در سالیان اخیر اتفاقات دیگری هم رخ داده که اینگونه رجعت به ارتجاع و زیباسازی سلطهٔ فئودالیسم و دوران خان و شیخ را موجب شده است. علاوه بر اینکه در سطح جهانی و پس از سقوط شوروی تمامی گرایشهای ارتجاعی سرطانوار رشد کردند تا در نهایت با صهیونیسم و امپریالیسم امریکا همپیمان شوند. در ایران هم شیوه و مناسبات تولید پس از انقلاب ۵۷ به گونهای پیش رفت که در نهایت بورژوازی ایران بتواند قادرانه نحلهها و جریانهای مرتجع را از درون خود بپروراند؛ از جریانات اصلاحطلب و پروغرب بگیر تا سلطنتطلبانی که بدون تعارف و علنن در پی بازگشت به سرسپردگی به شاه داخلی و ارباب جهانی هستند.
چنین گرایشهایی به واقع مابهازای روندهای عینیتر و اقتصادیتری هستند که در ایران پس از انقلاب جریان داشته است. پس از انقلاب و متأثر از شرایط جهانی و نیروهای چپ، اسلامیستهای چپگرا و آرمانهای عدالتطلبانه،ضدسلطه و استعمار، طبقهٔ بورژوا و مناسبات بورژوایی با بسیاری از عناصر پس رانده شد. علاوه بر مالکیت دولت و نهادهای دولتی، خدمات عمومی دولت و وظایف آن در قبال بهداشت، آموزش، مسکن و شهرسازی و دیگر خدمات عمرانی متأثر از انقلاب ۵۷ جامعه نسبت به اشرافیت و ثروتمندان خصومتی انکارناپذیر داشت.
بورژوازی اما خود را از نو احیا و بازآرایی کرد، علیالخصوص در دوران هاشمی این ریل سازماندهیشدهتر قرار گرفته شد. بسیاری از سازوکارها و نهادها مسیر را برای رشد سرمایهداری و استیلای طبقهٔ بورژوا مهیا کردند. بدون شک تقدیس و گسترش مالکیت خصوصی یکی از کانونیترین نقاط احیای این ارتجاع بود. همهچیز قابل خرید و فروش شد، منابعطبیعی، مراتع، کوه، دریاچه و جنگل قابل تملک و خرید و فروش شد. حرص و آز تملک تمامی امیال و آرزوهای جامعه را دربرگرفت.
قداست و سیطرهای که باعث شد در سالیان اخیر بسیاری از زمینها که در تملک دولت قرار داشتند مجددن به ملاکان دوران خان و رعیتی برگردانده شود، بازگشت خان و خانبازی در لباس خردهبورژوازی. برخی از بگهای روبهزوال جان تازهای یافتند تا مجددن سوداهای دوران خوش گذشته و مالیخولیا به سرشان بزند. دورانی که خوشی و شوکت آنها به قیمت رنج و فلاکت اکثریت حاصل میشد. برای آنها خوش و برای دیگران ناخوش. و اینک با تصویرسازی و اسطورهپردازیهایشان در تلاشاند تا چنین وهمی را بر جامعه اعمال کنند. از شب شعر و مجسمهسازی برای خوانین بگیر تا مدح و ثنای سرمایهداران نوکیسه. ارتجاعی فرهنگی که بازتابی رابطهای با قدرتگیری مالکیت خصوصی دارد.
کمدی تاریخی در کردستان اینگونه به صحنهٔ نمایش آمده است که احزاب و گروههای سیاسیی که در دوران انقلاب علیه سلطه و ظلم طبقاتی خوانین و ملاکان مبارزه میکردند، اینک خود به حامیان فرهنگی بزرگداشت و یادوارههای چنین ستمی بدل شدهاند. اگر که در ایران ما بازگشت شاهطلبی را شاهدیم در کردستان نیز شیخ و بگ را میخواهند احیا کنند. ورای اختلافات ناسیونالیسم کردی و فارسی اشتراکات ارتجاعیشان را میتوانید در میل سیاسی آنها به صهیونیسم و سرسپردگی آمریکا ببینید.
هرچند که نه شاه میتواند با همان مختصات برگردد و نه شیخ و بگ اما در پوششهایی دیگر مراجعه میکنند. پوششی که در هر حال سرو شکل ظلم وستم طبقاتی به خود میگیرد و ملاکان و متمولان را بر صدر و تودههای کار و زحمت را در قعر تاریخ و ساخت اجتماع مینشاند. نباید اجازه داد مخاصمات و اختلافات نیروهای مختلف، اشتراکاتشان را از نگاه ما دور دارد. ورای تمام اختلافاتشان مهم این است که پوزسیون و اپوزسیون بر سر مالکیت خصوصی همقسم و همپیماناند. همان چیزی که جامعه را متلاشی میسازد، نظم طبقاتی را برقرار و انسانها را نسبت به یکدیگر چنان بیگانهای متجاوز تعریف میکند.
پیشتر ناسیونالیسم عمیقن طبقاتی و ضدسرمایهداری به حساب میآمد و اینگونه صورتبندی میشد که اکثریت ستمدیده و تودههای کار علیه سرمایهداری جهانی مبارزه میکنند، چنین نیرویی در اردوگاه چپ خود را تعریف میکرد و در دوران پیشین جریانی روبهجلو و علیه نظم سرمایه قلمداد میشد، اما اینک در چرخشی ارتجاعی، ناسیونالیسم نه با تودههای کار و زحمت بلکه با سرمایهداری جهانی به رهبری آمریکا و فاشیسم برآمدهٔ آن یعنی صهیونیسم علیه کارگران جهان صفآرایی کرده. جوامع باید خرد شوند ولو به اسم استقلال یا آزادی تا بهواقع تحت کنترل امپریالیسم امریکا قرار گیرند. نشان به آن نشان که هیچ ناسیونالیست کردی نسبت به اینکه نقشهٔ اسرائیل بزرگ مناطق کردنشین را دربرمیگیرد اعتراضی نکرد.
انگشت گذاشتن بر حصارکشی دریاچهٔ زریبار از این حیث اهمیتی سیاسی دارد که اشتراک و تبانی تمامی این نیروهای ارتجاعی را برملا میسازد. اگر پیشتر دولت اجازهٔ تصاحب روستا را به خوانین داده بود اینک نیز مالکیت زریبار به یکدرصد مردم داده شده و هیچکس اعتراضی ندارد. جامهٔ کهنه ز بزاز نو
مصطفی ملکیان این روشنفکر بورژوایی در تنشهای مختلف اجتماعی و سیاسی بدون هیچ تعارف و تعبیر افزودهای اشاره میکند که نباید اینگونه القا کنیم که ثروتِ متمولان ماحصل فقر تهیدستان است و یا بالعکس. نباید اجازه داد که شکاف طبقاتی به نفرت طبقاتی تبدیل شود. البته چنین صورتبندی و فهمی را در بستر جامعه به کرات میشنویم که ثروت فلانی چه ربطی به استثمار، ستم، تضاد و فقر بقیه دارد؟!
آرش اباذری در کتاب هگل و هستیشناسی قدرت، مشابه چنین مضمونی را مطرح میکند و به آن تا حدودی پاسخ میدهد. به باور کلاوس هارتمان فیلسوف هگلی، تحلیلهای مارکس دربارهٔ کار و سرمایه چنان انتزاعیاند که جایی برای کثرت انضمامی باقی نمیگذارند. به اعتقاد هارتمان این امکان وجود دارد که در موقعیتهای خاص اجتماعی بتوان بین کار و سرمایه توازنی برقرار کرد که هم به نفع کار باشد و هم به نفع سرمایه.
چنین منظری با طرح گوناگونی و تنوع واقعیات تجربی میخواهد حقیقت تضادآلود سرمایه و کار را پنهان دارد. به تعبیر مارکس «تضاد بین عدم مالکیت و مالکیت، تا زمانی که به مثابه تضاد کار و سرمایه درک نشود، همچنان تضادی بیتفاوت باقی میماند، که در پیوند فعالش، در رابطهٔ درونیاش، هنوز به مثابه تناقض فراچنگ نیامده است».
بر خلاف رابطهٔ تنوع هگلی که مارکس آن را تضاد بیتفاوت نام مینهد، بین ثروت الف و فقر ب پیوندی فعال و رابطهای درونی برقرار است به طوری که هریک فقط از طریق دیگری قوام مییابد و بدین وسیله یک رابطهٔ تضاد و تناقض را شکل میدهند. بنا بر شرح مارکس گفتن اینکه الف بیشتر از ب پول دارد معادل این است که بگوییم الف، ب را استثمار میکند یا ثروت الف علت فقر ب است.
بنابراین زدن مثالهای مختلف از اینکه ثروت فلانی بر اساس بهمان شیوه بوده، برای آن تلاش کرده، منصف و متعادل بهرهکشی کرده، خودساخته است و ... خدشهای بر اصل تضاد کار و سرمایه وارد نمیکند. از یاد نبریم که سرمایه یک رابطهٔ اجتماعی است، شیء نیست و منفرد هم نیست. سرمایه مبتنی بر روابط استثمارگرانه صرفن کارگر منفرد را مورد بهرهکشی قرار نمیدهد بلکه کارگر و توان جمعی را نیز استثمار میکند.
همخوانی بین منافع سرمایه و کار و تعادل بین آنها امکانپذیر نیست ارزش اقتصادی کالاها تنها ماحصل کاری است که صرف تولیدشان میشود. در نقطهٔ مقابل صرف مالکیت ابزار تولید هیچ ارزشی ایجاد نمیکند تنها کار است که موجد ارزش است. بنابراین هر شکلی از ثروت در نهایت ماحصل کار دیگران است و لاجرم ماحصل استثمار دیگران و فقر آنها.
https://t.me/Adel_Irankhah
«زن یک پولدار بهواقع انگلِ یک انگل است» این گفتهٔ رزا لوکزامبورگ به موازات سیطرهٔ سرمایهداری ابعاد وسیعتری به خود میگیرد و بورژوازی سلسلهمراتبی از انگلها را در نظم انگلی خود پرورده میکند.
مسئله دیگر ایدئولوگهای بورژوازی، کارمندان دستگاههای ایدئولوژیک سرمایهداری، ژورنالیستها و روشنفکران و هنرمندان آن نیست. چراکه روی اینها نیز لایههای دیگری از انگلها پیدا شده و تمامن نشخوار، انحطاط و ابتذال دوران بورژوایی را نشان میدهد.
به تأسی از مارکس باید گفت لیبرالیسم صرفن اجتماع را به فردگرایی منفک از جامعه تقلیل نداد، بلکه اجتماع را نیز به عرصهٔ جولان مشغولیتهای شخصی و فردگرایی هار تبدیل کرد. و قهرمانان چنین جهانی طبیعتن سلبریتیها و واپسین لایهٔ انگلها هستند.
فضای مجازی و شبکههای اجتماعی ملک طلق حیات شخصی این حیوانهای غیرسیاسی و غیراجتماعی شده تا نه تنها سیاست و اجتماع را غیر سیاسی و غیر اجتماعی کنند بلکه با دعوت انگلها به دورهمیها و خالهزنکبازیهایشان خود به انگل آنها بدل شوند. شوها، گفتگوها و دورهمیهای مبتذلی که از کثافت یکدیگر تغذیه میکنند.
انگلهایی که با دعوت یکدیگر به برنامهها و محافلشان غیر از انگل جامعه بودن، میخواهند انگل یکدیگر هم شوند. یک نشخوار مداوم فرهنگی که نشان میدهد کفگیرشان به ته دیگر خورده و باید آنچه قبلن دفع شده را تناول فرمایند. از دورهمیهای مهران مدیری بگیر تا دورهمیهای امیرحسین قیاسی و مافیا بازی و دیگر برنامههایشان چیزی جز کلونی انگلها نیست.
https://t.me/Adel_Irankhah
به تأسی از سانتاگ میتوان گفت که در تقابل نقاشیهای فرانسیسکو گویا که رنجهای زیستهشده را ثبت میکند تا شاهدانی مسئول را مخاطب قرار دهد، عکاسان، فیلمسازان و نویسندگانی هستند که صرفن رنج دیگران را به امری تماشایی و سرگرمیآور تبدیل میکنند. در منطق تماشا رنج از بافت انسانی و تاریخی خود جدا شده و با بدل شدن به چیزی برای مصرف، انسانها را نه چنان شاهدانی برای پذیرفتن مسئولیت بلکه به نگاههایی خیره تقلیل میدهد که در نهایت قرار است غمگین شوند و پس از اندکی همدردی به سراغ موضوع تماشایی دیگری بروند.
صورتبندیی که نمود نهادی آن را میتوان در جشنوارهها، گالریها و البته مجلات دانشگاهی مشاهده کرد. حتی بر خلاف عکاسان جنگ که دستکم شجاعت و حضور در لحظه را انتخاب کرده بودند، لاشخورهای متأخر پس از وقایع سر میرسند تا از رنج دیگران تغذیه کنند. این سیر قهقرایی البته صرفن به تنزیل شاهدان مسئول به تماشاگران توریستی و یا حتی لاشخورها هم پایان نمییابد. یکی از شنیعترین واکنشها به رنج دیگران قطعن نادیده گرفتن آن است.
در سالیان اخیر تقریبن هیچ رخداد سیاسی و اجتماعیی نبوده که رخ نداده باشد؛ از اعتراضات داخلی و حملات نظامی بگیر تا شورش و اتفاقاتی که شبهه کودتا و جنگ داخلی به حساب میآمدند، از تکنوتروریسم و نسلکشی بگیر تا سرکوب و شوک اقتصادی و ... در ایران و جهان واقع شد و از سلبریتی تا پاپ و پورناستار و عرفا را به واکنش واداشت. اما چه میتوان گفت از جامعهشناسی نه تنها هیچ مسئولیتی نمیپذیرد و چیزی نمیگوید، نه تنها از تماشا و همدردی هم امتناع میکند، بلکه در کمال وقاحت روی برمیگرداند و به نقد فیلم و شرح آرای فلان متأله میپردازد. چنین اقدامی چنان شبههصهیونیستی است که فقط یک مرتبه از صهیونیستهایی که هنگام اعتصاب غذای زندانیان فلسطینی، باربکیوپارتی برگزار کرده بودند، پائینتر است.
بیراه نیست که ژیژک یکی از آغازینترین مثالهای کتاب خشونت را بنا بر همین فرمول تعریف میکند؛ هنگامی که در بحبوحهٔ انقلاب ۱۹۱۷ پسر خانوادهٔ لاسکی در مدرسه کتک میخورد و همکلاسیهایش به او میگویند که دیگر دوران شما تمام شده و شیشهٔ منزلشان را میشکنند، نیکلای لاسکی از خود میپرسد: مگر ما چه کردهایم؟! غیر از اینکه در خدمت فرهنگ و هنر و تعالی بودهایم، چه آسیبی به مردم رساندهایم؟! ژیژک بهدرستی مینویسد آنها بهواقع پاسخ خشونتی را دریافت میکنند که پیشتر به واسطهٔ انفعالشان اعمال کرده بودند. خشونتی ناشی از بیتفاوتی به خشونت موجود، خشونتِ ناشی از دهنکجی و رویگرانی از رنج دیگران. حقیقتن با کسانی که تمامی رنج دیگران را نادیده میگیرند، نسبت به خشونت موجود بیتفاوتاند و با سرگرم کردن خود به ملعبههای فرهنگی و هنری به رنج دیگران دهنکجی میکنند، چگونه میتوان برخوردی غیر از این داشت؟!
https://t.me/Adel_Irankhah
حقانیت و سنجیده بودن عملیات هفتم اکتبر را نه فقط با توجه به قبل از آن میتوان فهمید بلکه با نگریستن به سه سال پس از آن هم فهمیده میشود. نه تنها بیش از هفت دهه اشغال و پیشروی، کشتار و زندان و شکنجه، عدم پایبندی به تعهدات بینالمللی و معاهدات صلح، مذاکره و بدعهدی و خیانت امکان هر نوع مدارا و سازشی با رژیم صهیونی را رد میکند. بلکه سه سال پس از طوفانالأقصی نیز نشان میدهد که چرا گروههای فلسطینی به سرکردگی حماس و رفقا سنوار و ضیف چنین روز مبارکی را رقم زدند.
نظم زشت جهان را جز با تاباندن چنان نوری نمیشد دید. هیچ میزان از نزاع تئوریک، پروپاگاندا و فعالیتهای رسانهای و نوشتاری نمیتوانست اینگونه ماهیت تاریخی جهان را تبیین کند. آگاهیِ جهانِ وارونه را نمیتوان با آگاهیِ صحیح، تصحیح کرد، بلکه با وارونگی جهان میتوان آگاهی آن را نیز روی پای خود قرار داد. اجتماع از خلال اقدام میتواند فهم و تغییر را حاصل کند نه به واسطهٔ افشاگری و ارشاد و نصایح اخلاقی.
سه سال پس از آن طوفان، مردم جهان نظاره کردند که امپریالیسم یعنی چه، نسبتش با فاشیسم چگونه است، چه رفاقتی بین لیبرالیسم، امپریالیسم و فاشیسم وجود دارد و مفاهیم و فرهنگ لغات بورژوایی و نهادهای آن به چه میزان در مقابل جنایات و نسلکشی فاشیسم صهیونی کر، کور و ناتوان است. مردم جهان دیدند که هیچ کدام از فعالیتهایشان چه در فضای مجازی و جهان واقعی نمیتواند حتی یک روز نسلکشی و تجاوز رژیم صهیونی را متوقف کند.
نه تنها آن هفتاد و چند سال پیش از طوفان، بلکه سه سال پس از آن هم تأییدیست بر چنین اقدامی. هیچ مذاکره و فشار و حقوقبشر و تمدن و دموکراسی و آزادی بیان و مجامع بینالملل و غیرهای نتوانست قماش اپستین حاکم بر جهان را متوقف کند. امر فلسطین در چنین وضعیتی، روی میز مذاکره و پشت پیمان ابراهیم در حال نسیان بود و هیچ راهی جز زدن زیر چنین میزی نمانده بود و اینک دیگر جهان نمیتواند فلسطین را فراموش کند.
سنوار گفته بود یا پیروز خواهیم شد یا کربلای دیگری رقم میخورد، اما مگر در قیام عاشورا یزید پیروز شد یا امام حسین؟ نفس ارجاع شهید سنوار به امام حسین از قضا نشان میدهد که در آن واقعه امام حسین پیروز شد. چراکه کماکان ستمدیدگان جهان، آه خود را با نام او فریاد میزنند و انتقامگیرندگان با روح او علیه جهان بیروح قیام میکنند. اگر آن شجاعت و شهادت نبود، مردم غزه چگونه رنجهایشان را تحمل میکردند و به مبارزه ادامه میدادند. بر همین منوال اینکه امر فلسطین به کانونیترین مسئلهٔ جهان بدل شده است پیروزی ضیف، سنوار و طوفانالأقصی را نشان میدهد.
سنوار گفته بود که یا اسرائیل را مجبور به تن دادن به قوانین و تعهداتش میکنیم و یا باید او را در مقابل ارادهٔ مردمان جهان قرار میدهیم. یا باید ما را بپذیرد و یا منزوی شود. طوفانالأقصی با چنین منطقی انجام شد. برای حفظ فلسطین هیچ چارهٔ دیگری جز شکستن پیمان ابراهیم و چرخاندن سر جهان به سمت فلسطین نبود. طوفانالأقصی عملیاتی ظفرمندانه بود اما این تباهی جهان، بیتفاوتی برخی و انفعال و فعالیتهای سترون دیگران است که میخواهد آن را بشکند.
https://t.me/Adel_Irankhah