نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

نکته‌ها

آرشیو نوشته‌های عادل ایرانخواه

علیه اعتراف‌نیوشهای مدرن؛ روانکاوان و روانشناسان و مشاورین و تراپیست‌ها

از قضا آنچه که میشل فوکو در تاریخ نگاریِ درخشانش با عنوان "تاریخ جنون" گفته است اینک، بیش از هر زمانِ دیگری به کارمان می آید. در دورانی که کلینیک های مشاوره، روانشناسی، روانپزشکی و روانکاوی رونقِ چشمگیری یافته اند. صدالبته که نقدهایی به "روانشناسیِ زرد" مطرح شده است و می شود. اما سوال اینجاست که مگر رنگبندیِ دیگری هم دارند؟

آنچنان که فوکو ذکر می کند، پس از آنکه جزام پایان یافت و جزامخانه ها خالی شدند، این مراکز به مطرودین دیگری اختصاص یافت، گداها، ولگردها، جانیان و البته مجانین! کم کم نه به واسطهء بشردوستیِ انسانها بلکه به دلایلی دیگر( هم اینکه سایر زندانیان اعتراض می کردند که مگر چه گناهی کرده ایم که با دیوانگان همزندانی شده ایم و مهمتر اینکه بنا به این دلیل که زندانیان دیگر را می شد به کار گرفت، اما دیوانگان به نظمِ کار تن نمی دادند) مجانین را از سایرِ حبس شدگان جدا کردند و در زندانهای مخصوص دیوانگان جای دادند. محبسهایی که بعدها نامِ آسایشگاه بر آنها نهاده شد. فوکو به خوبی نشان می دهد که نهادهایی چون آسایشگاه پیش و بیش از آنکه مراکزی علمی و پزشکی باشند، نهادهایی مراقبتی و قضایی هستند. و زندانها و تبعیدگاههایی تعدیل شده اند. اینکه ادارهء اسایشگاه را لزومن به دست کسی می سپردند که صاحب حرفه ی پزشکی باشد به دلیل علم او نبود بلکه شغل پزشکی را ضامنی حقوقی و اخلاقی محسوب می کردند. آنچه که وارد آسایشگاه شد نه علم پزشکی بلکه شخصیتی بود که قدرت او از علمش نشات نمی گرفت بلکه این علم تنها به قدرتش ظاهری فریبنده می داد یا در نهایت ان را توجیه می کرد. اینکه شخصیت پزشک می توانست بر جنون غلبه کند به آن دلیل نبود که جنون را می شناخت بلکه به دلیل تسلط او بر دیوانه بود. از یاد نبریم که قدرت و دانش همبستهء هم اند.

از سوار کردنِ مجانین بر کشتی، تا حبس کردن و شکنجه و آزمایش بر روی آنها گرفته تا طرد و مسکوت گذاشتنِ آنها و سرانجام اعتراف گیری تحت لوای بیمار روانی، فوکو سازوکارهای سرکوب و انقیادِ جنون را شرح داده است. سرکوبی که با نامِ عقلانیت و علم و تخصص، روپوشی سفید بر تن کرده و همان دیگری ستیزی و استاندارد سازی را به شیوه ای نرمتر پیش می برد. در زندانهایی که اینک به کلینیک و اسایشگاه تغییر نام داده اند و تحت استیلایِ زندانبانان و شکنجه گرانی که اینک مدرک روانشناسی، روانپزشکی و روانکاوی گرفته اند. شبه علمهایی که هیچگاه امکان گفتگو میانِ خود و بیمار را فراهم نکرد، بلکه فق به مراقبت و قضاوت و تعمیمِ اخلاق و استانداردها به همه پرداخت. در خوشبینانه ترین حالت خردِ جدیدی که حاکم شده است اگر جنون و بیماری روانی را نقیض خود نداند ، آن را صغر سنی تلقی می کند یعنی وجهی که حق استقلال ندارد و باید تحت قیمومت قرار گیرد. 

ساموئل توک. سرپرستِ یکی از آسایشگاههای روانی، شب نشینی هایی را ترتیب می داد که در آن مجانین می بایست زندگی اجتماعی را با همه ی شئونات و آداب رسمی اش تقلید کنند و کوچکترین حرکات نامناسب، بی نظمی و ناشیگری حاکی از جنون بود. و آیا همین سناریو اکنون در پهنه ای گسترده تر در حال اجرا نیست؟! بالماسکه ای که همه باید ماسکهای استاندارد و مناسب را به صورتشان بزنند، تا در بازی بمانند و روانشناسان، روانپزشکها و روانکاوانِ آنها را تکفیر نکنند. کشیشانِ جدیدی که تمنای تجسس و اعتراف گیری لحظه ای رهایشان نمی کند. البته که کشیشهای پیشین فقط به لذت فضولی بسنده می کردند و در ازای اعتراف شنیدن، پولی طلب نمی کردند. ساختارهای پیشینِ انقیاد اینک با اضافه شدنِ مناسباتِ تجاری حولِ فیگورِ خداگونهء پزشک گرد آمده است. پزشک صرفن به این دلیل در اسایشگاه از آمریت مطلق برخوردار بود که از همان اغاز حکم پدر، قاضی و قانون و خدا را داشت در همان زمان که شناخت بیماریهای روانی کمکم جنبه ی علمی می یافت کار پزشکان وارد قلمرو مبهم شبه سحر و معجزه شد.

 همچنان که فوکو می گوید؛ "هرچند، فروید علیهِ ساختارهای آسایشگاه ایستاد و بسیاری از رسومِ آنها را برانداخت اما در عوض ساختاری را که شخصیت پزشک را احاطه کرده بود به کار بست و در وجود پزشک جمع کرد قابلیتهای ساحری او را تقویت کرد و به قدرت مطلق او جنبه ای خداگونه داد. فروید پزشک را به نگاه مطلق، سکوت محض و همیشه حفظ شده و قاضی ای تبدیل کرد که بیمار را مجازات و تشویق می کند اما حتی راضی نیست که قضاوت خویش را تا ان حد تنزل دهد که در قالب زبان متجلی شود. او از وجود پزشک آینه ای ساخت که دیوانه با نگریستن در ان در حرکتی به سکون نزدیک، شیفته ی خود می گردد و از خود روی برمی تابد. او بیمار را از زندگی اسایشگاهی خلاص کرد اما این خلاصی، خلاصی از قید اصلی این زندگی نبود او نیروهای موجود در اسایشگاه را گرداورد و با سپردن آنها به دست پزشک توان انها را به حداکثر رساند فروید موقعیت روانکاوانه را خلق کرد، موقعیتی که در آن از طریق میانبری هوشمندانه بیگانگی بیمار با خود، عامل رفع جنون می گردد زیرا این بیگانگی در وجود پزشک به فاعل(سوژه) تبدیل می شود. پزشک به مثابه عامل بیگانگی بیمار با خود، همچنان کلید روانکاوی است.


این شبهه علوم با کمرنگ کردنِ نقشِ نسبتها، ساختارها و جامعه و با قرار دادنِ فرد به عنوان واحدِ تحلیلشان، نه تنها به بازوی توجیه گری تبدیل شده اند که فشار را از روی مسائل اجتماعی کم کنند و همه چیز را به گردنِ فرد و روانِ او بیندازند، بلکه با آغشته شدن به مناسباتِ تجاری و تبدیل شدنشان به کسب و کار بیش از پیش به انحطاط کشیده شده اند. آنگونه که هاروی می گوید بیش از رفع نیاز به خلقِ نیاز می پردازند. به ظور مثال دارویی مثل پروزاک نخست تولید شد و سپس بیماریِ مناسبِ آن را به وجود آوردند و برای رفع افسردگی تجویز کردند.

رونقِ کسب و کارِ این علومِ زرد یک چیز دیگر را به ما گوشزد می کند. اینکه افراد بیش از حد درگیرِ خودشان اند و حقارتشان را بسیار بزرگ می پندارند. برشت در کتاب اندیشه های متی ماجرای فردی را تعریف می کند که روزگار پرملالی داشت. رفیقه و شغل و مذهبش را عوض کرد و پس از سفری دراز مفلوکتر از پیش به خانه بازگشت. در رختخواب افتاده بود و و لحظه های آخر زندگی را می گذراند، که خانه اش با انفجار بمبی آتش گرفت. جنگ شده بود. سراسیمه برخاست و آتش را به کمک کارگران خاموش کرد و به تعقیب سربازها پرداخت و تا چند سال در جنگ شرکت کرد تا اوضاع سامان گرفت. اگر کسی در این مدت از زبان او نشنید که وضع روحیش رضایت بخش است یا نه. حتمن به این علت بوده که کسی سراغ حال او را نگرفته بوده!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد