در سالهای اخیر توریستهایِ به نسبت زیادی از منطقۀ هورامان دیدن کردهاند که این خود به توهمات ناسیونالیستیِ مردمان منطقه دامن زده. و در مخیلهشان چنین میپندارند که جهانیان کم کم دارند پی به اهمیتِ فرهنگ هورامان میبرند. اما کافیست که به این پدیده در بستری کلیتر بنگریم چراکه فقط پای هورامان در میان نیست. در یکی دو دهۀ اخیر سلایق توریستها به بازدید از مناطق بکر و بدوی هدایت شده، رویهایی که در آن ما با مسافرت ساکنین مراکز شهری به نواحیِ حاشیهاییِ کمتر توسعهیافته طرفیم؛ از قبایل آفریقایی بگیر تا هورامان خودمان! توریستهایی که در تقلای اصالت، معنویت، سادگی و ازین دست مفاهیم توخالیاند. این گرایش آشکارا از زیباییشناسیِ پست مدرن تغذیه میکند. اما همانطور که بوردیو خاطر نشان میسازد، سلطۀ طبقاتی هرچند شکلی فرهنگی به خود گرفته است اما نهایتن ماهیتی اقتصادی دارد.
بنابراین فهم درست ما از این روال در گرو درک پشتوانۀ اقتصادی آن است؛ این سوال که چرا ذائقۀ مسافران به بازدید از مناطق بدوی هدایت شده؟ سؤالی که پاسخش را باید در منطق و مناسبات سرمایه جست. سرمایه، خلاء را برنمیتابد، هیچ وقت نمیخواهد جایی خالی، به حال خودش رها شود و گوشههایی از فضای جهان، بیرون از روابط سرمایهداری باقی بماند یا ذرهایی از پتانسیل تحقق ارزش افزوده و تراکم سرمایه به صورت بالقوه رها شده و بالفعل نشود. یعنی تمامیِ فضاها باید به گونهایی پر شوند و چرخۀ پول را روغنکاری کنند. این همان منطق جهانیشدن سرمایه است. حرکت سرمایه به تمامیِ گوشه کنارهای جهان، به دنجترین نقاط تا درگیر فرایند بازتولید سرمایه شوند.
بنابراین رواج این قبیل مسافرتها و بازدید از مکانهایی چون هورامان نه به معنای اعتبار و اهمیت آن بلکه در حکم نسخهایست که سرمایهداری برای آن تجویز کرده است. در چنین مناطقی که چندان به توسعه و پیشرفتی نائل نشدهاند، چه بهتر که بتوان از همین بدویت آنها پول درآورد. اما آنچه که در امثال هورامان مبادله و به فروش گذاشته میشود خودِ فرهنگشان است. به سیمایِ جدید هورامان که نگاه کنید پر شده از فروشگاههای صنایع دستی و عرضۀ هر آنچه که یک توریست تقاضا میکند. نه فقط صنایع دستی بلکه تمامی رویدادهای آیینی و اجتماعی هم در روال تجاریسازی فرهنگ به فروش گذاشته شدهاند. به دیگر بیان ویترینی فراهم شده برای نمایشِ امر تماشایی و پوشاندن واقعیت.
"گردشگر آدمخوار" به هیچ وجه تعبیری بیربط نیست چراکه نه تنها منابع و کالاهای مادی، بلکه فرهنگ جامعۀ میزبان را هم مصرف میکند. بیراه نیست اگر این گرایش از توریسم را معادل استعمار در قرون پیشین بدانیم. منتها در یک بازیِ مضحک خودِ جامعۀ میزبان هم همان تصویر جعلی و کاذب را به خورد مسافران میدهد و حتی خودشان را از نگاه آنان ورنداز میکنند و گردشگران هم آنها را توأم با تکبری آقامنشانه به اجرای همان نمایش تشویق میکنند. چیزی شبیه به نگرش ما به بچه های کوچک؛ هرچند جدیشان نمیگیریم اما برای اینکه دنیای موهومشان خراب نشود در بازیشان مشارکت می کنیم.
یک ریاکاریِ مشمئزکننده همیشه در نگاه گردشگر وجود دارد. او همیشه با حفظ فاصله نگاه میکند، همچون دیدن حیوانات در قفس باغ وحش! گردشگر جامعۀ بدوی را در تصویری قاب شده و کارت پستالی مینگرد و فقط زمانی میتواند درکی درست داشته باشد که فاصلۀ محلیها را از آداب و رسومشان ببیند تا به او بگویند: ما مجبوریم به این مناسک احمقانه احترام بگذاریم، تو چرا میخواهی مرتکب چنین حماقتی شوی؟
بهواقع آنچه که توریستها در پیاش هستند یک دیگریِ اخته شده است. علیرغم ادعایی که این جریان توریسم (به تأسی از چندفرهنگگرایی پستمدرن) میکند آنها فقط تا آنجا با فرهنگهای دیگر مدارا میکنند که آداب و سننشان بیخطر باشد، تا آنجا که یک دیگریِ واقعی نباشند. عاری از جوهر دیگر بودگی (مثلن اعتراضشان به ختنۀ دختران در این مناطق) همان قهوۀ بدون کافئین و آبجوی بدون الکل!
در هر حال مراکز شهری و صنعتی برای جان تازه بخشیدن به شهروندان خسته ، به مناطق تفریحی اقماری وابستهاند. به مکانهایی که تلفیقی از طبیعت و معنویت باشند و راز و رمز نداشتهشان بتواند چند صباحی مسافران را ریفرش کند تا همچنان که آدورنو میگوید برگردنند و قبراقتر به گردش پول کمک کنند.
نتیجتن آنچه که گفته شد را میتوان با ارجاع به مارکس خلاصه کرد: در جهان سرمایه داری، فرهنگ تبدیل به انباری میشود که هیچ آت و آشغالی از آن حذف نمیشود، مبادا که روزی برای آن مشتری پیدا شود! و اکنون هم برای فرهنگ هورامان مشتریانی پیدا شده! این را هم اضافه کنم "شیوهایی از انتقال سنت وجود دارد که معادل فاجعه است؛ میراث."