مصطفی ملکیان این روشنفکر بورژوایی در تنشهای مختلف اجتماعی و سیاسی بدون هیچ تعارف و تعبیر افزودهای اشاره میکند که نباید اینگونه القا کنیم که ثروتِ متمولان ماحصل فقر تهیدستان است و یا بالعکس. نباید اجازه داد که شکاف طبقاتی به نفرت طبقاتی تبدیل شود. البته چنین صورتبندی و فهمی را در بستر جامعه به کرات میشنویم که ثروت فلانی چه ربطی به استثمار، ستم، تضاد و فقر بقیه دارد؟!
آرش اباذری در کتاب هگل و هستیشناسی قدرت، مشابه چنین مضمونی را مطرح میکند و به آن تا حدودی پاسخ میدهد. به باور کلاوس هارتمان فیلسوف هگلی، تحلیلهای مارکس دربارهٔ کار و سرمایه چنان انتزاعیاند که جایی برای کثرت انضمامی باقی نمیگذارند. به اعتقاد هارتمان این امکان وجود دارد که در موقعیتهای خاص اجتماعی بتوان بین کار و سرمایه توازنی برقرار کرد که هم به نفع کار باشد و هم به نفع سرمایه.
چنین منظری با طرح گوناگونی و تنوع واقعیات تجربی میخواهد حقیقت تضادآلود سرمایه و کار را پنهان دارد. به تعبیر مارکس «تضاد بین عدم مالکیت و مالکیت، تا زمانی که به مثابه تضاد کار و سرمایه درک نشود، همچنان تضادی بیتفاوت باقی میماند، که در پیوند فعالش، در رابطهٔ درونیاش، هنوز به مثابه تناقض فراچنگ نیامده است».
بر خلاف رابطهٔ تنوع هگلی که مارکس آن را تضاد بیتفاوت نام مینهد، بین ثروت الف و فقر ب پیوندی فعال و رابطهای درونی برقرار است به طوری که هریک فقط از طریق دیگری قوام مییابد و بدین وسیله یک رابطهٔ تضاد و تناقض را شکل میدهند. بنا بر شرح مارکس گفتن اینکه الف بیشتر از ب پول دارد معادل این است که بگوییم الف، ب را استثمار میکند یا ثروت الف علت فقر ب است.
بنابراین زدن مثالهای مختلف از اینکه ثروت فلانی بر اساس بهمان شیوه بوده، برای آن تلاش کرده، منصف و متعادل بهرهکشی کرده، خودساخته است و ... خدشهای بر اصل تضاد کار و سرمایه وارد نمیکند. از یاد نبریم که سرمایه یک رابطهٔ اجتماعی است، شیء نیست و منفرد هم نیست. سرمایه مبتنی بر روابط استثمارگرانه صرفن کارگر منفرد را مورد بهرهکشی قرار نمیدهد بلکه کارگر و توان جمعی را نیز استثمار میکند.
همخوانی بین منافع سرمایه و کار و تعادل بین آنها امکانپذیر نیست ارزش اقتصادی کالاها تنها ماحصل کاری است که صرف تولیدشان میشود. در نقطهٔ مقابل صرف مالکیت ابزار تولید هیچ ارزشی ایجاد نمیکند تنها کار است که موجد ارزش است. بنابراین هر شکلی از ثروت در نهایت ماحصل کار دیگران است و لاجرم ماحصل استثمار دیگران و فقر آنها.
https://t.me/Adel_Irankhah
«زن یک پولدار بهواقع انگلِ یک انگل است» این گفتهٔ رزا لوکزامبورگ به موازات سیطرهٔ سرمایهداری ابعاد وسیعتری به خود میگیرد و بورژوازی سلسلهمراتبی از انگلها را در نظم انگلی خود پرورده میکند.
مسئله دیگر ایدئولوگهای بورژوازی، کارمندان دستگاههای ایدئولوژیک سرمایهداری، ژورنالیستها و روشنفکران و هنرمندان آن نیست. چراکه روی اینها نیز لایههای دیگری از انگلها پیدا شده و تمامن نشخوار، انحطاط و ابتذال دوران بورژوایی را نشان میدهد.
به تأسی از مارکس باید گفت لیبرالیسم صرفن اجتماع را به فردگرایی منفک از جامعه تقلیل نداد، بلکه اجتماع را نیز به عرصهٔ جولان مشغولیتهای شخصی و فردگرایی هار تبدیل کرد. و قهرمانان چنین جهانی طبیعتن سلبریتیها و واپسین لایهٔ انگلها هستند.
فضای مجازی و شبکههای اجتماعی ملک طلق حیات شخصی این حیوانهای غیرسیاسی و غیراجتماعی شده تا نه تنها سیاست و اجتماع را غیر سیاسی و غیر اجتماعی کنند بلکه با دعوت انگلها به دورهمیها و خالهزنکبازیهایشان خود به انگل آنها بدل شوند. شوها، گفتگوها و دورهمیهای مبتذلی که از کثافت یکدیگر تغذیه میکنند.
انگلهایی که با دعوت یکدیگر به برنامهها و محافلشان غیر از انگل جامعه بودن، میخواهند انگل یکدیگر هم شوند. یک نشخوار مداوم فرهنگی که نشان میدهد کفگیرشان به ته دیگر خورده و باید آنچه قبلن دفع شده را تناول فرمایند. از دورهمیهای مهران مدیری بگیر تا دورهمیهای امیرحسین قیاسی و مافیا بازی و دیگر برنامههایشان چیزی جز کلونی انگلها نیست.
https://t.me/Adel_Irankhah
به تأسی از سانتاگ میتوان گفت که در تقابل نقاشیهای فرانسیسکو گویا که رنجهای زیستهشده را ثبت میکند تا شاهدانی مسئول را مخاطب قرار دهد، عکاسان، فیلمسازان و نویسندگانی هستند که صرفن رنج دیگران را به امری تماشایی و سرگرمیآور تبدیل میکنند. در منطق تماشا رنج از بافت انسانی و تاریخی خود جدا شده و با بدل شدن به چیزی برای مصرف، انسانها را نه چنان شاهدانی برای پذیرفتن مسئولیت بلکه به نگاههایی خیره تقلیل میدهد که در نهایت قرار است غمگین شوند و پس از اندکی همدردی به سراغ موضوع تماشایی دیگری بروند.
صورتبندیی که نمود نهادی آن را میتوان در جشنوارهها، گالریها و البته مجلات دانشگاهی مشاهده کرد. حتی بر خلاف عکاسان جنگ که دستکم شجاعت و حضور در لحظه را انتخاب کرده بودند، لاشخورهای متأخر پس از وقایع سر میرسند تا از رنج دیگران تغذیه کنند. این سیر قهقرایی البته صرفن به تنزیل شاهدان مسئول به تماشاگران توریستی و یا حتی لاشخورها هم پایان نمییابد. یکی از شنیعترین واکنشها به رنج دیگران قطعن نادیده گرفتن آن است.
در سالیان اخیر تقریبن هیچ رخداد سیاسی و اجتماعیی نبوده که رخ نداده باشد؛ از اعتراضات داخلی و حملات نظامی بگیر تا شورش و اتفاقاتی که شبهه کودتا و جنگ داخلی به حساب میآمدند، از تکنوتروریسم و نسلکشی بگیر تا سرکوب و شوک اقتصادی و ... در ایران و جهان واقع شد و از سلبریتی تا پاپ و پورناستار و عرفا را به واکنش واداشت. اما چه میتوان گفت از جامعهشناسی نه تنها هیچ مسئولیتی نمیپذیرد و چیزی نمیگوید، نه تنها از تماشا و همدردی هم امتناع میکند، بلکه در کمال وقاحت روی برمیگرداند و به نقد فیلم و شرح آرای فلان متأله میپردازد. چنین اقدامی چنان شبههصهیونیستی است که فقط یک مرتبه از صهیونیستهایی که هنگام اعتصاب غذای زندانیان فلسطینی، باربکیوپارتی برگزار کرده بودند، پائینتر است.
بیراه نیست که ژیژک یکی از آغازینترین مثالهای کتاب خشونت را بنا بر همین فرمول تعریف میکند؛ هنگامی که در بحبوحهٔ انقلاب ۱۹۱۷ پسر خانوادهٔ لاسکی در مدرسه کتک میخورد و همکلاسیهایش به او میگویند که دیگر دوران شما تمام شده و شیشهٔ منزلشان را میشکنند، نیکلای لاسکی از خود میپرسد: مگر ما چه کردهایم؟! غیر از اینکه در خدمت فرهنگ و هنر و تعالی بودهایم، چه آسیبی به مردم رساندهایم؟! ژیژک بهدرستی مینویسد آنها بهواقع پاسخ خشونتی را دریافت میکنند که پیشتر به واسطهٔ انفعالشان اعمال کرده بودند. خشونتی ناشی از بیتفاوتی به خشونت موجود، خشونتِ ناشی از دهنکجی و رویگرانی از رنج دیگران. حقیقتن با کسانی که تمامی رنج دیگران را نادیده میگیرند، نسبت به خشونت موجود بیتفاوتاند و با سرگرم کردن خود به ملعبههای فرهنگی و هنری به رنج دیگران دهنکجی میکنند، چگونه میتوان برخوردی غیر از این داشت؟!
https://t.me/Adel_Irankhah
حقانیت و سنجیده بودن عملیات هفتم اکتبر را نه فقط با توجه به قبل از آن میتوان فهمید بلکه با نگریستن به سه سال پس از آن هم فهمیده میشود. نه تنها بیش از هفت دهه اشغال و پیشروی، کشتار و زندان و شکنجه، عدم پایبندی به تعهدات بینالمللی و معاهدات صلح، مذاکره و بدعهدی و خیانت امکان هر نوع مدارا و سازشی با رژیم صهیونی را رد میکند. بلکه سه سال پس از طوفانالأقصی نیز نشان میدهد که چرا گروههای فلسطینی به سرکردگی حماس و رفقا سنوار و ضیف چنین روز مبارکی را رقم زدند.
نظم زشت جهان را جز با تاباندن چنان نوری نمیشد دید. هیچ میزان از نزاع تئوریک، پروپاگاندا و فعالیتهای رسانهای و نوشتاری نمیتوانست اینگونه ماهیت تاریخی جهان را تبیین کند. آگاهیِ جهانِ وارونه را نمیتوان با آگاهیِ صحیح، تصحیح کرد، بلکه با وارونگی جهان میتوان آگاهی آن را نیز روی پای خود قرار داد. اجتماع از خلال اقدام میتواند فهم و تغییر را حاصل کند نه به واسطهٔ افشاگری و ارشاد و نصایح اخلاقی.
سه سال پس از آن طوفان، مردم جهان نظاره کردند که امپریالیسم یعنی چه، نسبتش با فاشیسم چگونه است، چه رفاقتی بین لیبرالیسم، امپریالیسم و فاشیسم وجود دارد و مفاهیم و فرهنگ لغات بورژوایی و نهادهای آن به چه میزان در مقابل جنایات و نسلکشی فاشیسم صهیونی کر، کور و ناتوان است. مردم جهان دیدند که هیچ کدام از فعالیتهایشان چه در فضای مجازی و جهان واقعی نمیتواند حتی یک روز نسلکشی و تجاوز رژیم صهیونی را متوقف کند.
نه تنها آن هفتاد و چند سال پیش از طوفان، بلکه سه سال پس از آن هم تأییدیست بر چنین اقدامی. هیچ مذاکره و فشار و حقوقبشر و تمدن و دموکراسی و آزادی بیان و مجامع بینالملل و غیرهای نتوانست قماش اپستین حاکم بر جهان را متوقف کند. امر فلسطین در چنین وضعیتی، روی میز مذاکره و پشت پیمان ابراهیم در حال نسیان بود و هیچ راهی جز زدن زیر چنین میزی نمانده بود و اینک دیگر جهان نمیتواند فلسطین را فراموش کند.
سنوار گفته بود یا پیروز خواهیم شد یا کربلای دیگری رقم میخورد، اما مگر در قیام عاشورا یزید پیروز شد یا امام حسین؟ نفس ارجاع شهید سنوار به امام حسین از قضا نشان میدهد که در آن واقعه امام حسین پیروز شد. چراکه کماکان ستمدیدگان جهان، آه خود را با نام او فریاد میزنند و انتقامگیرندگان با روح او علیه جهان بیروح قیام میکنند. اگر آن شجاعت و شهادت نبود، مردم غزه چگونه رنجهایشان را تحمل میکردند و به مبارزه ادامه میدادند. بر همین منوال اینکه امر فلسطین به کانونیترین مسئلهٔ جهان بدل شده است پیروزی ضیف، سنوار و طوفانالأقصی را نشان میدهد.
سنوار گفته بود که یا اسرائیل را مجبور به تن دادن به قوانین و تعهداتش میکنیم و یا باید او را در مقابل ارادهٔ مردمان جهان قرار میدهیم. یا باید ما را بپذیرد و یا منزوی شود. طوفانالأقصی با چنین منطقی انجام شد. برای حفظ فلسطین هیچ چارهٔ دیگری جز شکستن پیمان ابراهیم و چرخاندن سر جهان به سمت فلسطین نبود. طوفانالأقصی عملیاتی ظفرمندانه بود اما این تباهی جهان، بیتفاوتی برخی و انفعال و فعالیتهای سترون دیگران است که میخواهد آن را بشکند.
https://t.me/Adel_Irankhah
بدون تردید سیستم گزینش حقیر و ابلهانهٔ ایران یکی از عوامل انحطاط ساختار سیاسی و اداری این کشور به حساب میآید. هر کسی که مصاحبههای گزینشی را از سر گذرانده باشد میداند که حماقتبار بودن این فرایند حتی بیشتر از تزویر و نفاقش آزار و تحقیر را نثار افراد میکند. پرسش از انواع غسل، شرکت در نماز جمعه، تظاهرات و التزام عملی به پارهای مسائل که تمام اینها مناسکوار انجام میشوند و ماحصلش نه حتی جذب آنانی که بهواقع چنین عقاید و خصائلی را دارا هستند بلکه، جذب و پرورش کسانی است که میزان نادانی، بزدلی و البته نفاقشان به حد نصاب قابل قبولی برسد.
به چنین نقد نابسندهای که بیشتر از سوی جریانهای لیبرال و جامعهٔ مدنی مطرح میشود باید حلقههای دیگر این زنجیره را اضافه کرد و یادآور شد که غیر از این، سیستمهای گزینش دیگری نیز در کارند که چهبسا روز به روز قوت بیشتری مییابند و سرکوبگرتر، طردکنندهتر و البته منافقپرورتر از گزینش دولتی باشد، چه اینکه خود جامعهٔ مدنی که دولت بیان سیاسی آن است در وضعیت کنونی تمایلات شبهفاشیستی خود را نشان داده و از این حیث نسبت به دولتش ارتجاعیتر به حساب میآید. به یمن گسترش بازار آزاد و کوچکتر شدن دولت، جامعهٔ مدنی و امیال و افکار آن وسعت و قوت مضاعفی یافتهاند و معیارها و ملاکهایش را بر کلیت جامعه اعمال کرده است.
به عنوان نمونه اگر گزینشگر دولتی از شرکت در راهپیمایی روز قدس میپرسد (چیزی که حتی خودش هم علاقه و اعتقادی به آن ندارد)، گزینشگران پر تعدادتر جامعهٔ مدنی که در شبکهٔ روابط اجتماعی، مناصب اداری و شبکهٔ بوروکراسی و آموزشی و ... گستردهاند، از مخالفت با آرمان فلسطین پرسوجو میکنند. بهواقع امر فلسطین که در کانون یک نزاع جهانی و گسست تاریخی قرار دارد به معیار گزینش و احراز صلاحیت تبدیل شده و جامعهٔ مدنی با همپیمانی با اسرائیل در مقام نیروی نیابتی غرب یا به تعبیر نتانیاهو نمایندهٔ ارزشهای غرب متمدن در مقابل توحش اهالی منطقه به نوعی با استعمار، سرمایهداری جهانی، امپریالیسم، فاشیسم، لیبرالیسم، سیاستهویتی و سیاستجنسیتی همسو شده.
در چنین پیوندها و نسبتهایی است که بسیاری از حرکتهای به ظاهر مظلومانه و ترقیخواهانه در سپهر سیاسی کلان همپیمان و حتی مزدور توحش و ارتجاع فاشیسم صهیونی میشوند. ستم قومی و جنسیتی و یا زیستمحیطی که باید به عنوان لحظه و بخشی از تمامیت سرمایهداری فهمیده شود، منفک از آن و به شکلی خام و نارس سر از ناسیونالیسم، الجیبیتی و یا انجیاوهای زیست محیطی در خواهد آورد که همسو و ابزار دست امپریالیسم جهانی و فاشیسمصهیونی هستند.
همانطور که خیریهگری پاسخی ابلهانه است به فقر، محیطزیستگرایی و انجیاو بازی راهکاری بورژوایی است برای معضلهایی که سرمایه در طبیعت درانداخته، فمنیسم واکنش زنان طبقات غیرکارگر است به مسئلهٔ زنان، کوردایتی و ناسیونالیسم هم واکنشی بلاهتبار، بورژوایی و اینک امپریالیستی/فاشیستی است به نزاعهای قومی و ملی که از قضا مدام در این نزاعها میدمند و جوامع را با کوچک کردن و تکهپاره کردن تضعیف و مستعمره میسازند.
بهواقع کوردایتی نه در راستای منافع اکثریت کردها بلکه علیه آنان عمل میکند و وضعیتشان را بیش از پیش بغرنج میسازد. دلیل؛ تجربهٔ عراق و سوریه که استقلالخواهی و ترقیخواهیشان سر از استعمار امریکا، همپیمانی با اسلام صهیونی و فاشیسم صهیونیستی درآورد. به حیث اقتصادی و اجتماعی و تولید و آموزش و بهداشت و ... هم احتیاج به گفتن ندارد. منتها گفتار و نیروی «کوردایتی» کماکان و حتی بیش از پیش در مناطق کردنشین سامانهٔ گزینش و تأیید و طرد را تعیین میکند و چه در مناسبات روزمره و اجتماعی و چه در شبکهٔ روابط، رانتها و مناصب اداری و نظام تنبیه و تشویق «التزام عملی(اما در عمل، زبانی) به کوردایتی»، معیار اصلی گزینش به حساب میآید.
همان سیستم معیوب و ابلهانهٔ گزینش که در ج.ا وجود داشت اینک با تضعیف دولت رنگ باخته و در عوض با قوت گرفتن جامعهٔ مدنی در کردستان با محتوایی دیگر و دال مرکزی «کوردایتی» حکم میراند با همان منطق جذب نادانها، فرصتطلبان و منافقان که التزام زبانی و ظاهریشان را اعلام کنند اما در عمل صرفن منافع شخصی را پی بگیرند. دال مرکزیی که بایکوت فلسطین و حامیانش و تقویت اسرائیل و عناصر گفتمانی و نهادی همبستهاش را موجب میشود. دو سیستم متضاد گزینشی که ورای تضاد و خصومتشان، تا حدودی یکساناند و پیامدهای یکسانی دارند؛ جذب اپورتونیستها و چندچهرهگان و البته حامیان غرب و اسرائیل. به یک معنا ج.ا از درون پوسیدگی خود را موجب شده و امریکا و اسرائیل درونش کمکم او را از پای در خواهند آورد. اقتصاد امریکایی، جامعهٔ مدنی بازار آزادی و نظام معرفتی صهیونیستی که «کوردایتی» هم بخشی از این ماجراست.
https://t.me/Adel_Irankhah