بدون تردید سیستم گزینش حقیر و ابلهانهٔ ایران یکی از عوامل انحطاط ساختار سیاسی و اداری این کشور به حساب میآید. هر کسی که مصاحبههای گزینشی را از سر گذرانده باشد میداند که حماقتبار بودن این فرایند حتی بیشتر از تزویر و نفاقش آزار و تحقیر را نثار افراد میکند. پرسش از انواع غسل، شرکت در نماز جمعه، تظاهرات و التزام عملی به پارهای مسائل که تمام اینها مناسکوار انجام میشوند و ماحصلش نه حتی جذب آنانی که بهواقع چنین عقاید و خصائلی را دارا هستند بلکه، جذب و پرورش کسانی است که میزان نادانی، بزدلی و البته نفاقشان به حد نصاب قابل قبولی برسد.
به چنین نقد نابسندهای که بیشتر از سوی جریانهای لیبرال و جامعهٔ مدنی مطرح میشود باید حلقههای دیگر این زنجیره را اضافه کرد و یادآور شد که غیر از این، سیستمهای گزینش دیگری نیز در کارند که چهبسا روز به روز قوت بیشتری مییابند و سرکوبگرتر، طردکنندهتر و البته منافقپرورتر از گزینش دولتی باشد، چه اینکه خود جامعهٔ مدنی که دولت بیان سیاسی آن است در وضعیت کنونی تمایلات شبهفاشیستی خود را نشان داده و از این حیث نسبت به دولتش ارتجاعیتر به حساب میآید. به یمن گسترش بازار آزاد و کوچکتر شدن دولت، جامعهٔ مدنی و امیال و افکار آن وسعت و قوت مضاعفی یافتهاند و معیارها و ملاکهایش را بر کلیت جامعه اعمال کرده است.
به عنوان نمونه اگر گزینشگر دولتی از شرکت در راهپیمایی روز قدس میپرسد (چیزی که حتی خودش هم علاقه و اعتقادی به آن ندارد)، گزینشگران پر تعدادتر جامعهٔ مدنی که در شبکهٔ روابط اجتماعی، مناصب اداری و شبکهٔ بوروکراسی و آموزشی و ... گستردهاند، از مخالفت با آرمان فلسطین پرسوجو میکنند. بهواقع امر فلسطین که در کانون یک نزاع جهانی و گسست تاریخی قرار دارد به معیار گزینش و احراز صلاحیت تبدیل شده و جامعهٔ مدنی با همپیمانی با اسرائیل در مقام نیروی نیابتی غرب یا به تعبیر نتانیاهو نمایندهٔ ارزشهای غرب متمدن در مقابل توحش اهالی منطقه به نوعی با استعمار، سرمایهداری جهانی، امپریالیسم، فاشیسم، لیبرالیسم، سیاستهویتی و سیاستجنسیتی همسو شده.
در چنین پیوندها و نسبتهایی است که بسیاری از حرکتهای به ظاهر مظلومانه و ترقیخواهانه در سپهر سیاسی کلان همپیمان و حتی مزدور توحش و ارتجاع فاشیسم صهیونی میشوند. ستم قومی و جنسیتی و یا زیستمحیطی که باید به عنوان لحظه و بخشی از تمامیت سرمایهداری فهمیده شود، منفک از آن و به شکلی خام و نارس سر از ناسیونالیسم، الجیبیتی و یا انجیاوهای زیست محیطی در خواهد آورد که همسو و ابزار دست امپریالیسم جهانی و فاشیسمصهیونی هستند.
همانطور که خیریهگری پاسخی ابلهانه است به فقر، محیطزیستگرایی و انجیاو بازی راهکاری بورژوایی است برای معضلهایی که سرمایه در طبیعت درانداخته، فمنیسم واکنش زنان طبقات غیرکارگر است به مسئلهٔ زنان، کوردایتی و ناسیونالیسم هم واکنشی بلاهتبار، بورژوایی و اینک امپریالیستی/فاشیستی است به نزاعهای قومی و ملی که از قضا مدام در این نزاعها میدمند و جوامع را با کوچک کردن و تکهپاره کردن تضعیف و مستعمره میسازند.
بهواقع کوردایتی نه در راستای منافع اکثریت کردها بلکه علیه آنان عمل میکند و وضعیتشان را بیش از پیش بغرنج میسازد. دلیل؛ تجربهٔ عراق و سوریه که استقلالخواهی و ترقیخواهیشان سر از استعمار امریکا، همپیمانی با اسلام صهیونی و فاشیسم صهیونیستی درآورد. به حیث اقتصادی و اجتماعی و تولید و آموزش و بهداشت و ... هم احتیاج به گفتن ندارد. منتها گفتار و نیروی «کوردایتی» کماکان و حتی بیش از پیش در مناطق کردنشین سامانهٔ گزینش و تأیید و طرد را تعیین میکند و چه در مناسبات روزمره و اجتماعی و چه در شبکهٔ روابط، رانتها و مناصب اداری و نظام تنبیه و تشویق «التزام عملی(اما در عمل، زبانی) به کوردایتی»، معیار اصلی گزینش به حساب میآید.
همان سیستم معیوب و ابلهانهٔ گزینش که در ج.ا وجود داشت اینک با تضعیف دولت رنگ باخته و در عوض با قوت گرفتن جامعهٔ مدنی در کردستان با محتوایی دیگر و دال مرکزی «کوردایتی» حکم میراند با همان منطق جذب نادانها، فرصتطلبان و منافقان که التزام زبانی و ظاهریشان را اعلام کنند اما در عمل صرفن منافع شخصی را پی بگیرند. دال مرکزیی که بایکوت فلسطین و حامیانش و تقویت اسرائیل و عناصر گفتمانی و نهادی همبستهاش را موجب میشود. دو سیستم متضاد گزینشی که ورای تضاد و خصومتشان، تا حدودی یکساناند و پیامدهای یکسانی دارند؛ جذب اپورتونیستها و چندچهرهگان و البته حامیان غرب و اسرائیل. به یک معنا ج.ا از درون پوسیدگی خود را موجب شده و امریکا و اسرائیل درونش کمکم او را از پای در خواهند آورد. اقتصاد امریکایی، جامعهٔ مدنی بازار آزادی و نظام معرفتی صهیونیستی که «کوردایتی» هم بخشی از این ماجراست.
https://t.me/Adel_Irankhah
تاکنون دیگر مشخص شده است که حمایت از فلسطین در جامعهٔ ایران با طرد و تخریب همراه است. به موازات رادیکال بودن این همراهی بهای آن سنگینتر خواهد بود. شاید یک همراهی حقوقبشری و سانتیمانتال تبعات چندانی نداشته باشد اما جایی که دقیق و اصولی پای قیام هفتم اکتبر بایستید، اهمیت آن را به تمامی درک کنید، نسبتش را با لیبرالیسم، غربگرایی، امپریالیسم، کاپیتالیسم و استعمار فهم کنید و بر کانونی بودن آن در جهان ما انگشت بگذارید و تمام قد از آن با تمام تبعاتش حمایت کنید اینجا دیگر شوخی بردار نیست. چراکه تمام نیروهای ارتجاعی علیه چنین موضع و حمایتی ائتلاف و اجماع نظر دارند.
شکلی از سرکوب و سانسور در این سه سال بر تمامی حامیان طوفانالاقصی در ایران تحمیل شده. یکی از آخرین و ملموسترین موارد چنین اجماع شبههفاشیستیای این بود که بنده بنا داشتم رسالهام را دربارهٔ طوفانالاقصی بنویسم منتها در فضای علوماجتماعی ایران هیییچ استادی را سراغ نداشتم که ذرهای با چنین موضوعی همدل باشد و حاضر به همکاری شود. حتی کسانی هم که مستقیمن بیزاریشان را از چنین موضوعی اعلام نمیکردند با خرافات بورژوایی و اوراد دانشگاهیِ روششناختی و فرمت کذایی و ... آن را پس میزدند یا تلاش میکردند تحریف، طرد و ادغام کنند، تا زهر واقعه را در پژوهشی بیخاصیت بگیرند و خنثی سازند.
در هر حال عرصه چنان تنگ بود که ناچارن موضوع دیگری را انتخاب کردم، موضوعی که بیارتباط به مسئلهٔ قبلی نیست و سعی دارد تا دستکم چراییِ بخشی از انفعال و فعالیتهای اخته را تبیین کند. گردش به راست چپهای ایران پس از انقلاب ۵۷ پا پس کشیدن نسبیشان از آرمان فلسطین، حساسیت کمترشان نسبت به استعمار، امپریالیسم و فاشیسم (صهیونیسم)، همراهیشان با جنبشها و اقدامات راستگرایانه و ... من را به این سمت برد که موضوع «هستیشناسی سیاسی چپ نو در ایران پس از انقلاب ۵۷» را به عنوان موضوع رساله انتخاب کنم.
بخشی از پیش پروپوزال را، البته قسمتی از آن که برای مخاطب عام حوصله سربر نباشد را در کانال قرار میدهم تا هم خوانده شود و هم چنانچه دوستان کتاب، مقاله یا پیشنهادی در راستای انجام بهتر این پژوهش را داشتند با من در میان بگذارند.
آنچه که پس از دو جنگ اخیر باید بیش از پیش روشن شده باشد، حماقت اپوزسیون نظام و چپ و راست براندازان است. آنها از خلال مفهومپردازیهای احمقانهشان ماهیت ج.ا را به تعدادی آخوند و سپاهی و بسیجی تقلیل دادند، که تمامن بر فراز جامعه و منقطع از آن است.
تبعات چنین فاهمۀ نفهمانهای در پنداشت هانا آرنتی «یک ربع قبل از فروپاشی همهچیز عادی به نظر میرسد» مشتی جامعهشناس نادان تبلور یافته بود. وهمی ایدئولوژیک که استقبال اکثریتشان از مداخلۀ نظامی کشتهها و تخریب فراوانی را چه در جنگ و چه در جریان اعتراضات داخلی برجای گذاشت.
تصور آنها این بود که با ترور تعدادی از سران نظامی و سیاسی، نظام سقوط خواهد کرد. اما اینک هر انسان عاقل و صادقی باید پی برده باشد که ج.ا صرفن متشکل از تعدادی آخوند و سپاهی نیست بلکه بسیار هم نهادمند و مبتنی بر مناسباتی تعمیقیافته است.
نقطۀ مقابل چنین پنداشت کودکانهای را البته میتوان در بسیاری از محورمقاومتیها هم دید. همانهایی که اقتصاد تمامن سرمایهدارانۀ ایران را به تعدادی فساد و فاسد تقلیل میدهند که با دستگیریشان کار تمام است و ایران میتواند بهتر مقاومت کند. آنها الیگارشها و تراستیها ورد زبانشان است تا هیچ اشارهای به زمینی که اینها رشد کردهاند نکنند.
همانطور که اپوزسیون، نظام را به تعدادی افراد تقلیل میدهد، محور مقاومتیها نیز فساد نظام را به تعدادی افراد فرومیکاهند تا این رویا را بفروشند که با دستگیری پانزدهتا الیگارشی و تراستی یک ربعه فساد خاتمه مییابد. چنین فهمی روی دیگر سکۀ اپوزسیون است و نهتنها امکان هیچ مبارزهای را فراهم نمیکند، بلکه خود بخشی از اغتشاش مفهومی و شیادی ایدئولوژیک خاص خرده بورژواها به حساب میآید.
فروکاست مناسبات، روابط، ساختارها، نهادها و حتی نقشها به افراد نادانی و شیادی مشترک هردو جبهه است. هر دو نیز با مفاهیم و نظریاتشان سعی در سرکوب واژگان و مفاهیمی دارند که میتواند مبارزۀ درستآئین با بورژوازی داخلی و دولت خادم آن، امپریالیسم امریکا و فاشیسم صهیونی را شکل دهد. نه امپریالیسم به استکبار قابل فروکاست است، نه دیکتاتوری بورژوایی به چهارتا الیگارش و تراستی و یا آخوند و سپاهی، نه استثمار و سلبمالکیت قابل تقلیل به غارت و اختلاس و نه طبقه بورژوا به تعدادی فاسد و اختلاسگر.
https://t.me/Adel_Irankhah
نکتۀ جالب در مورد بسیاری از چپهای ایران علیالخصوص جونۀ آکادمیکاش این است که در بزنگاههای اجتماعی و سیاسی همواره با لیبرالها همسو میشوند. بنابراین چندان مهم نیست که چه تیرطرقه بازی نظری به راه میاندازند و چگونه با نظریه تکچرخ میزنند مهم این است که در تحلیل نهایی و لحظات حساس تصمیمات و نظرات آنها با راستترین نیروها همراستا میشود. بارزترین مثال آن را میتوان اباذری عنوان کرد. ایشان سالها برای حل کردن معضل شورای نگهبان نظام دو حزبی آمریکا را به عنوان الگو مطرح کرده بودند. در بیشتر انتخابات به همان جریان و نامزدی رأی دادهاند و تبلیغش را کردهاند که موسی غنینژاد رأی داده و تبلیغ کرده.
ایشان در آخرین اظهاراتشان که در یک جلسۀ معرفی کتاب ارائه شده، از یک طرف ترامپ را نشان و نمایندۀ یک سرمایهداری ورشکسته و روبهافول میداند و از سمت دیگر توصیه میفرمایند که با این آدم کلکل نکنید و زندگی نود میلیون ایرانی را به باد فنا ندهید! استخوانی پرت کنید جلویش و ... باور کردن این میزان از سادهلوحی از استاد جامعهشناسی کار سختی است. حتی مهم نیست که ایشان در نهایت همسو با گفتار بیبیسی، اصلاحطلبان و لیبرالها خواستار تسلیم در مقابل امریکا است. مسئله این است که حتی در همان منطق هم کمیت استدلالش لنگ میزند و جالب اینکه میگوید به عنوان مشاور اینها را به هیأت حاکمه هم گفته است.
جالب اینکه اباذری دقایقی قبل از این ختم کلامشان به هابرماس و کنش ارتباطی ایشان اشاره میکند. هابرماسی که پس از جنگ ناتو علیه روسیه ارتباط و کنش را رها کرد و در مشاورهای به هیأت حاکمۀ اروپا توصیۀ کنش جنگی و خرید تسلیحات بیشتر برای اوکراین را نموده بود. بله قطعن ترامپ کاراکتر و سخنگوی یک دورۀ تاریخی امریکا و جهان است. و چه بسا در پیوند با پیری بایدن، جنون ترامپ هم نشانهای از زوال امریکا باشد ولی دقیقن به همین دلیل که کار با پرتاب استخوانی جمع نمیشود. با پرتاب استخوان نهایتن بتوان چند مشاور و مباشر را راضی کرد. نه امپریالیسمی را که خطر ضعف و زوالش را حس کرده و برای احیای خود ناچار از جنگ و نابودی و تصرف و تملک است.
در میان چنین مواضع و تحلیلهایی زور دولت پزشکیان و تیم وفاق قالیباف و حماقتنامۀ اسلامآباد را باید جست. با امریکا و رژیم صهیونی نمیتوان صلح و توافقی داشت. آنچه که آنها میخواهند تسلیم است. حتی تسلیم هم فایدهای ندارد به همان دلیل که یک فیل حتی اگر خودش هم بخواهد در یک اتوبوس جا نمیشود. مگر اینکه قطعه قطعه شود. صلح با امریکا محال است نه به این دلیل که ایران نمیخواهد به این دلیل که ذاتن چنین چیزی میسر نیست. از این حیث نفهمهایی که به توافق اسلامآباد دلخوش کردهاند چنان کسانیاند که با گرفتن یک چک بیمحل و به گمان اینکه پولدار شدهاند سر از پا نمیشناسند. مادامی که چک بیمحل باشد اهمیتی ندارد چه رقم و عددی در آن آمده. آمریکا آن را پاس نخواهد کرد.
جالب اینکه در توصیههای این روشنفکران مردمی و مشاوران دولتی هیچ توصیهای برای تغییر سیاستهای امریکایی دولت وجود ندارد. هیچ تدبیری برای حتی بازتوزیع ثروت و دستکم عدالت موقتی و وضعیت جنگی وجود ندارد. تحت هر شرایطی بورژوازی باید چپاول کند و مردم با امپریالیسم و فاشیسم کنار بیایند تا نکند ذرهای از ثروتاندوزی این طبقه کاسته شود. جنگ را باید در داخل نیز پی گرفت.
https://t.me/Adel_Irankhah
«خرافات، نصیحت عاقلان و باتجربههای قوم است به جوانان و جاهلها»! این عبارت را نقل به مضمون در یکی از کلاسهای درس مرتضی فرهادی و حین بیان نتایج پژوهشهای مردمنگارانهاش شنیدم. تلاشی درست برای فهم عقلانیتِ نهفته در امر به ظاهر غیرعقلانی. اینکه خرافات چرا و چگونه پدید میآیند و مهمتر از همه چگونه بقا و تداوم مییابند. بدون یک کارکرد انسجامبخش اجتماعی پدیدهها اغلب پیش از موعد محو میشوند. از این منظر خرافات حتی اگر سراپا دروغ باشند، حقیقتی را در مورد جامعه میگویند. حتی اگر مضحک باشند، در خود تلخی خاطراتی را ذکر میکنند که در گذشته وجود داشته. حتی اگر احمقانه باشند، منطقی را در خود حمل میکنند. مهم راستی و درستی خرافات نیست مهم این است که حامل کارکردی اجتماعی است و قوام آن را حفظ کند. شایعات را نیز باید چنین قرائت کرد، شایعات هم چنان خرافات، حقایقی را در مورد جامعه خواهند گفت و ورای صدق و کذبشان از تمایلات، ناخوداگاه و ناگفتنیهای اجتماع میگویند. و کارکردهایی نیز دارند. شایعات تفسیر اخبار و وقایع است، بنابراین بیانگر فهم و باور مردم است.
چند وقت پیش ظاهرن پس از آنکه نوید محمدزاده حمایت سلبریتیوارش را از فلسطین بروز داد، از تئاتر ارکسترال آرش کنار گذاشته شد. پس از آن شایعه شد که این کنار گذاشتن بخاطر چنین حمایتی بوده. گروه آرش هم تکذیب کرد و مسئله را به حواشی محمد زاده مربوط دانست. صهیوننشنال به عنوان صدای فاشیسم و البته ناخوداگاه طبقه متوسط ایرانی چنین شایعهای را تأیید کرد و نوشت که مخاطبان با وجود حمایت از فلسطین دیگر رغبتی به دیدن محمدزاده و تئاتر ندارند. در هرحال ماجرای این خبر اگرچه قطعیتی صددرصدی پیدا نکرد اما زمان اخراج محمدزاده و توضیحات ابلهانۀ آن گروه معرکهگیر نشان داد که این شایعه به چه میزان حقیقتی را در مورد جامعۀ ایران بازتاب میدهد و چه تهدیدی را اعلام میکند: کسی که از فلسطین حمایت کند طرد میشود. و این یکی از خصائل جامعۀ مدنی ایران است. عرصۀ هنر و اندیشه و فرهنگ و اقتصاد هم نمیشناسد. بازار و دانشگاه و حلقههای دوستی نیز چنین است.
علی عبدی کارشناس مسائل رژیم صهیونیستی، در یکی از مصاحبههایش به نکتۀ درستی اشاره کرد؛ انقلاب ۵۷ علیه اسرائیل ادبیاتی را تولید کرد که بعدتر رژیم صهیونیستی تلاش کرد آن را تمامن به دولت و جامعۀ ایران برگرداند. به عنوان مثال رژیم کودککش، رژیم اشغالگر و ... پروژهای که در سالیان اخیر حد اعلای آن را میبینیم. فارغ از قضاوت در اینباره نکتهای که باید به آن اشاره شود این است که در این نزاع سیاسی و واژگانی، همسویی با فاشیسم صهیونی و به کار گیری واژگان و ادبیات آنها نه تنها شرمآور به حساب نمیآید بلکه عواید عدیدهای هم دارد. اما کافی است که در آب خوردن یا حمایت از فلسطین کسی تشابهی ظاهری با ج.ا داشته باشد، دخلش را میآورند. از بازیگری نامی تا انسانی واقعی و گمنام. از این منظر هستۀ حقیقی شایعات را میتوان شناخت و فضای شبههفاشیستی جامعۀ مدنی ایران را درک کرد. مسئله محمدزاده و آن تئاتر کذایی نیست و یا حتی کنار گذاشتنش. مسئله شایعه!ایست که حقیقتی را میگوید و تهدیدی را اعلام میدارد. شما با ادبیات فاشیسم صهیونی سخن بگویید، نهتنها ننگ نیست بلکه نام و نانی هم صله میگیرید. اما حمایت از فلسطین دخلتان را میآورد.
https://t.me/Adel_Irankhah