستیِ احمقانه اجازهی طرح پرسشِ راستین و مواجهی ریشهای با مسالهی فقر را نمیدهد و از قضا سراپا ضدِ انسانیست. چراکه انسانها را با ترحمورزی، تحقیر میکند، ا_هنری داستان کوتاهی دارد که در آن کارتون خوابی به نامِ سواپی، جرمی را مرتکب میشود تا زمستان را در زندان بگذراند و مجبور نباشد از موسساتِ خیره کمک بگیرد؛ چراکه به نظر او فقرا قیمتِ اعانه را نه با پول، بلکه با تحقیرِ خود میپردازند! خیریه بیش از آنکه انساندوستی باشد، انسانستیزی و فروکاستِ شانِ انسان است به حیوانی غیرِ سیاسی! برشت روایت میکند که: «می ین له» که در زندان بود، تمامِ زمستان از پنجرهاش به پرندهها غذا میداد و میگفت؛ اینها محتاجِ کمک هستند چون چیزی برای خوردن ندارند و نمیتوانند حزب هم تشکیل دهند.