نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

ملالِ عیش (دربارهء سبک زندگی طبقه متوسط ایران)

فیلم ارادتمند، نازنین، بهاره، تینا ماجرای قماشی‌است که هر شب دنبال برنامه کردن، عشق و حال و ولنگاری‌اند. ماجرای سه زن که به تنها چیزی که مقیداند خوشباشی‌ست. فیلم چند روز از زندگی ملال‌آور را نشان می‌دهد که برخلاف خواسته‌شان که می‌خواهند بسیار خوش باشند حیاتشان بسیار ملال‌آور سپری می‌شود تا به‌گونه‌ای به ما آن کلام نیچه تداعی شود که اگر بیش از حد به زندگی بچسبید خود زندگیست که از دست می‌رود! بنابراین زندگی به مازادی احتیاج دارد که به زندگی معنا و ارزش بدهد. می‌توان اضافه کرد که اگر به خوشباشی بچسبید این خود لذت است که از دست می‌رود. زالوی لذت، تنوع و هیجان بودن، در منتها الیهش به ضد خود بدل می‌شود، به عذاب، یکنواختی و ملال. این همان چیزیست که فیلم کاهانی را قابل قبول می‌کند، فیلمی که گنده‌تر از دهانش حرف نمی‌زند و جماعتی را نشان می‌دهد که از اینکه نمی‌توانند لذت بیشتری ببرند، عذاب می‌کشند. سرنمونی از دوران ما که فرمان «لذت ببر» دستوری‌ترین حکم آن است و همه از این در عذاب‌اند که چرا نمی‌توانند بیشتر لذت ببرند. قماشی که هیچ ارزشی ندارند و چه‌بسا اسم این وضعیت را نیهیلیسم بگذارند. اما حتی امام نیهلیستها (نیچه)نیز هنگامی که از نیهیلیسم فعال حرف می‌زند، نه از ارزشهایی که در جهان بیرون وجود دارند و باید به زندگی ما معنا بدهند، بلکه از ذهنیتی سخن می‌گوید که ارزشهایی را می‌آفریند. به تعبیر پاسکال معجزه فقط نزد آنانی که ایمان دارند معجزه است وگرنه در نگاه بقیه، صرفن یک حادثه است. فیلم کاهانی برخلاف فیلم دیگرش (اسب حیوانیست نجیب) دیگر حتی از پلیسی فاسد و جعلی خبری نیست که انگلهای خوشباش را از عیش باز بدارد، آنها از قضا گرفتار همین شیوهء زیست خود شد‌اند. در قید آزادی، اسیرند، از خوشباشی دچار عذابند و در تنوع و هیجان‌خواهی دچار یکنواختی و ملال شده‌اند، در آنچه که خود مدام می‌تنند، تارپیچ شده‌اند.

پیام غزه!

در نشست پیشین تدارک کمونیستی یکی از رفقای حاضر در جلسه از چگونگی پیوند زدن تجربهء غزه با فهم کسانی که در ایران زندگی می‌کنند و می‌خواهند تلاشی برای مبارزه با وضع موجود داشته باشند، سوال کرد. جدای از پاسخ رفیق بهمن که نکات ارزنده‌ای را داشت می‌توان تأکید کرد که فلسطین و مخصوصا غزه در مقام پرولتاریای اسراییل می‌تواند منبع الهام ما و کارگران خاورمیانه باشد. جایی که یک فلسطینی پس از ۱۸ سال اسارت در زندانهای اسراییل به خانواده‌اش گفته که به دادگاه درخواست بدهند که شخص دیگری به جای او در جریان طوفان‌الأحرار معاوضه شود، چراکه از دوران زندانی او فقط چند ماه باقی مانده، پس بهتر است اسیر دیگری از این موقعیت استفاده کند. مبارزه در گروه چنین پیوندها و فداکاری‌هاییست، نقطه‌ای که تو آزادی خود را با آزادی دیگران فهم کنی. در رمان خارومیخک که اتفاقا بخشی از عنوان جلسه هم بود، سنوار جزئیات باشکوهی از این پیوندها را تصویر کرده است. حتی بچه‌ها با این خود را نزد همسالان تعریف می‌کنند که برای مبارزه چند باتوم خورده‌اند و چند سنگ پرتاب کرده‌اند. یا اینکه پس از انتفاضه سنگ چگونه اندک زیورالات زنانشان را روی هم گذاشته‌اند یا یک اسلحه تهیه کنند و پس از تهیه اسلحه را چنان معشوقه‌ای روی چشم و در آغوش کشیده‌اند. در آنجا هر کسی همراه پیشه‌اش کمک به مبارزه را نیز بخشی از وظیفهء خود تعریف کرده است. سنوار تعریف می‌کند که این بخشی از «سبک زندگی» ما شده بود. قهرمان داستان ابراهیم که پس از تحصیلات دانشگاهی شغلی نمی‌یابد حاضر نیست غزه را ترک کند، بنا می‌شود و لابه‌لای بنایی عملیات انجام می‌دهد. غزه و فلسطین در تعریفی متفاوت از انسان همپای انقلاب ۵۷ تابنده عمل می‌کند. شهروند بورژوایی را با تمام خودخواهی، خوشباشی و منفعت‌طلبی به سخره می‌گیرند. انسان یک موجود همبستهء اجتماعی است و آزادی‌اش به شکلی فردی نمی‌تواند میسر شود. به این خاطر بدون اینکه مبارزه جمعی بخشی از زندگیمان شود نمی‌توانیم کاری از پیش بریم. و این اتفاق زمانی خواهد افتاد که زندگی جمعیمان را آکنده از مبارزه کنیم.

زنی به نام إمه. (در باب نسبت فرد و جامعه)

زنی به نام إمه عاشق مرد متأهلی می‌شود که پس از سال‌ها روابط یواشکی، اینک می‌خواهد از او جدا شود. ژرژ به او می‌گوید که باید به زندگی اصلی‌اش بپردازد و عمرش را با زن و بچه‌اش سپری کند! امه با شنیدن این کلمات یک‌ آن به خود می‌آید و می‌فهمد که او فقط یک پرانتز بوده.
امهء قدیم می‌میرد و امهء جدید که باورش را به عشق از دست داده سر برمی‌آورد. در این لحظه، ژرژ که زانو زده به چشمش چون کرم مو رنگ‌کرده‌ای می‌آید که عر می‌زند و دستش را تفمالی می‌کند.
امه کم‌کم هم طروات و هم شغل خود را از دست می‌دهد. در مصاحبه‌های کاری و دیگر معاشرت‌هایش، از بس می‌ترسد که بازهم سرش کلاه برود، که دیگر هیچ برگ برنده‌ای برای خودش نگه نمی‌دارد. سرسخت، بداخلاق، بی‌گذشت و عبوس!‌ اوضاع آن‌قدر بد می‌شود که سراغ فروختن هدایای ژرژ می‌رود؛ همه‌اش ارزان و بی‌قیمت! نفرتش از او بر حسب خساستش بیشتر می‌شود، اما ناچار است که از او کمک بخواهد. ژرژ بصورت تلفنی، به او می‌گوید که تابلوی پیکاسویی را که به او داده بفروشد تا کل زندگی‌اش را تأمین کند. او با تردید به آدرسی می‌رود که ژرژ گفته، اما عتیقه‌فروش خیلی وقت‌ پیش از آن‌جا رفته و کارشناس دیگری به او می‌گوید که تابلو تقلبی است. یک عشق تقلبی و تابلویی تقلبی!
إمه بی‌پول و پاک ناامید، برای دراز کشیدن و کمی هم خودکشی به داخل وان حمام می‌رود. اما همسایه زنگ در را می‌زند و می‌گوید چرا یکی از اتاق‌هایت را اجاره نمی‌دهی؟ این کار را می‌کند و به دانشجویان دختر و با حفظ فاصله کرایه می‌دهد.
امه به سرطان مبتلا می‌شود و مرگ به او فرصتی کوتاه می‌دهد. دانشجویی ژاپنی که مستأجر کنونی اوست، بسیار مهربان است: برایش سوپ می‌آورد، به‌خاطرش گریه می‌کند و… . امه که از زندگان و زندگی به یکسان ناامید است، عواطف کومیکو را مزاحمتی برای آسوده مردنش تلقی می‌کند و تصمیم می‌گیرد که انتقام بگیرد! او به کومیکو تابلوی پیکاسو را هدیه می‌دهد! دلش به حال او در لحظه‌ای می‌سوزد که او هم متوجه می‌شود تابلو تقلبی است!
توبیاس ولف احتمالن دیگر نتوانسته که بیشتر از این بی‌رحم باشد و بنابراین داستان را با پایانی خوش تمام می‌کند؛ این‌که کومیکو با پول تابلو که اصل از آب درمی‌آید، شرکت لوازم آرایشی تأسیس می‌کند، پولدارترین زن ژاپن می‌شود و خیرات می‌کند و ... منتها همهء خوانندگان تا اواسط داستان را باورپذیر می‌دانند. چه‌بسا داستان باید اینگونه تمام می‌شد که کومیکو، زودتر از إمه متوجهء تقلبی بودن هدیه می‌شد و این فهم را به عنوان هدیهء امه می‌فهمید و نه خودِ تابلو را.
در هر حال اینکه کنش‌های بشری در مقام هدایایی به یک‌دیگر، دست به دست می‌شوند و با دگردیسی‌هایی جامعه را می‌سازند، نکته‌ای‌ است که روان‌شناسان به شکلی مبتذل و بیش‌از اندازه بر آن تأکید می‌کنند و جامعه‌شناسان کمتر آن را می‌بینند. به این خاطر است که عکس این گزاره که «روان‌شناسان مشکلات ساختاری جامعه را، به مسائلی فردی و روانی تقلیل می‌دهند» تقریبن به همان اندازه در مورد جامعه‌شناسان صادق است. جامعه‌شناسان نیز، تمام معضلات اخلاقی و روانی خود را بر جامعه فرا می‌فکنند و هیچ مسئولیتی را در قبال کردارشان نمی‌پذیرند. در این نقطه است که مارکس در مقام یک دیالکتیسین به ما تأکید می‌کند که انسان‌ها سرنوشت خویش را می‌سازند، صرفا نه بر اساس وضعیتی که ساختهء دست خودشان باشد، اما به‌هرحال آن‌هایند که می‌سازند. از نگاه او رادیکال بودن یعنی رفتن به سراغ ریشه‌‌ها، و برای انسان ریشه چیزی نیست جز خود انسان! مارکس البته با تعریف انسان به مثابه «هستی نوعی»، انسان را از همان ابتدا یک حیات اجتماعی می‌داند. بنابراین دوگانه‌‌پنداریِ انسان و جامعه، چندان از نگاه مارکس معنادار نیست. به این واسطه بود که گوشزد می‌کرد انسان کم‌کم متوجه می‌شود که برای تغییر خود باید جامعه را تغییر دهد، و برای تغییر جامعه باید خود را؛ چراکه این ‌دو وحدتی جدایش‌یافته‌اند.